الو …الو…صدا می آد؟

پسرم شاید هم دخترم…

الو …؟ الو…؟ صدا می آد؟ کوچولو؟ منم مادرت… صدام رو میشنوی …؟ تعجب نکن. خودمم …
همیشه بابا نوشته. ایندفعه منم که دارم مینویسم. مامان !
بابا واست مینویسه … ولی من میتونم باهات حرف بزنم … ۹ ماه قراره من تو باهم باشیم ، هیچکس هم بین ما نیست… قشنگه … نه؟ تازه ! لازم نیست حرفهام رو از دهنم بهت بگم … الان که گوش هات کنار قلب منه ! صداش رو میشنوی … مگه نه ؟ میبینی چطور واسه تو داره میزنه؟
الان نزدیک سه ماه هست که دارم آماده میشم یکی بهم بگه مامان ! بابات گفت که رنگ اتاقت رو بنفش کردیم … هم آبی داره هم قرمز … آبی دریا مال باباس و قرمز شقایق مال من عاشق !
هر روز که میگذره و اومدنت یک روز نزدیکتر می شه، احساس می کنم بیشتر از دیروز دوستت دارم و بی صبرانه منتظرتم.
پسرم و شاید هم دخترم …خیلی حرف دارم که برات بزنم اما نمی دونم از کجا باید شروع کنم. فقط همین رو میگم که عاشقتم و عاشق خدا و عاشق بابای مهربونت. همین الان هم که دارم می نویسم چشم هام از اشک خیس شده.
نمی دونی روزی که مطمئن شدم تو در راهی چه احساس قشنگی پیدا کردم، خندیدم و خدا را شکر کردم. تو هم همیشه شکرگزار خدا باش.
مامان – ۲۷ شهریور ۱۳۸۶

بچگی یادت نره

پسرم شاید هم دخترم…

کاشکی وقتی بیایی، قدر دوران بچگی رو بدونی … آدما بی اونکه بفهمن از دستش میدن … و خوشحال هستن که بزرگ شدن … ولی نمیدونن که دارن کوچیک میشن …
تا وقتی که بچه باشی
خجالت نمیکشی ببوسی یا بوسیده بشی …
بارون که می آد ، زود چترتو باز نمی کنی…
تو چمن ها غلت میزنی ، بی اونکه نگران سبز شدن شلوارت بشی …
یا اینکه وقتی به یکی میگی دوستش داری … باورت میکنه…
خلاصه اینکه تا وقتی خودتی که بچه باشی … بزرگ که شدی میشی یکی دیگه …
تا بچه باشی … بابا که از سر کار میآد، دستات باز میشه که بغلش کنی …
تا بچه باشی… وفتی ناراحتی، با دو قطره اشک تو دامن مامان همه چیز رو میشوری ….
بهتر از همه چیز اینه که تا بچه باشی یاد نمیگیری دل کسی رو بشکونی …
من جای تو باشم بوی مادر رو یادم نمیره … فرق سیب سرخ و سبز رو یادم نمیره … بچگی یادم نمیره…
در ضمن … خبر اینکه: رنگ زدن اتاقت تموم شد… بنفش … که هم آبی دریا رو داره که دلت مثل اون بشه ، هم قرمز شقایق که عاشق بمونی …
مجددا درضمن … پدر بزرگ و مادر بزرگت هم پیام نوشتن به قشنگی پرچمهای گل زعفروون :
” کنون که قلم را ساز کردی پس بنواز وآواز کن که مشتاقان مست ، سرخوش ، و مستان مشتاق ، به تکرار پیمانه هوشیار شوند”

پسرم شایدهم دخترم…

حالا که منتظرتم … حالا که میدونم داری می آیی … به خودم گفتم تو بهترین بهانه ای که بتونم خاطره زلالترین دوره عمرم رو دوباره زنده کنم … برگردم به … نمیدونم ۲۰ سال پیش … شاید ۲۵ سال پیش…

اونوقت هایی که سایز کفشام اینقدر بزرگ نشده بود و با یه متر پارجه میشد دو دست لباس واسم بدوزن…اون روزایی که هنوز میفهمیدم سبز فرقش با قرمز چیه …

اون روزا که پدر و مادرم رو هنوز نمیدونستم چقدر دوست دارم …

اون روزایی که ۲ تا کتاب و چهار تا لگو میتونست یه روزم رو به شب برسونه… و اونروزایی که فرید “داداش بزرگترم” و ” عمو ی تو ” واسه من قوی ترین آدم دنیا بود … و الان یکی از عزیز ترین آدم ها…

و خلاصه روزایی که هنوز خدا رو واضح میدیدم و دوستش داشتم واسه خودش نه واسه حل مشکلاتم …

کاشکی میشد یکی دو کیسه از اون خاطرات رو الان میتونستم سر هم کنم و … دوباره صدای قلبم رو بشنوم …

غم انگیز شد …! بگذریم …

میخوام کتابهایی رو که خودم خوندم واست بگیرم و نگه دارم تا بیایی . میدونی از کدوم میخوام شروع کنم؟

از ” قصه های من و بابام” شروع کنم … از” اریش ازر ” که یه بابا بود و واسه پسرش مینوشت …

زود بیا … حرف زیاد واست دارم …