می آیی بریم رستوران؟

Aww yeah That’s right baby
Girl, tonight we’re gonna make love
Conditions are perfect
Oh, yeah. It’s business time
It’s business time
اگر از شما بپرسند که اساسی ترین قسمت یک رابطه زناشویی کدام است ، چه جوابی خواهید داد؟ اگر هر جوابی بجز ” معاشقه و ص*ص “بدهید، به صراحت به شما می گویم که یا سر من را میخواهید کلاه بگذارید یا سر خودتان… خواهش میکنم عمامه بر سر نگذارید و پله های منبر را دو تا یکی بالا نروید…کمی ” ایسته ” کنید تا حرفم را بزنم. معاشقه و ملحقات آن فلسفه زندگی زناشویی نمیباشد اما مثل ظرفی است که تمامی روابط زناشویی در آن قرار میگیرند و کیفیت آن ، شدیدا بر روی آن روابط اثر گذار است. چون دوست ندارم متهم به هجو و تبرج بشوم، لذا فکر میکنیم که به جای معاشقه، میخواهید به رستوران بروید:
اول- سفارش غذا : قبل از اینکه هر کاری بکنید باید شریک را مطلع کنید که شما گرسنه اید…رفتن سر قابلمه بدون خبر قبلی کار بسیار ناپسندی میباشد…خیلی مودبانه از سر آشپز درخواست غذا میکنید. در صورتی که غذا موجود نباشد، اصرار بیجا نکنید… درآماده کردن غذا شریک را هول نکنید تا برای شما شبی به یاد ماندنی باقی بماند. مردان سنتی اصولا به این مرحله اعتقادی ندارند و به محض گرسنگی، انتظار دارند میز غذا چیده شده باشد و شروع به خوردن کنند.
دوم- پیش غذا: این مرحله از خود غذا خوردن هم مهم تر است…پیش غذا باعث میشود که اشتهای هر دو نفر باز گردد… ولع شما بیشتر شود…خجالت غذا خوردن از بین برود…مدت زمان رستوران رفتن شما طولانی تر گردد، ومهمتر از همه چیز، اینکه شما را آماده غذا خوردن میکند. گروه زیادی از ما به این فریضه مهم اعتقادی نداریم، از آن فاکتور می گیریم و مثل گرگی گرسنه ” آش را با جاش” سر میکشیم.همین مرحله میباشد که مرگ آور خوشایند است و در خاطرتان میماند.
سوم- خوردن غذا : این مرحله را همه شما بهتر از من میدانید… امری غریزی که از آب خوردن برای انسان دو پا، راحت تر است و بسته به شخصیت آدمها، گروهی با دست ، شاید پا و شاید هم سر، قابلمه غذا را مورد عنایت خودشان قرار میدهند…درنتیجه توضیح واضحات نمیدهم که ” اظهر من الشمس” میباشد.
چهارم- دسر : مهم …مهم….مهم… دسر بعد از غذا موجب میشود که مزه دهان شما عوض گردد…خاطره شیرین تری از ضیافت در ذهنتان بماند… عشق ریشه بدواند ( خیلی این مورد را مطمئن نیستم) …نشان میدهید که فقط بابت گرسنگی، غذا میل نکرده اید بلکه دست پخت آشپز را هم میپسندید…و اینکه خدا را چه دیده اید، شاید همین دسر نا قابل، “فتح البابی” برای وعده دوم هم بود…
این توصیه ها را از من به عنوان برادر شاید پدر و شاید هم پسرخودتان گوش کنید:
۱- قبل از غذا خوردن حمام بروید یا حداقل دست وصورت و دهانتان را بشویید که بوی خوش “کریستین دیور” با پیاز داغ تنتان آمیخته نشود.
۲- لباس خوب بپوشید و کاری نکنید که اشتهای طرف مقابل کور و کر شود.
۳- تا میتوانید عشوه خرکی و به به و چه چه کنید و دم به دقیقه از بوی غذا بگویید.
۴- امنیت را فراموش نکنید…هول هولی غذا خوردن ، فال گوش ایستادن که بچه مان خواب است یا بیدار، خانه دیگران غذا خوردن و مواردی از این قبیل را بیخیال شوید.
۵- حرفهای خوب زدن را در تمامی مراحل غذا خوردن جدی بگیرید که اشتهای شما را باز میکند.
۶- پس از میل غذا لطفا تشکر هم بکنید و بگویید خدا این برکت را از ما نگیرد و هرگز همان لحظه پشتتان را به میز غذا نکنید.
۷- لطفا از خوردن غذا در رستورانهای بین راه و زیر پل خودداری کنید
۸- پر خوری نکنید و به قابلمه سایرین نظر نداشته باشید اگر هم داشتید فقط بو کنید ولی نخورید
۹- موفق باشید.
پینوشت : این موضوعات را جدی بگیرید. این کاسه بلوری زندگیتان ، همه روابط شما را در بر میگیرد. اگر کاسه شکسته باشد ، خوبی های دیگر از آن به بیرون میتراود…اگر کاسه بد فرمی داشته باشید ، روابط دیگر هم بد فرم قالب گیری میشوند…از ما گفتن…

