ساده مثل آب خوردن

نمیدانم برای اولین بار کدام ابلهی ضرب المثل ” ساده مثل آب خوردن ” را وارد زبان فارسی کرده است…گاهی همین آب خوردن میتواند زندگی را برای مدتی دردناک و طاقت فرسا کند… نمیدانم کدام روز گرم بود که آفتاب به دریا تابید و آب را با ” پس گردنی” تبخیر کرد…بخار آب بالا رفت …سرد شد …منقبض شد…ابر شد …دو قطب مخالف به هم خوردند…رعدی زده شد…باران بارید… آب ها به زمین رسیدند…به رودخانه ملحق شدند… وارد تصفیه خانه شدند…کلر زده شدند…وارد لوله ها شدند و آمدند و آمدند… تا به آبسرد کن رسیدند…تشنه ام …سرم را خم میکنم و دهانم را مثل چاله ای زیر لوله آبسردکن قرار میدهم… مینوشم …مینوشم…

برای خریدن کتابی به سمت میدان انقلاب تاکسی میگیرم… حالا همان آبی که خورده ام مری را رد کرده… بدون هیچ تشریفاتی درون معده هضم شده و تقریبا عین همانی که خورده ام وارد کلیه و مثانه میشود…و هنوز تاکسی به میدان ولیعصر هم نرسیده که همان ” آب خوردن ساده” حالا برای من شاخ شده است میخواهد خارج شود…
به میدان انقلاب که رسیدم، ماجرا کمی جدی تر شده بود…درست مثل یک قطعه موسیقی که با ریتم یک و دو شروع شده باشد و الان ریتمش شش و هشت و بندری باشد… تنها چاره، پیداکردن یک دستشویی عمومی یا غیر عمومیست…طوافی دور میدان انقلاب میکنم… اما چیزی ندیدم…رهگذری را نگه میدارم…” آقا این طرفها توالت عمومی کجا هست؟”… به آسمان خیره میشود…پشت سرش را میخاراند… و مثل کسی که دارد رادیکال ۹۳ را حساب میکند، درگیر میشود… آخر سر میگوید : میدان ونک یکی داریم …اما یادت باشه پولیه…”

از زکاوتش بهت زده میشوم و خداحافظی میکنم… حالا مجبورم قدمهایم را به بلندی سه گامهای مایکل جوردن بردارم… یک آبمیوه فروشی سر راهم است… هل میدهم و وارد میشوم…از ” آب میوه فروش” سراغش را میگیرم…میگوید داریم ولی فقط برای مشتری هاست… وقت چانه زنی نیست…. آب طالبی میخرم و پولش را حساب میکنم… می پرسم ” حالا دستشویی کجاست؟”…آدرس میدهد که ته مغازه پشت آن دیوار…سراسیمه به آنجا میروم…کاغذ کوچکی روی در دستشویی ، شوخی مضحکی با من میکند… “دستشویی خراب است”….برمیگردم…همانطور که دارم طول و عرض ” آب میوه فروشی” را با قدمهای بلند برمیدارم، میگویم “این دستشویی که خرابه”… آب میوه فروش نوک انگشت اشاره اش را بین دو لبش قرار میدهد و میگوید ” آخ ! شرمنده …پاک فراموش کرده بودم….آقا آب میوه مهمون من باش…” نمیدانم چرا نمیفهمید که من اگر جای آن لیوان شتری آب طالبی راداشتم که الان آکروبات نمیکردم… از فروشگاه بیرون می آیم…
همیشه وقتی که از زیر پلهای تهران ، پیاده رد میشدم، بوی اوره چشمم را میسوزاند و فکر میکردم چطور ممکن است “آدم” زیر پل این کار را بکند…اما حالا میفهمیدم که ماجرا چقدر پیچیده است…
به سردر “۵۰ تومانی” دانشگاه تهران رسیدم… وارد محوطه که شدم ، نگهبان با نعره ای متوقفم کرد…”کجا؟”… توضیح دادم…نفهمید…بیشتر توضیح دادم …بیشتر نفهمید… حرکت های عمودی و افقی من را میدید ولی اصلا نمیفهمید…آخر سر هم گفت ” مگه دانشگاه مستراحه که هر کی بیاد توش **شه “… فهمیدم که احتمال انجام این کار در شلوار بیشتر از دانشگاه است…
ریتم این تصنیف خیلی تند شده بود… چهار نعل خیابان انقلاب را میتاختم …مسجدی را دیدم… میدانستم که اینجا پناه بی پناهان است…مثل آدم تیر خورده ای که به خودش میپیچد وارد مسجد شدم… دستشویی برادران… درش قفل بود… خادم را پیدا کردم…” حاجی در رو باز کن …دارم از دست میرم” … ساعتش رو نگاه کرد و گفت ” شما ساعت ۱۰ کدوم نمازتون رو میخونید؟” گفتم ” حاجی جان واسه نماز مزاحم نشدم… کار واجب دارم”… جاروی توی دستش را مثل شمشیر اسکندر بالا گرفت و گفت ” برو … مسجد که جای **زیدن نیس ” … خوشحال از این همه مهمان نوازی و شانس ، آمدم بیرون…حالا بیشتر راه رفتنم شبیه حرکات موزون شده بود…چیزی شبیه خردادیان… دنیا را زرد میدیدم…
کتاب فروشی کوچکی کنار مسجد بود…پیرمرد ریز نقشی پشت دخل بود و با دخترکی مشغول بحث کردن…پی کتک خوردن را به تنم مالیدم…دلم را به دریا زدم و وارد کتابفروشی شدم…. چشمم را بستم که نبینم چه میگویم… ” آقا یا میذاری برم دستشویی یا ***شم تو فروشگاهت “… دخترک یورتمه کنان از مغازه بیرون رفت…پیرمرد هم خونسرد انگشت کلفت شستش را به عقب نشانه رفت که یعنی آنجاست… نفهمیدم چطور خودم را به آنجا رساندم و به آنهمه رنج خاتمه دادم…
بیرون که آمدم عذرخواهی مفصلی کردم… پیرمرد هم پذیرفت… کتابم را خریدم… موقع خروج پیرمرد گفت ” آقا آب یا چایی میل ندارید؟” …قاطع و خشن جواب رد دادم…سر راه روزنامه ای خریدم و تیترهای آن را میخواندم…
ساخت ۱۵ نیروگاه ۱۰۰۰ مگاواتی….ساخت ۶ سد بتنی و خاکی… ساخت مترو…ترن هوایی… هواپیما… کشتی… اما هر چه گشتم اثری از پروژه ” ساخت مستراح عمومی در تهران بزرگ” ندیدم که ندیدم…

