مدتیه که واست ننوشتم… فکر نکنی به یادت نبودم … نه … ! هستم و میمانم…! به خودم داشتم میگفتم اگه یه روزی ازم بپرسی ” تقسیم کردن ” یعنی چی ؟ من چی باید بگم …
شاید بگم” تقسیم کردن ” بود که ما هم هستیم … چون خدا خواست شادی “بودن” خودش رو باهامون تقسیم کنه…
شاید بگم ” تقسیم کردن ” یعنی “عاشق شدن ” … تا تو بتونی صدای قلبت رو با اون تقسیم کنی …
شاید بگم ” تقسیم کردن “ یعنی اومدن تو …که بودنم رو با تو بگذرونم …و با تو به آسمون بخندم…
شاید هم ” تقسیم کردن ” یعنی من شادیم رو به دوستام بدهم و اونها لبخندشون رو …
تقسیم یعنی دعای خیر و شعری که پدر بزرگها و مادر بزرگهایت برایت گفتند…
جایی که ” زیتون ” لبخند زد … یا ” نسیم“شاد شد … هم اینکه “ آذر ” گفت خاطرات عاشق شدنم را به تو هدیه بدهم… جایی که ” فروگی ” از خوب بودن گفت…محبتی رو که ” طلا ” تقسیم کرد … و گرمایی که ” نگار گلم ” به من داد …
سلامتی که “لیلا ” و “سمیه” آرزو کردن… توصیف عشقی که ” کربن ” داشت … یا اینکه “مامان دنی” که از قدر شناسی گفت … بوسه ای که ” ستاره ” و “آیدا ” برایت نگه داشتند … و چشمکی که “تینا ” و “نگین شیراز ” به توهدیه دادند … و ” شب تاب ” که از ارامش گفت و راهی برای نامیدن تو …
پس… تو هم یاد بگیر قسمت کنی… لبخند ٬ شادی ٬ خاطره ٬ خوبی ٬محبت٬ گرما٬ آرزو٬ عشق٬ بوسه ٬چشمک و آرامش… همه رو با تو تقسیم کردم…



