مثل یک فیلم تکراری، امروز باز هم باید از ستارخان به ونک بروم تا به محل کارم برسم…میعاد گاه همیشگی من و تاکسی ها زیر پل ستارخان است…آرزو کردم حداقل یک تاکسی مدل ۱۳۶۰ به بالا نصیبم بشود…آرزویم محقق شد…یک پیکان “نسل اول” مدل ۴۹ منتظر من بود… من حلقه گمشده مسافران بودم…مردی سحرخیز تر از من ، کامروا شده بود و صندلی جلو را مثل اریکه ای تصاحب کرد…عقب نشستم… آنهم وسط… سمت چپ ” مردی بزرگ” در صندلی غرق شده بود…سمت راستم هم زنی ( شاید هم دختری) با فاصله مستحب که شکی را تحریک نکند…
راننده سوار میشود… کمربند یک سر رها را روی سینه اش میگذارد… و پیکان ۴۹ را که امیدی به حرکتش نداشتم ، مثل تیری از کمان رها میکند… خودم را در آغوش مرد بزرگ یافتم…عذر خواستم و سر جایم نشستم… آن زن ( شاید هم دختر) دستگیره در ماشین را مثل ضریح امامی گرفته بود تا مستحبش مکروه نشود…
شیخ فضل ا… شلوغ است…راننده فرمان را مثل یک تسبیح سبک به چپ و راست میگرداند و ما هم همینطور…
سپر پیکان ۴۹ ، سپر ماشین های دیگر را میبوسد و رد میشود… من وسط نشسته ام… گاهی مرد بزرگ مرا به آغوش میکشد و گاهی من آن زن ( شاید دختر) را…
راننده ضبطش را روشن میکند… مردی با صدایی به این کلفتی و با ریتم شش و هشت از بی وفایی کسی میخواند…موتور ماشین از صدای آن مرد جانی دوباره میگیرد…پدال گاز و ترمز مثل کاه و گل زیر پای راننده لگد میشوند…سرعتمان زیاد است… کیلومتر شمار جهت رفاه حال ما ، همیشه صفر را نشان میدهد…اما درختان کنار خیابان ، سلام نکرده خداحافظی میکنند…
به اتوبان همت و ترافیک بی بدیلش میرسیم…برای اولین بار ترافیک به من آرامش میدهد…فرصتی به ما سه نفر داد که دست پاهایمان را که قاطی شده بود ، تقسیم کنیم…
راننده خسته از ترافیک است… سیگاری میگیراند…دودش را مثل خیرات بین ما تقسیم میکرد…شیشه ها بالا بود…همه در خلسه آن دود بودیم… پیکان ۴۹ ، دستگیره ای برای شیشه ندارد…زن (شاید هم دختر) دستگیره را طلب کرد… راننده بی نیم نگاهی به صاحب این صدای مست، دستگیره ای را تعارف میکند… شیشه ماشین مثل بادبان کشتی پایین می آد…
عرق کرده ام… جایم تنگ است… نفسم تنگ تر…آن صدای کلفت اکنون از چشم سیاه کسی دیگر میخواند… ترافیک سبکتر میشود…و پیکان ۴۹ دوباره مثل یابویی سرکش لگد میپراند و می تازد…ما سه نفر عقب نشسته باز به هم می پیچیم…
از پنچره نیمه پایین، همه داریم سریال تکراری “صبح پایتخت” را تماشا میکنیم…مسافرانی که کنار خیابان انگشت شستشان را به سمت جایی که میخواهند بروند، کشیده اند… پلیسهایی با ماسک که با ولع به دنبال تمام کردن دفترچه صد برگ جریمه هستند…مینی بوس های تجریش که انسانها را مثل پازل به هم دوخته و فشار میدهد…
میدان ونک مثل بهشت موعود از دور دست تکان میدهد…پیکان ۴۹ خسته است…از هر عضوش صدایی در می آید…مثل باری از قابلمه که روی آسفالت کشیده میشود…به میدان نرسیده ، راننده کرایه ها را میگیرد… از همسفران حلالیت میطلبیم…مثل لختی گوشت بی استخوان بیاده میشویم ..کمی صبر میکنیم تا تعادلمان را بدست آوریم…ساعت هشت صبح است… اما خسته ام… رادیوی ماشینی روشن است :
به به به این صبح بهاری… شادی آفرین روح و جان انسان…
مادر و خواهر مجری را به او یاد آوری میکنم و راه می افتم…
پی نوشت : عکس مربوط به بهار امسال …