سپنتا

عید می آید… بویش را میفهمم… میدانم که سفره ای باید بچینم … چشمها را میبندم… میدان تجریش… شلوغ و پر ازدحام… پسرکی شاد، با دست کوچکش کیسه ای پر از آب دارد که در آن یک ماهی به سرخی گونه هایش در آن شنا میکند… دست دیگرش در دست مادر که کشان کشان او را به خانه میبرد…پسرک محو ماهیست…خیالم را به خیالش گره میزنم… ماهییش را امانت میگرم بر روی سفره هفت سینم میگذارم…
آنطرف تر پیرمردی کنار امامزاده صالح بساطی دارد به کوچکی قلب امروز من… او سنبل ها را میفروشد… به خودم گفتم اگر من سنبل داشتم ، هیچوقت آنها را نمیفروختم…به آنها خیره شدم…بعد چشمانم را بستم… سنبل ها درونم نقش بستند… آنها را کنار ماهیم بر روی سفره میگذارم…
دو قدم آنطرفتر، “عمه لیلا” را میبینم که “سمنو” را بار گذاشته و برکت را کاسه کاسه بین مردم تقسیم میکند… کاسه ای را به بهای لبخند از او میگیرم…
دخترک، سه هفته پیش گندم ها را خیساند و با هرم نفسهایش سرمای اسفند را کشت… حالا سینیهای سبزه را جلویش گذاشته … از او یکی میگیرم… میبویمش… هنوز عطر دخترک را میدهد…
چرخ دستی اش را مرتب میکند… میگوید دانه دانه این سیبها را از باغ شمیرانش چیده است… هر سیبی که بفروشد، لقمه ای غذا برای کودکش خواهد برد…عطر سیب ها را درکاسه ای سفال ، به یاد آن مرد میگذارم…
مادربزرگم آمد… بقچه ای ترمه داشت که پنج پهلوی ها را همانجا میگذاشت… دست لرزانش پنج تا پنج پهلوی را کف دستانم میگذارد… میخندد و میگوید با تو هستم…
چشمم را باز میکنم… چقدر از میدان تجریش دور هستم… اما خیالش همینجاست…سفره من با خیال آنجا چیده شده و آماده است… ماهی ها با رقص سیاهی چشمان پسرک ، میرقصند… سبزه ها با نفس دخترک می پیچند… سیبها میخندند… و صدای مادر بزرگ است که میگوید : حوّل حالنا الی احسن الحال….
نشسته ام… میخندم… یک سال دیگر تمام شد…

Resolution

مثل فرنگیها امسال میخواهم برای خودم یکسری تعهد بتراشم که در سال جدید به آنها عمل کنم…گو اینکه هر سال همین کار را میکنم اما به اجرا نمیرسد…

- امسال فهمیدم که آدمها مثل آب خوردن میتوانند از دستت برنجند … در عوض خوشحال کردن آنها بسی مشکل … سال جدید سعی میکنم نه کسی را خوشحال کنم و نه ناراحت…

- امسال فهمیدم به محض اینکه میخواهم چیزی را اثبات کنم، طرف مقابلم صحت حرفهایم را به سلابه میکشد… سال آینده در چنین مواردی خواهم گفت : شما چه نظری دارید؟ و تا شروع کرد، من او را به سلابه میکشم… اشکال تراشیدن بسی راحت تر از حل کردن آن است…

- چند سال است که میخواهم پولدار بشوم… فکر میکنم دیگر تلاش نکنم بهتر است… پولدار شدن کار هر کسی نیست…به دنبال تفریح دیگری خواهم رفت…

- تا حالا هر روز صبح قبل از اینکه از خانه بیرون بروم، میگشتم و لباس های همرنگم را میپوشیدم تا “ست” باشم…سال دیگر سعی میکنم هر روز صبح، اول بگردم و فکر ها و عمل های مثل هم را با خودم بیرون ببرم تا “ست ” زندگی کنم و اینقدر متناقض نباشم…

- سال دیگر نمیخواهم نگران ریزش موهایم باشم … شاید بدون مو سرم بیشتر هوا بخورد و فکرهایم دیگر گندیده نشوند…

- دور کردن گوشه لب هایم را جایگزین نزدیک کردن ابروهایم خواهم کرد… فکر کنم چهره ام زیباتر خواهد شد…

- دیگر به مشکلاتم نخواهم خندید… چون امسال فهمیدم که مشکلاتم خیلی کم جنبه هستند و اگر به رویشان بخندم، از سر و کولم بالا خوهند رفت…

- بیشتر حرف میزنم… دوستان بیشتری ولو به قیمت گرفتاری بیشتر پیدا میکنم…

راستی سالی که در راه است ، سال ۱۳۸۷ خواهد بود؟