قسمت میکنم

پسرم شاید هم دخترم…

مدتیه که واست ننوشتم… فکر نکنی به یادت نبودم … نه … ! هستم و میمانم…! به خودم داشتم میگفتم اگه یه روزی ازم بپرسی ” تقسیم کردن ” یعنی چی ؟ من چی باید بگم …

شاید بگم” تقسیم کردن ” بود که ما هم هستیم … چون خدا خواست شادی “بودن” خودش رو باهامون تقسیم کنه…

شاید بگم ” تقسیم کردن ” یعنی “عاشق شدن ” … تا تو بتونی صدای قلبت رو با اون تقسیم کنی …

شاید بگم ” تقسیم کردن “ یعنی اومدن تو …که بودنم رو با تو بگذرونم …و با تو به آسمون بخندم…

شاید هم ” تقسیم کردن ” یعنی من شادیم رو به دوستام بدهم و اونها لبخندشون رو …

تقسیم یعنی دعای خیر و شعری که پدر بزرگها و مادر بزرگهایت برایت گفتند…

جایی که ” زیتون ” لبخند زد … یا ” نسیم“شاد شد … هم اینکه “ آذر ” گفت خاطرات عاشق شدنم را به تو هدیه بدهم… جایی که ” فروگی ” از خوب بودن گفت…محبتی رو که ” طلا ” تقسیم کرد … و گرمایی که ” نگار گلم ” به من داد …

سلامتی که “لیلا ” و “سمیه” آرزو کردن… توصیف عشقی که ” کربن ” داشت … یا اینکه “مامان دنی” که از قدر شناسی گفت … بوسه ای که ” ستاره ” و “آیدا ” برایت نگه داشتند … و چشمکی که “تینا ” و “نگین شیراز ” به توهدیه دادند … و ” شب تاب ” که از ارامش گفت و راهی برای نامیدن تو …

پس… تو هم یاد بگیر قسمت کنی… لبخند ٬ شادی ٬ خاطره ٬ خوبی ٬محبت٬ گرما٬ آرزو٬ عشق٬ بوسه ٬چشمک و آرامش… همه رو با تو تقسیم کردم…

اگر جای تو بودم

دخترم شاید هم پسرم…

داشتم با خودم فکر میکردم دوست داری وقتی به دنیا اومدی چطوری زندگی رو بو کنی؟
دوست داری مثل بعضی آدمها فعلهای زندگیت ” گذشته ساده” باشه ؟ فقط بگی “بودم”…؟
یا شاید دوست داری همه چیزت تو “آینده” باشه؟ … ” میخوام باشم “…؟
شایدهم دوست داری تو ” حال استمراری” زندگی کنی؟ ” دارم میرم”…؟
من به جای تو باشم توی ” حال استمراری ” زندگی میکنم… ، ” گذشته ساده ” رو مثل مزه یه سیب ترش باقی میذارم… و دونه دونه ستاره های فردا م رو خودم انتخاب میکنم…
من به جای تو باشم هیچ وقت باکفش رو شنای ساحل راه نمیرم تا جای پای خودم روش بمونه … حتی اگه موج اونارو بشوره…
من به جای تو باشم گوشام رو تیز میکنم تا صدای “تار” خدارو بشنوم و سوز اون رو سر انگشتام حس کنم…
من به جای تو باشم ، فکر میکردم ” اخمهای ” زندگی ، خالهای سیاه یه کفشدوزکه… که اگه نباشه ، قرمزی بالهاش دیگه قشنگ نیست …

حالا تو به من بگو… اگه تو جای من بودی چه کارا میکردی…؟

یاد ایامی

دخترم شاید هم پسرم…

” زنی بود تکیده … کمری خمیده… رگهای دست از زیر پوست زده بود بیرون … موهایی حنا زده … دو گیس بافته شده و از زیر چارقد بیرون زده …
لب هایی که همیشه تکون میخورد … داشت یه چیزی میگفت … دعا…؟
چادر سورمه ای با خالهای سفید… پیراهنی با همون شمایل …
چهار زانو می نشست … کمر خم شده ، فاصله سرش تا زمین رو کمتر میکرد … دستاش رو گره میزد تو هم و گاهی وقتها خیره به دور دست … شاید به یاد دخترش که پاییز را زودتر از بهار دید … شاید به یاد نوه ای که برای گرفتن حقی رفت و برنگشت …
آروم حرف میزد … شکر گزاری هر لقمه رو قبل از خوردن اون میکرد…
” نه ” رو بلد نبود … ” داد زدن ” رو بلد نبود … بلد نبود بی طاقت باشه…

روزی که رفت … کمر خیلی ها خم شد … و همه اون خیلی ها هنوز یادش میکنن…
من نوه و تو نتیجه آن زنی …
دوازده ساله بودم که رفت … ۱۲ سال نگاه کردن … ولی یاد نگرفتن…
شبی که رفت … پسرش ( پدرم- پدربزرگت) غمگین… مادرم ( مادر بزرگت ) گریه کرد…
گربه کردیم … ولی نه برای اون … واسه خودمون … “

دخترم شاید هم پسرم …
من هنوز بعد از ۱۹ سال گاهی مثل “دیشب” خوابش رو میبینم…
کاش بود …
(تقدیم به پدر و مادرم به یاد” فاطمه سلطان”… )