من بادم

به او گفتم که من بادم… می آیم و میروم… نه میشود همنشینم شوی… و نه میشود مال هم شویم…

به او گفتم من بادم … گاهی خشمگین و گاهی نسیم… به او گفتم من٬ به دور خانه دل تو میوزم… اگر درون خانه دلت گرم است ٬ پنجره را باز نکن… من فقط سرکی میکشم و فریادی و آهی… بعد میروم…

اما اگر هوای خانه دلت گرفته٬ گوشه ای از آن پنجره را باز کن … مرا به داخل راه بده ٬ به دورت میچرخم ٬می گردم و میان موهایت میدوم… اما اگر به داخل راهم دادی ٬ پنجره را نبند که می ایستم… باد ایستاده همان مرگ است…

به او گفتم من بادم … می آیم و گاهی میروم…

بدون نظر در “من بادم”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.