امروز ” پازل” خودم را نگاه کردم… همه سر جای خودشان بودند… همه “درست “ سر جای خودشان بودند… همه تکه های پازل زیبا و مهربان بودند… اما این پازل یک مهره کم داشت…چون تو نبودی! چون تو از اول هم نبودی… و نخواهی بود…اما من پازل را نیمه تمام نمیدانم… چون همیشه نبود مهره تو، علامت سوالی برایم است که فکر کردن به “نبود تو” را، راحت تر میکند… پازل را قاب میکنم و به دیوار میزنم…با نبود همان مهره…
“خواهر نداشته ام” ؛ امروز دوست داشتم میبودی تا همه چیز را با تو تقسیم کنم…از شادی ها تا غصه ها… از سفید های دلم تا سیاهی هایش…از غروب های دلم تا طلوع هایش…
دوست داشتم با ” تو” حضور زنی زیبا را در زندگیم ، جشن میگرفتم و ” تو” هم مسافر کوچکم را به آغوش میکشیدی…
کاش می بودی و طعم خوش ” هم خون بودن ” را به رخم میکشیدی…حتی دلم برای دعوا کردن… قهر کردن… آشتی کردن تنگ شده…کاش بودی و با تو داستان خاطرات کودکیم را ورق میزدم…
کاش بودی و من ، رنگ ” نگرانی” را جور دیگر هم می دیدم… کاش بودی تا تو هم قدری از بدی های من را به دوش میکشی… خلاصه … کاش بودی تا بودنت را جشن می گرفتم…




