یاد ایامی

دخترم شاید هم پسرم…

” زنی بود تکیده … کمری خمیده… رگهای دست از زیر پوست زده بود بیرون … موهایی حنا زده … دو گیس بافته شده و از زیر چارقد بیرون زده …
لب هایی که همیشه تکون میخورد … داشت یه چیزی میگفت … دعا…؟
چادر سورمه ای با خالهای سفید… پیراهنی با همون شمایل …
چهار زانو می نشست … کمر خم شده ، فاصله سرش تا زمین رو کمتر میکرد … دستاش رو گره میزد تو هم و گاهی وقتها خیره به دور دست … شاید به یاد دخترش که پاییز را زودتر از بهار دید … شاید به یاد نوه ای که برای گرفتن حقی رفت و برنگشت …
آروم حرف میزد … شکر گزاری هر لقمه رو قبل از خوردن اون میکرد…
” نه ” رو بلد نبود … ” داد زدن ” رو بلد نبود … بلد نبود بی طاقت باشه…

روزی که رفت … کمر خیلی ها خم شد … و همه اون خیلی ها هنوز یادش میکنن…
من نوه و تو نتیجه آن زنی …
دوازده ساله بودم که رفت … ۱۲ سال نگاه کردن … ولی یاد نگرفتن…
شبی که رفت … پسرش ( پدرم- پدربزرگت) غمگین… مادرم ( مادر بزرگت ) گریه کرد…
گربه کردیم … ولی نه برای اون … واسه خودمون … “

دخترم شاید هم پسرم …
من هنوز بعد از ۱۹ سال گاهی مثل “دیشب” خوابش رو میبینم…
کاش بود …
(تقدیم به پدر و مادرم به یاد” فاطمه سلطان”… )

بدون نظر در “یاد ایامی”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.