امروز دیدمت

پسرم شاید هم دخترم…
امروز برای اولین بار احساس قدرشناسی از مخترع برق و دستگاه سونوگرافی بهم دست داد. همه این دستگاه های عجیب و غریب دست به دست هم دادند تا تورو ببینیم … قد یک بند انگشت …
با اینکه همه چیز سیاه و سفید بود و درهم و برهم ولی همون ها تونستن چشمهای دو نفر آدم رو مرطوب کنه… پس راستی راستی تو داری می آیی …
خدا کنه وقتی اومدی یادت باشه که خدا رو باید دوست داشته باشی، نباید ازش بترسی…
خدا کنه دوست داشتن آدمها رو یاد بگیری…
خدا کنه یاد بگیری بهتره به آدمها کمک کنی تا واسشون فقط غصه بخوری…
خدا کنه …

بدون نظر در “امروز دیدمت”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.