امروز صدای قلبت را شنیدم

دو … ر… می … فا ..

سمفونی زندگی …

حدود ۹۰ ضربه در دقیقه … ۹۰ بار تکرار ” من میآیم” … ۹۰ بار پرسیدن اینکه مرا دوست داری؟ ۹۰ بار خدا رو صدا کردن …

پسرم … شاید هم دخترم …

دیروز صدای قلبت رو برای اولین بار شنیدم … یک دقیقه گوش کردم … ۹۰ بار گفتی سلام … ۹۰ بار گفتی زندگی …صدای قلب خودم را فراموش کرده ام … قلبم سی سال ، هر دقیقه ۶۰ بار منو صدا کرده … ولی من جوابش ندادم …

وقتی که ترسیدم ، وقتی که خوشحال شدم … بلند تر صدایم کرد … جواب ندادم …

حتی وقتی شنید که تو داری می آیی … جایش تنگ شد … آنوقت هم بلند صدایم کرد…

ولی … امروز صدای قلب تو منو یاد صدای قلب خودم انداخت … رفتم سراغی ازش بگیرم …حتی جاش رو فراموش کرده بودم … سمت راست بود ؟ نه چپ … پیداش کردم… سلام کردم … بغض کرد … گفت : کجا بودی ؟ منو یادت رفته … میدونی من به جات همیشه خدا رو صدا کردم … میدونی من به جای تو آدمها رو دوست داشتم … من به جای تو خوشحالی کردم …گریه کردم … خندیدم … بوسیدم و بوییدم؟ من به جای تو عاشق شدم …

خجالت کشیدم… سرم رو بالا بردم که نبینمش …راست میگفت … شب من میخوابیدم ،قلبم بیدار بود، کمتر صدا میکرد که بیدار نشم … صبح که بیدار میشدم قبل از همه صبح به خیر می گفت … من چشمک آفتاب رو نمیدیدم ولی اون حسش میکرد…

گفتم : از حالا فراموشت نمیکنم … صدات رو میشنوم … به حرفات گوش میکنم …

گفت : خوشحالم … ولی… فراموش میکنی… فراموشکار بودن تو هم عادته و ترکش سخت … ولی تا میزنم قدرم رو بدون…

صداش رو میفهمم … دو … ر… می …. فا

به بازی مدرسه دعوت شدم

شب تاب عزیز به بازی مدرسه دعوتم کرد…ممنونم …

حافظه خوبی ندارم… چون اگر داشتم قطعا نمره های بهتری نصیبم میشد…! ولی فشار می آرم تا بلکم چیزهایی رو به خاطر بیارم …

اولین مدرسه اسمش ” رازی ” بود … اولین معلم اسمش ” خانم اجازه … ما بگیم ” بود… البته بعضی ها او نو “خانم صمیمی” هم میگفتن … نمیدونم چرا ؟

روز اول مدرسه (کلاس اول ) با شجاعت تمام از مدرسه فرارکردم … تا خونه یه نفس دویدم … تو راه نزدیک بود برم زیر یه وانت نیسان سبز …

روز دوم پدر عزیزم مرخصی گرفت تا منو سر کلاس نگه داره … و من اینچنین تحصیل را آغاز کردم…خیلی چیزی یادم نمی آد… بهترین روزها ، وقتهایی بود که عراق موشک میزد به شهرمون … مدرسه تعطیل میشد … صفا! اون روزا صدام رو از کیک یزدی هم بیشتر میخواستیم…

بدترین روزها وقتی بود به زور می اومدن سر کلاسها تا واکسن بزنن … او روزها نیاز ما به دستشویی بیشتر میشد …نمیدونم چه رابطه ای بین واکسن و دستشویی بود؟

توی ۱۲ سال تحصیلم ، یکم مهر میفهمیدم چقدر دوست دارم بخوابم … ۱۴ فروردین میفهمیدم کارنامه دادن ثلث دوم چه کار احمقانه ای بود و هر چی عید رو کیف کرده بودیم،می پرید …. روز آخر مدرسه میگفتم : آخیش .. تموم!

دیگه چی یادم میاد ؟ آهان … کلاس دوم، خیابونی که مدرسه توش بود شیب تندی داشت … تفریح ما این بود لاستیک کهنه ای پیدا کنیم و قلش بدیم بره پایین … سرعت لاستیک که میرفت پایین، هزار کیلومتر میشد … قطعا این کار از نقاشی سر کلاس هنر بهتر بود …

یاد گرفتیم اگه گلاب به روتون رو تو بخاری کلاس انجام بدیم … تو زمستون که بخاری رو روشن میکنن قطعا کلاس تعطیل میشه … (اسید اوریک کمی بوی بد میده )

یاد گرفتیم زرده تخم مرغی که تو ساندویچمون بود رو جلوی ناظم نندازیم تو سطل آشغال… به طور مرموزی مادر محترم خبر دار میشد …

یاد گرفتیم اگه داشتن شهر رو بمب بارون میکردن نریم تو پناهگاه… احتمال مرگ در اثر خفگی بیشتر از بمب بود…

یاد گرفتیم اگه یازده سال ،مدرسه رو بذاری رو سرت …بعد یه سال خرخونی کنی … میری یکی از بهترین دانشگاه ها ، مهندس میشی … میایی بیرون… بیکار و علاف… ولی اگه دوازده سال مدرسه رو بزاری رو سرت بعد بری سر کار وضعت خیلی بهتر میشه …

چیز بیشتری یادم نمی آد … تا همینجاش هم اینقدر به ذهنم فشار اوردم ، سرخ شدم …

پ.ن : بنا به رسم اجدادی بنده هم ” فانوس ” ، ” نسیم ” ، ” کربن ” ، ” پرنده آبی ” ،”شکلات” و “خلوت لیلا” رو به بازی مدرسه به صرف نشست و برخاست دعوت میکنم.