بعد التحریر ( حدودا دو روز بعد از تحریر): هر ماجرایی که انسان مینوسد نشان آن نیست که همان ماجرا بر سر همان انسان آمده است. گاهی میخواهی به چیزی یا کسی اعتراضی کن]
]>

با چشمان کاملا بسته

زنده کردن خاطرات خیلی خیلی آسان است… فقط کافی است زاویه دو پلکت را کم کنی..کمتر …آنقدر که مژه های بالایی، هم آغوش پایینی ها بشوند…اول همه چیز را سیاه میبینی … اما کم کم رنگها زنده میشوند…حرکت میکنند… چهره ها را میبینی… صداها را میشنوی… درست است؟ میبینی؟ میشنوی؟

حالا آن خیابان پر از درخت شهر پر آشوبمان را به یاد بیاور… من حتی هنوز سرمای زمستانش را با خودم دارم…آخر من مدتها در آن خیابان پر از درخت منتظر تو مینشستم…با اینکه میدانستم تو نمی آیی و اگر هم بیایی من را نمیبینی یا نمیخواهی ببینی…

خیلی روزها، بهترین لباسی را که داشتم، میپوشیدم…موهایم را شانه میزدم… لبخندی روی لبهایم سوار میکردم که آشوب داخلم را نبینی… بر روی همان نیمکت سیمانی کنار پیاده رو مینشستم… همان جایی که گاهی تو رویش مینشستی و گاهی من… اما هیچ وقت با هم روی آن ننشستیم…

گاهی روزها، فکر میکردم این نگاه توست که از پشت صدایم میکند… زیر چشم نگاهت میکردم…اما تو داشتی از پنجره، برگهای پاییز را میدیدی که یکی یکی به پایین میلغزیدند… گاهی فکر میکردم کاش یکی از همان برگهای زرد و ارغوانی ، من بودم…

آن روز را یادت می آید که خودم را در چند کلمه خلاصه کردم و روی کاغذ سفیدی نوشتم؟ یادت می آید از باد خواهش کردم که آن را به تو برساند؟ من که تحمل نگاه سردت را نداشتم… آن هم در آن شب سرد زمستان… نخوابیدم و منتظر ماندم که همان باد در برگشتنش خبری بدهد… هیچ وقت چشمهای باد که دلسوزانه به من نگاه میکرد را فراموش نمیکنم…

بادت می آید که نشانی خودم را روی هر نیمکتی که فکر میکردم شاید روی آن بنشینی، مینوشتم… تا شاید ببینی؟…راستی دیدی…نه؟ آن غروب کم رمق، گوشه ای خزیده بودم که تو آمدی…دیدنت و شنیدنت باورکردنی نبود…اما تو بودی… سرد و طوفانی بودی … از شادی فریاد زدم… باد را صدا کردم…گفتم آنکه میخواستم، سلامم کرد… باد هم میخواند آورده خبر راوی کو ساغر و کو ساقی دوری به سر اومد ،از او خبر آمد”… تا صبح خندیدیم

