به اوج که میرسیدیم ، قلب این کبوتر تندتر و تند تر میزد…ما خسته میشدیم…اما تن عشق را میخواستیم بالا نگهداریم… او بالهایش را باز نگه میداشت… چه باشکوه بود یکی شدن وزن کبوتر عاشق و زور باد… معلق شدن در آسمان…
بعد از هر پروازی ما بودیم و خستگی آن … فرودی نه به سختی صعودش… پیدا کردن کنجی برای آرمیدن… و حالا آن کبوتر عشق بود که سرش را زیر آن بالها میگذاشت و مشغول رویای شیرین پرواز امروزش بود…

پی نوشت: متن فوق العاده ” بی کلاسی ” بود که خودم به آن مستحضرم… اما کاچی به از هیچ چیز…عکس هم کار خودمان از یک ژربرا…





