۲۴
شهریور
پسرم شاید هم دخترم…
امروز، زنی که پنج سالیست بانوی زیبای من یا همه کس من شده و حالا مادر تو … گفت که تو داری می آیی… و “دو ” ما را ” سه ” میکنی …
شاید این بزرگترین خبر عمر سی ساله من بوده … مهمتر از همه موفقیتها و شکستهای من …
خبری پر از شگفتی … شادی و کمی دلهره … شگفتی از پدر شدن … شادی از پدر شدن … و دلهره از پدر شدن …
خبر آمدنت دوباره مزه گس عاشق شدن را برای من تازه کرد…
به خودم قول دادم تا جایی که بلدم … تا جایی که بتونم … برات بنویسم …
مینویسم تو که نبودی من چه دیدم ، تجربه کردم ، یاد گرفتم و نگرفتم ….
مینویسم که چطور عاشق شدم …
عاشق مادر و پدری که میپرستمشان ….
عاشق زنی زیبا که صبر را به من” بی صبر” یاد داد…
و …
عاشق “خدایی” شدم که همه را به من یکجا داد…
امروز، زنی که پنج سالیست بانوی زیبای من یا همه کس من شده و حالا مادر تو … گفت که تو داری می آیی… و “دو ” ما را ” سه ” میکنی …
شاید این بزرگترین خبر عمر سی ساله من بوده … مهمتر از همه موفقیتها و شکستهای من …
خبری پر از شگفتی … شادی و کمی دلهره … شگفتی از پدر شدن … شادی از پدر شدن … و دلهره از پدر شدن …
خبر آمدنت دوباره مزه گس عاشق شدن را برای من تازه کرد…
به خودم قول دادم تا جایی که بلدم … تا جایی که بتونم … برات بنویسم …
مینویسم تو که نبودی من چه دیدم ، تجربه کردم ، یاد گرفتم و نگرفتم ….
مینویسم که چطور عاشق شدم …
عاشق مادر و پدری که میپرستمشان ….
عاشق زنی زیبا که صبر را به من” بی صبر” یاد داد…
و …
عاشق “خدایی” شدم که همه را به من یکجا داد…
عزیزم … هیچ چیزی که بوی نصیحت بدهد برای تو نمیگذارم …چون تو … “تو ” هستی … مثل من … فکر میکنی … تصمیم میگیری … من فقط دل نوشته هایم را برایت باقی میگذارم..




