مادرم… پدرم…
امروز من ، مسافر کوچولو ، برای شما مینویسم…من که به دنیای شما آدمها نیامده ام و هنوز میهمان خدایم هستم و او میزبان سخاوتمند من…
مادرم… پدرم…
اینجا از آنروزی که “او” روحم را برای شادباش تولدم به من داد ، خیلی شلوغ شده است… فرشتگان تند و تند می آیند و میروند… گاه بر سر اینکه کدامشان با من به این دنیا بیاید، دعوا میکنند… بعضی ها سیاه پوشیده اند و بعضی سفید… سیاه پوشان همیشه با من وسوسه را نجوا میکنند اما نمیدانند که آدم تا وقتی که کودک است ، آدم است… سفید ها خیلی شکننده و ظریفند… آنها میگویند اگر ما شکسته شویم، ساختن دوباره ما سخت است…
مادرم…پدرم…
از دنیای خودتان برایم بگویید… شنیده ام شما گاهی خنده ، گریه شاید هم عشق را نمیبینید…شنیده ام که بین عشق و نفرت شما گاهی فقط دیوار نازکی وجود دارد که با هر بادی میریزد…و بدتر اینکه، شما دلبستگی را به عادت ، بوسه را به شهوت و عشق را به خواستن تعبیر میکنید…
مادرم… پدرم…
من اینجا هر روز صبح با بوسه “او” بیدار میشوم… با لبخند او ، می خندم…با عشق او زندگی میکنم و با لالایی او میخوابم…“او” گفته اگر بخواهم میتوانم در دنیای شما هم با اینها زندگی کنم…
من سمفونی خدا را میشنوم…برق چشمانش را میبینم… شادیش را میبینم … من او را دوست دارم… او نیز مرا دوست دارد…آن چیزی که شما دیگر نمیفهمید…




