۲۹
فروردین
از آن روز که نفس عشق را در تن آن کبوتر سفید دمیدند، من و تو شدیم بالهای آن پرنده… میدانستیم که به هم نمیرسیم اما ما هستیم که عشق را در آسمان پرواز میدهیم… فاصله بین ما به اندازه همان حجم تن کبوتر عشق بود… فقط وقتی همدیگر را حس میکردیم که میل پرواز در چشمان کبوتر باشد … من و تو را به رقص و بال زدن وا میداشت… چه خوش بود آن لحظه کوتاه به هم خوردن بالها … و دوباره جدایی تا بال زدنی دوباره… و با هر به هم رسیدنی فاصله از زمین بیشتر میشد…
به اوج که میرسیدیم ، قلب این کبوتر تندتر و تند تر میزد…ما خسته میشدیم…اما تن عشق را میخواستیم بالا نگهداریم… او بالهایش را باز نگه میداشت… چه باشکوه بود یکی شدن وزن کبوتر عاشق و زور باد… معلق شدن در آسمان…
بعد از هر پروازی ما بودیم و خستگی آن … فرودی نه به سختی صعودش… پیدا کردن کنجی برای آرمیدن… و حالا آن کبوتر عشق بود که سرش را زیر آن بالها میگذاشت و مشغول رویای شیرین پرواز امروزش بود…
به اوج که میرسیدیم ، قلب این کبوتر تندتر و تند تر میزد…ما خسته میشدیم…اما تن عشق را میخواستیم بالا نگهداریم… او بالهایش را باز نگه میداشت… چه باشکوه بود یکی شدن وزن کبوتر عاشق و زور باد… معلق شدن در آسمان…
بعد از هر پروازی ما بودیم و خستگی آن … فرودی نه به سختی صعودش… پیدا کردن کنجی برای آرمیدن… و حالا آن کبوتر عشق بود که سرش را زیر آن بالها میگذاشت و مشغول رویای شیرین پرواز امروزش بود…

پی نوشت: متن فوق العاده ” بی کلاسی ” بود که خودم به آن مستحضرم… اما کاچی به از هیچ چیز…عکس هم کار خودمان از یک ژربرا…





NCyxkj upyxauncyprs, [url=http://zytcmrzdnlfn.com/]zytcmrzdnlfn[/url], [link=http://iiwmrodwpnzb.com/]iiwmrodwpnzb[/link], http://ijzvgbfakiay.com/