برای خواهری که هر گز نداشته ام

تا امروز چون کسی را خواهرم خطاب نکرده ام، بسیار سخت است که مخاطبم تو باشی… کسی که هرگز نداشته ام و حتی خیالش هم برایم مبهم است…اما امروز برای “تویی که هرگز نبودی” دلم تنگ شده…

امروز ” پازل” خودم را نگاه کردم… همه سر جای خودشان بودند… همه “درست “ سر جای خودشان بودند… همه تکه های پازل زیبا و مهربان بودند… اما این پازل یک مهره کم داشت…چون تو نبودی! چون تو از اول هم نبودی… و نخواهی بود…اما من پازل را نیمه تمام نمیدانم… چون همیشه نبود مهره تو، علامت سوالی برایم است که فکر کردن به “نبود تو” را، راحت تر میکند… پازل را قاب میکنم و به دیوار میزنم…با نبود همان مهره…

“خواهر نداشته ام” ؛ امروز دوست داشتم میبودی تا همه چیز را با تو تقسیم کنم…از شادی ها تا غصه ها… از سفید های دلم تا سیاهی هایش…از غروب های دلم تا طلوع هایش…

دوست داشتم با ” تو” حضور زنی زیبا را در زندگیم ، جشن میگرفتم و ” تو” هم مسافر کوچکم را به آغوش میکشیدی…

کاش می بودی و طعم خوش ” هم خون بودن ” را به رخم میکشیدی…حتی دلم برای دعوا کردن… قهر کردن… آشتی کردن تنگ شده…کاش بودی و با تو داستان خاطرات کودکیم را ورق میزدم…

کاش بودی و من ، رنگ ” نگرانی” را جور دیگر هم می دیدم… کاش بودی تا تو هم قدری از بدی های من را به دوش میکشی… خلاصه … کاش بودی تا بودنت را جشن می گرفتم…

سی و دو سال پیش در چنین روزی

سی و دو سال پیش در چنین روزی…در بهمنی سرد اما در خطه ای گرم، با درد و عشق مادر، به دنیا آمدم…دنیایی که هیچ وقت نمیخواهم تعلقی به آن داشته باشم، اما دوست دارم همه آن را ببینم…

سی و دوسال پیش، چشمانم را که باز کردم، لبخند زنی جوان میهمانم بود که حالا کمی تارهای مویش سفید شده اما لبخندش به همان زیباییست…

سی و دوسال پیش، آغوش مردی ستبر برای اولین بار مرا در خودش غرق کرد، که هنوز همان گرما را دارد اگر چه کمی دورتر است…

سی و دو سال پیش، خنده شادی پسرکی نه ساله، ورودم را به خانه جشن گرفت و امروز بزرگ مردیست که پشتوانه منست…

سی و دو سال پیش، مادر قول داد که کلافهای سیاه و سفید زندگی را برایم جدا کند…

سی و دو سال پیش، پدر تصمیم گرفت دستانم را در دستانش بگذارد تا درست راه رفتن را یادم دهد…

سی ودو سال سریع گذشت… خنده داشت … گریه داشت… شادی داشت … غم داشت… شکست داشت… پیروزی داشت…

اکنون در آستانه شروع سی و سه سالگی چند سال دیگر عمر خواهم گرفت برایم مهم نیست… درست به آخر رسیدنش آرزوست…

بیست و سوم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

اشک

خانه ام کویر بود…به پهنای سخاوت خدا…جنسم از خاک بود .. خاکی که سالها باران ندیده بود…در کویر خانه من باران نمیبارید…تنم خشک و شکننده… از هر سو بادی که می وزید، گوشه ای از خاک تنم را با خود به یغما میبرد و به نشان پیروزی در هوا پخش میکرد…چیزی که هر شب میدیدم، تنگدستی آسمان بود برای قطره ای از زندگی… دلخوشیم، مهتاب شب کویر بود که امید فردا میداد…

روزی او آمد… او را نمیدیدم… صدای پایش را حس میکردم که با هر قدم، تنم را میلرزاند… بالای سرم بود … سایه اش اولین هدیه بود… بالای سرم خم شد… نگاهم کرد… چشمانش به عمق کویر بود اما سخاوتمند… حالا آنچه حس میکردم خیسی اشک چشمانش بود بر تن خشکیده ام…دانه دانه…آنقدر ریخت تا باد، ناتوان شد از جدا کردن…

دستانش را دراز کرد… مرا با خود برد… برد …برد… تا به زیر کپری کوچک … با دستانش نوازشم داد … حالا دیگر اشک او با وجودم آمیخته بود … دیگر نه میشکستم…نه خشکیده بودم… خاک تنم را ” گلی ساخته” کرد…خودم را در دستانش رها کردم… هر چه او میخواست من میشدم… اشکش مرا ساخت…