تئوری ها همیشه یاور این موضوع بوده اند که اگر حتی جایی یا کسی “قیمه نذری ” هم میداد، برای رسیدن به آن نباید خودکشی کرد…حالا چه برسد به موضوعات کم اهمیتی مثل دیر رسیدن به کلاس دانشگاه
بهار بود …سه شنبه بود …هوا خوب بود و آدم را مست خودش میکرد… همه این موضوعات میتوانست دلیل خوبی برای این باشد که تا لنگ و پاچه ظهر بخوابید… ما هم که مستثنی نیستیم… ساعت ده صبح کلاس شروع میشد و من ساعت نه و نیم هنوز در رختخواب با دهانی باز که آب از آن جاری بود و پتویی که تار شده و من پودش و به هم پیچیده،…نمیدانم فرشته نگهبانم اشتباهی لگدم کرد ، سمفونی “بدو بدو تره و اسفناج تازه ببر” سبزی فروشی گوشم را نوازش کرد یا هر چیز بالاخره بیدار شدم…حس غریبی میگفت که اگر امروز هم کلاس ریاضیات مهندسی را از دست بدهی، دیگر باید بمیرم….جهیدم…پوشیدم …. نخوردم…دویدم…از خانه زدم بیرون…فلکه اول آریا شهر…. تخم تاکسی را که ملخ خورده است…موتور سواری ، حیرانی من را دید و نیش خند و نیش ترمزی زد… غمزه ای کرد … لنگ چپ ابرو را به بالا انداخت که یعنی بپر ترک… گویا او همان” شوالیه ای” بود که قرار بود من را نجات بدهد… گفت کجا داداش؟ …گفتم سید خندان…گفت دیرت شده ؟ گفتم خیلی دیرم شده ( که ای کاش آن لحظه سرب داغ را به جای چای صبحانه خورده بودم)باسن من هنوز با زین موتور عجین نشده بود که صدای مهیب “سی جی “بلند شد …دماغم با پشت کلاه موتور سوار یکی شد … و به جای روبرویم و جاده ، آسمان بی رونق را میدیدم… که گویا شوالیه بر اثر تیک اف ، تک چرخ میزد…کمی بعد که به زمین برگشتیم سعی کردم موقعیت خودم را بدست بیاورم…هر چه “هالیدی” سعی کرد سر کلاس فیزیک به ما “شتاب ” و ” نیروی گریز از مرکز ” را یاد بدهد ، یاد نگرفتیم …اما حالا آنها را حس میکردم….سر پیچها ، موتور معمولا میپیچید ولی نیروی عجیبی من را به مستقیم ادامه دادن وسوسه میکرد…احساس کردم که باید سیستم ” واعتصمو بحبل ا… ” را جاری کنم…دور کمر شوالیه را گرفتم و توبه ای به درگاه خدا کردم و خودم را به او چسباندم…باد شدیدی میوزید شاید هم ما شدید میوزیدیم…سرم راپایین آوردم و شوالیه را حائل خودم کردم…سرم زیر بغل او بود…بوی پیاز تفت داده شده … سیر تازه…ماست ترشیده …برنج تاره دم …مثل نسیم سحری از دریچه زیر بغل شوالیه میوزید و دل گشنه ما حلوا حلوا میکرد…
میدان توحید رسیدیم… ترافیک بود … مثل مارمولکی که از بین سنگها فرار میکند، ما هم از بین ماشین ها رد میشدیم…شوالیه ، کوررنگی هم داشت…هیچ چراغ قرمزی را قرمز نمیدید… اتوبان چمران را مثل عزرائیل که برای گرفتن جان کسی تاخیر داشته، و حالا میتازد ، میتاختیم… شوالیه برای اینکه کمی ” مشتریمداری” کند ، نیم نگاهی به پشت انداخت که ببیند هنوز من نشسته ام یا پرت شده ام …که خوب ، من هنوز بودم… احساس رفاقت به او دست داد و شروع به حرف زدن کرد… صدای موتور … صدای باد… صدای ماشین ها و بد تر صدای وجدان من که شدیدا مشغول بد و بیراه گفتن به تن شریفم بود…
لایی میکشیدیم…اکروبات میکردیم…. حرف میزدیم…فحش به راننده های قانون شکن میدادیم…. شوالیه داشت از رشادت های خودش میگفت… اینکه تمام جاده تهران – چالوس را تک چرخ رفته و برگشته … اینکه یادگار امام را با سرعت ۱۴۰ کیلومتر ، گز کرده … و نهایتا اینکه هر روز بعد از ظهر جلوی خانه دختر همسایه “ژانگولر” هایی میکند که شاید او را بپسندد… همه این حرف ها را که میزد در هوا پخش میشد …باد انها را متلاشی میکرد و من با گوشهایم به آنها بست میزدم و قابل فهمیدنشان میکردم…
دوستانش را که میدید ، دمی برایشان تکان میدید…حمید را دیدیم… چهار حلقه لاستیک پیکان دور تنش انداخته بود و سوار موتور میتاخت که من را باد عروسک ” میشلن” می انداخت…رضا را دیدیم که ۵ مانیتور را ترک موتور بسته بود و مثل بند باز های سیرک ، تعادلش را به خوبی حفظ میکرد…
سید خندان… دانشکده…پیاده شدم… احساس میکردم که تمام بدنم را روی ویبره گذاشته اند…صدا ها را خوب نمیفهمیدم… و کلا چهره ام در اثر سرعت و باد بیشتر آئرودینامیک شده بود … نگاهی به چهره موتور سوار انداختم…میگفت بیست سال دارد اما ۳۵ به نظر می امد…پولش را که کمی ارزان تر از خون رستم بود ، دادم… به خودم گفتم که شوالیه ها همین موتور سوار ها هستند و لاغیر…





