سی و دو سال پیش در چنین روزی…در بهمنی سرد اما در خطه ای گرم، با درد و عشق مادر، به دنیا آمدم…دنیایی که هیچ وقت نمیخواهم تعلقی به آن داشته باشم، اما دوست دارم همه آن را ببینم…
سی و دوسال پیش، چشمانم را که باز کردم، لبخند زنی جوان میهمانم بود که حالا کمی تارهای مویش سفید شده اما لبخندش به همان زیباییست…
سی و دوسال پیش، آغوش مردی ستبر برای اولین بار مرا در خودش غرق کرد، که هنوز همان گرما را دارد اگر چه کمی دورتر است…
سی و دو سال پیش، خنده شادی پسرکی نه ساله، ورودم را به خانه جشن گرفت و امروز بزرگ مردیست که پشتوانه منست…
سی و دو سال پیش، مادر قول داد که کلافهای سیاه و سفید زندگی را برایم جدا کند…
سی و دو سال پیش، پدر تصمیم گرفت دستانم را در دستانش بگذارد تا درست راه رفتن را یادم دهد…
سی ودو سال سریع گذشت… خنده داشت … گریه داشت… شادی داشت … غم داشت… شکست داشت… پیروزی داشت…
اکنون در آستانه شروع سی و سه سالگی … چند سال دیگر عمر خواهم گرفت برایم مهم نیست… درست به آخر رسیدنش آرزوست…
بیست و سوم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش




