Stradivarius

امروز هم مثل روزهای دیگر باید بنوازم…همیشه از نواختن ویولن تنفر داشتم…اما مردم ویولن را بیشتر دوست دارند…وارد “سن” میشوم…تشویقم میکنند…من هم مجبورم کمرم را جلوی آنها خم کنم…همه جا تاریک است به جز نور آبی نورافکنی که مرا در خود پیچانده…روبرویم آدمهای زیادی نشسته اند… از آنها فقط چشم هایشان را میبینم که باز و بسته میشوند…
تنه ویولن را بر روی شانه چپم میگذارم…سرم را بر روی آن خم میکنم…آرشه ام ٬ سیم ها را به آغوش میکشد…مینوازم…مثل همیشه مردم نگاهشان به برق کفشهایم و اتوی پیراهنم است… کسی جز تو به چشم هایم نگاه نمیکند…باید شاد بنوازم… مردم باپاهایشان ضرب گرفته اند… از این کارشان متنفرم… تا کی من “نوازنده ” موسیقی مردم هستم؟ مردمی که هیچ وقت از من نخواستند ٬ موسیقی خودم را با ساز دهنیم بزنم…
امروز دلم همنوازی با تو را میخواهد…من ” دو .. ر.. می ” را بگویم و تو ” فا ..سل.. لا..سی“… دوست ندارم کتاب نت را باز کنم و از روی آن ” ردیف کسی دیگر” را بنوازم…میخواهم رهبر ارکستر٬ قلبم باشد و نوازندگانش من و تو…
چشمهایم را خواندی… بلند شدی… روی “سن ” آمدی…مردم اعتراض میکنند… فریاد میزنند… اما من و تو به انها خندیدیم…کفشهای سیاهم را در آوردم…لبه سن نشستیم… پاهایمان را آویزان کردیم…ساز دهنیم را یه آغوش لبانم سپردم… تو هم سرت را به شانه ام تکیه دادی و شعرش را سرودی…

مردم را میبینم که مرا دشنام میدهند و تو را تکفیر… گروه گروه سالن را ترک میکنند… حتی گوشهایشان صدای آواز ما نشنیده است… اما دیگر مهم نیست… پای کسی بر روی ویالنم رفته و آن را شکسته و سیمهایش دیگر آن شادی مصنوعی را هدیه نمیدهد… مردم حتما ویالونیست دیگری پیدا خواهند کرد و با او ضرب خواهند گرفت… اینجا فقط منم و ساز دهنیم که کنار تو نشسته ام و میخوانی…

نفس حبس شده ام را به دست پره های ساز دهنیم سپردم و موسیقی بدون نت خودم را نواختم و آن را هم ردیف شعر های تو کردم…

Viva Freedom

الف ) “قبل از طوفان ٬ آن زمانیست که نسیمی شروع به وزیدن کند… دلخوش و نرم و لطیف”
۱- به صورت متناوب و مخصوصا هنگام رد شدن فکر آن شخص از مغزتان٬ فی مابین قفسه سینه ها و معده خودتان احساس قلقلک و آب شدن قند داشته باشید
۲- تمامی اشعار و موسیقی ها به نظرتان “وصف حال ” شما بیاید. تا حدی که حتی با گوش کردن به عباس قادری هم لبخندی گوشه لب شما خود نمایی کند.
۳- طاقت خواندن کتاب ندارید و اصولا خیره شدن به در و دیوار را به هر کاری ترجیح بدهید.
۴- صبح ها سر حال بیدار میشود… آدمها به نظر شما مهربانند… و گهگدار خنده های بی موقع و بی معنی دارید…به طور کلی شنگولید…
۵- آدمها را جور دیگر میبینید… کمی حقیرند چون راز بزرگ شما را نمیدانند( به شرطی که کم جنبه نباشید و عالم و آدم را پیشاپیش بشارت نداده باشید)
۶-علاقه شدیدی به باز سازی سکانس های عشقی حین رانندگی با موسیقی پاپ را دارید.
۷-به طور وحشتناکی احساس COOL بودن بکنید به حدی که گاهی لبه یقه کاپشنتان را مثل الویس پریسلی ، سرپا کنید (معادل فارسی برای واژه COOL که حق مطلب را ادا کند٬ پیدا نکردم)
۸- مثل آپارات های سینما ، فیلم قرار دیروز خودتان با آن شخص را ، هزار بار پخش مجدد میکنید تا از دهن بیافتد …
۹- به طور تکان دهنده ای به دنبال یافتن وجوه شباهت خودتان و آن شخص میگردید و همه چیز را به هم ربط میدهید ولی هر تناقضی را انکار میکنید.
۱۰- صبح ها زود بیدار میشوید… گاهی در حمام ناگهان متوجه میشوید که حدود ۲۵ دقیقه است که زیر دوش در حال لیف زدن خودتان هستید تا حدی که پوستتان قرمز شده…اما نفهمیده اید…
۱۱- سر به زیر میشوید… هیچ جنس مخالفی را نگاه نمیکنید…وفاداری را از حد میگذرانید… از چانه به پایین معشوق را سانسور میکنید و هیچ نیازی به ارضای قوه جنسی در خودتان نمیبینید…

اگر هشتاد درصد از نشانه های بالا را در خودتان پیدا کردید فقط باید بگویید : ” آخ ! من عاشق شدم!” یا ” Oops! I’m in love ” … در اینجا وزش نسیم معمولا تمام میشود و آسمان قمر در عقرب…

ب) طوفان آن زمانیست که باد به جای برگ ها ، درخت ها را بلند میکند.
دوره بعدی عاشقی شما شروع شده …کمی وضعیت فرق میکند…
۱- “قند در دل آب شدن” شما تبدیل به دلشوره مهلکی میگردد که مثل تانک از روی اعصابتان رد میشود…
۲- حساسیت وحشتناکی نسبت به تکه کلام های مورد علاقه معشوق پیدا میکنید. مثلا اگر وی جهت صدا کردن شما از کلمه “هوی عمو” استفاده میکرده٬ حال باشنیدن این کلمه حتی از زبان لحاف دوز هم کن فیکون شده و سوزشی عظیم از معده تان شروع و به چانه ختم میشود.
۳- فلسفه وجودی زندگی به زیر یک علامت سوال گنده میرود که به راحتی هم قصد بیرون آمدن ندارد.
۴-آدمهای دوست داشتنی و مهربان سکانس قبل ٬فی الجمله تبدیل به انسانهایی نفهم و نادان میگردند… و البته بی احساس…

در اینجا فقط باید بگویید : ” لعنت بر عشق!” با “Damn Love” …

ج) بعد از طوفان زمانیست که خورشید در آمده و موجها کوتاه شده اند.
۱-آرام آرام یک لایه نازک از خاک زمانه بر روی تمام خاطرات مینشیند و اگر با انگشت سبابه ردی بر آن نیاندازید٬ همه به فراموشی سپرده میشوند.
۲- رنگ دنیا عوض میشود… لازم نیست صبحها زود بیدار شوید…سگرمه ها باز میشود و به خودتان قول میدهید دیگر هیچ خبطی نکنید…
۳- از تمام قمیش های “قبل از طوفان” که در دوره “طوفان” شما را زخمی کرده ٬ در این دوره فقط کمی خارش دلچسب باقی میماند.البته هنوز اگر سبزی فروش سر کوچه٬ شما را به دلیل سوا کردن “شفتالو” مورد خطاب “هوی عمو چه میکنی” قرار داد٬ کمی قلقلکتان میشود…

در این دوره فقط بگویید : “زنده باد آزادی!” یا “Viva Freedom

GODIVA

همین روزها عیده دیگه… خانه مجازیم را برای سال نو عوض کردم… گفتم شاید بتوانم فکر هایم را با آن عوض کنم… به آنجا دلبسته شده بودم… اما دلبستگی را دوست ندارم… اینجا اگر شد کمی کمتر خودم را سانسور میکنم… البته میدانم که خیلی موفق نمیشوم…
دو تا صندلی لهستانی ، یه فنجون چایی و کمی حرف … از خدا دیگه چیزی نمیخوام…