منکری به نام وبلاگ نوشتن

وبلاگ نویسی اصولا شبیه ادرار کردن در ملا عام میماند و مجبوری شلوار خودت را در بیاوری و از تمام وجودت برای تخلیه خودت استفاده کنی… تمام عقایدی که ” خرق عادت” محسوب میشود و یک عمر آنها را مخفی کرده ای را ، یک شبه در وبلاگت رو میکنی… و پوستت مثل کاغذ ترانسپارنت میشود و تمام احشاء درونت پیدا…
البته شاید برخی خودشان را فیلتر کنند ، رنگ چهره را عوض کنند و به جای درون نویسی به برون نویسی رو بیاورند… که خوب این همان ” ادرار کردن ” است با این تفاوت که این کار را در شلوارشان میکنند… و ادرار در شلوار عین نجاست است…
اما کسی که وبلاگ مینویسد، علاوه بر موضوع بالا، مبتلا به “کرمی” نیز میباشد به نام کرم کامنت… وگرنه اگر دلنوشته داری ، ماکروسافت برای همین کار
WORD را خلق کرد …که بنویسی و برای خودت نگه داری… اما اگر در وبلاگ نوشتی یعنی کرم کامنت هم داری وگرنه درب کامنت دونی (کرم دونی) را ببند…… البته این کرم ، کرم خوبی میباشد…کرمی که اگر درست ریخته شود ، میشود انتقاد… زیادی یا کمی کرم مهم نیست …کیفیتش مهم است…
دیگر اینکه چون شما در ملا عام همه وجودتان را رو میکنید و صد البته سرخاب و سفیداب هم استفاده میکنید، خوب خواننده با دیدن قسمتهای پنهان شما به وجد می آید… ” حالی به حالی ” میشود و منکر اصلی شروع میشود…

دیگر اینکه شما گاهی در ملا عام ادرار را میکنی و گروهی چون ادرار در ملا عام ندیده اند ، کف میکنند و شما را متهم به مدفوع هم میکندد…و هر بویی را به شما نسبت میدهند… که این خوب نیست…

……..

پینوشت : پست بسیار بد بویی بود….خودم در پابان خجالت کشیدم… اما نتواستم پاکش کنم چون نخواستم…شما ببخشید

SUN and FISH

حوض کوچکم را دوست دارم…خانه ام است…آبی و پر از آب… بالا را که نگاه میکنم، نهال گیلاس را می بیینم… سینه سرخ را می بینم… کلاغ بد صدا را می بینم و… رهگذری بود که هر روز صبح از خاور سینه آسمان را میشکافت، تا که شب به باختر برسد… نامش را پرسیدم…گفتند ” خورشید ” است … آنقدر بالای حوض من آمد و رفت …آنقدر خیره همدیگر شدیم…آنقدر او گرما داد تا من شدم دلدار خورشید و او دلداده من…
صبح ها با بوسه اش بیدار بودم و شبها با غروبش میخوابیدم… روزی که ابری بین من او می ایستاد ، طاقت نمیکرد و آسمانش گریه میکرد… من گوشه ای خیره به بالا تا دوباره سرکی بکشد…
آنروزها نورش زیاد بود… دیوارهای خانه ام دورتر و لاجوردی تر… رقص من تندتر و خنده او بیشتر…
امروز شاید هوا سردتر است… خورشید من کم نور تر… او هنوز هر روز بی امان سقف خانه ام را میشکافد…اما بی رنگ تر…خنده اش کمتر …رقص من بی روح…
ابرهای بیشتری میبینم که او را از من قایم میکنند… دیوارهای حوضم نزدیک تر شده اند… نفسم تنگ است… اشک هم که میریزم کسی آن را نمیبیند … حتی خورشید…

فقط قلبم گرم است… مدیون او هستم …گرمیش را امانت داد… او گفته بود که زمستان اگر بیاید، من هم سردم…من که خورشیدم… گفت این تکه گرما را در دلت نگه دار تا زمستان را بکشم… آنقدر میروم و می آیم تا زمستان گم شود…آنروز برایت هدیه، شکوفه گیلاس می آورم…حوضت را میشویم و گرمت میکنم…

من امروز گرمم… میدانم که سرمای او از زمستان است … او خودش گرمست و عاشق… من هم عاشقم و منتظر… میرسد روزی که با بوسه گرم او باز برخیزم… صبح سحرم نزدیک است…. صبح سحرم نزدیک است…
….
حافظ من میگفت :
درازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شد وآتش به هم عالم زد
پی نوشت : عکس بالا شکوفه آلو میباشد.بهار امسال

Catch the W.A.V.E

آن روزی که گفتم قایقی خواهم خرید و با آن به جایی میروم که آسمان ، زمین را به آغوش کشیده است ، گفتند نرو… دریا بیرحم است… اینجا پاهایت بر روی زمین است… جای پایت را همه روی خاک این زمین میشناسند… اما توجهی نکردم… گفتند آسمان هیچ جا به زمین نمیرسد… قایقت کوچک است و موجها بلند… گفتند هر رسیدنی ارزش رفتنش را ندارد…

اما من گوش نکردم…رفتم … من با قایقی که بزرگ نیست…پارو هایی که از بازوان نحیف من قطورتر نیستند… اکنون که گرفتار موجها شده ام فهمیدم دلم از بازو هایم نیز نحیف تر است…پارو ها را گرفته ام…جانم به آنها بسته است… اگر یکی را از دست بدهم محکومم که تا ابد دور خودم بگردم… و اگر هر دو را ببازم، محکومم همسفر موجها بشوم …

حالا دارم تلاش میکنم… خوشحالم که دریا مرا خیس کرده تا عرق ریختنم دیده نشود…خوشحالم که از ساحل دورم و چشمهایشان مرا نمیبیند و حتما میگویند که ” تا حالا باید رسیده باشد”… میجنگم با موجهایی که نمیدانم کدام باد بی موقع آنها را برانگیخته… دیگر هم آغوشی آسمان و زمین برایم مهم نیست… فقط دریای آرامم آرزوست و خاطره این موجها…

امید دارم… پس هستم…

پ.ن) اینجا ببینید Catch the Wave -Def Tech