الان چند سالته؟

پسرم شاید هم دخترم…
امروز به خودم گفتم تو الان چند سالته؟ تو که هنوز به دنیا نیومدی… ولی هستی… و هر بودنی هم سن داره… یکی بهم گفت : الان سنش منفیه !
خندیدم ولی حرفش تنها راه واسه نشون دادن سن تو بود … پس الان تو “منفی هفت ماه و نیم” سن داری! سن تو منفیه ولی خودت مالامال از انرژی مثبتی ! میخواهی بدونی مادربزرگ و پدربزرگت چی واست نوشتن؟ اینو بخون :

” س و ف و کوچولوی عزیز ، سلام :
خیلی خوب است آدم میزبان کسی باشد که اورا خیلی دوست داشته باشد .با او حرف بزند ونازش کند، وقتی او خواب باشد تو بیدار باشی ، وقتی او بیدار است ، تو بیدار تر باشی . غذائی که او دوست دارد تو بخوری ، خواب وخنده ای که او دوست داشته باشد ، تو به او بدهی . برایش لا لائی و سرود بخوانی . قصه ها از خوبی های دنیا ، از درختهای سبز از گلهای سرخ از دریاهای آبی از برفهای سفید از برج های بلند از آسمان وستاره هایش ، برایش قصه بگو به او بگو تو برای خودت یکی هستی اما برای ما همه ای . وقتی که خدا بخواهد وتو بیائی آن وقت تعداد ما زیاد می شود وشکر گزاری ما هم باید بیشتر شود . از قول مادر بزرگ وپدر بزرگ به او بگو : ای جوان ترین عضو خانواده ، وجود و حضور ترا به درگاه خدای مهربان شکر می کنیم ودر انتظار دیدارت هستیم . ما ،‌ شما را هدیه ای از جانب خدا میدانیم وشکر اورا میگذاریم .
تهران ـ ش ، ع”

اولین نوشته

پسرم شاید هم دخترم…
امروز، زنی که پنج سالیست بانوی زیبای من یا همه کس من شده و حالا مادر تو … گفت که تو داری می آیی… و “دو ” ما را ” سه ” میکنی …
شاید این بزرگترین خبر عمر سی ساله من بوده … مهمتر از همه موفقیتها و شکستهای من …
خبری پر از شگفتی … شادی و کمی دلهره … شگفتی از پدر شدن … شادی از پدر شدن … و دلهره از پدر شدن …
خبر آمدنت دوباره مزه گس عاشق شدن را برای من تازه کرد…
به خودم قول دادم تا جایی که بلدم … تا جایی که بتونم … برات بنویسم …
مینویسم تو که نبودی من چه دیدم ، تجربه کردم ، یاد گرفتم و نگرفتم ….
مینویسم که چطور عاشق شدم …
عاشق مادر و پدری که میپرستمشان ….
عاشق زنی زیبا که صبر را به من” بی صبر” یاد داد…
و …
عاشق “خدایی” شدم که همه را به من یکجا داد…

عزیزم … هیچ چیزی که بوی نصیحت بدهد برای تو نمیگذارم …چون تو … “تو ” هستی … مثل من … فکر میکنی … تصمیم میگیری … من فقط دل نوشته هایم را برایت باقی میگذارم..