شادی را خیلی کوتاه به من قرض دادی…برای من مثل دم بدون بازدمی بود… یادت می آید آنروز را که از من با خورشید گفته بودی؟ خورشید به تو گفته بود که جنس من با تو یکی نیست…تو مثل باد شمالی و من مثل باد جنوب…به هم خوردنمان طوفان به پا میکند… اما خورشید به تو نگفت باد جنوب مثل نسیم است و در باد شمال حل میشود؟

آنروز رفتی… بعد از آن، صدای پای هر رهگذری را با تو اشتباه میگرفتم…با اشتیاق و دلهره خودم را به گذر میرساندم …اما مردی بود شاید هم زنی و شاید هم کودکی به دنبال چیزی…

وقتی درخت شانس من شکوفه میدهد

همیشه نادر ترین حوادث زندگی من در حساس ترین لحظات حیاتم رخ داده است… چهار شنبه بود ..شب قبل مثل یک تلفن چی که بایستی هزار تا فیش را به ترتیب خاصی در ۹۹۹ سوراخ بگذارد و اشتباهی هم نکند، من هم موفق شده بودم که با همسر آینده ام برای بار اول قرار بگذارم… احتمالا یعنی حساس ترین لحظه زندگی…

صبح چهارشنبه… کلاغ ها با ریتم قناری میخواندند…دود آسمان تهران بوی کاپیتان بلک میداد…مش صفر نانوا کپی برابر اصل بریجید باردو شده بود…آماده رفتن سر کار شدم … قرار من شش عصر امروز بود… کارگاه چقدر قشنگ بود امروز… کارگر ها ملوس… فحش های رییس کارگاه مثل راحت الحلقوم…همه چیز خوب بود… ساعت سه عصر کمی قبل از اینکه کارگاه را مثل شیر آب ” بپیچانم ” و راهی خانه شوم، مثل همه روزهای حساس، شانس معیوب من شکوفه کرد و ویار رییس کارگاه برای بتن ریزی…جلوی این حادثه را نمیشد گرفت …

بتن ریزی شروع شد… از تمام فحش هایی که از کلاس اول ابتدایی آموخته بودم تا فحش های خانوادگی و مجردی برای سریع تر کار کردن “همکاران” استفاده کردم… همه هم انصافا میزان اهمیت موضوع را از گهرهایی که دهانم بیرون می آمد ، فهمیدند و تند کار میکردند…آخر های کار مثل همیشه راننده پمپ بتن من را ندید، لوله پمپ را چرخاند…ظرف دو سوت (کمی کمتر از سه سوت) چیزی مثل خرطوم فیل چای سرم را با پاهایم عوض کرد…مهندس بپا…کاش موقع سقوط به داخل بتنها حداقل فحش نمیدادم تا داخل دهنم هم پر از بتن نشود…

نیم ساعت ، سه کارگر با ماله و بیلچه از من بتن جدا میکردند تا به پوستم برسند…ساعت را پرسیدم…گفتند چهار و نیم …موبایلم را در آوردم که به آژانس زنگ بزنم…به سامسونگ فحش میدادم با این گوشی های سوسولش…تحمل ۵۰۰ گرم بتن هم ندارند… همه صفحه موبایل مثل روزگار من سیاه شده بود…

با بدبختی خودم را سر خیابان رساندم…هر چه زمان میگذشت بتنها خشک تر میشد…راه رفتن سخت تر …حس گاوآهنی را داشتم که سالها زیر باران بوده و روغن ندیده…

هیچ ماشینی برایم نیش ترمزی هم نزد… مردی ۶۰ کیلویی با ۴۰ کیلو بتن که با هر نفس کشیدنش مثل اژدها به جای آتش، گرد سیمان بیرون میزد… عاقبت وانتی پکیده تر از خودم، پذیرای من، عقب خودش شد…راننده الاغی که خیابان ستارخان را با پیست گراند پریکس و خودش را با شوماخر اشتباه گرفته بود… وقتی رسیدیم نیمی از بتنها در اثر برخورد به نرده های دور وانت ریختند و استخوان هایم هم مثل پوره سیب زمینی…

به خانه رسیدم …مثل کیسه زباله ای که خیلی زباله دارد به سمت حمام هدایت جبری شدم…با علم و کتل و سیخ و میخ خودم را تمیز کردم… اما هنوز که آروغ میزدم یاد سیمان تیپ دو می افتادم…

پوشیدم …ماشین پدر را قرض کردم…مثل سنگ داخل فلاخنی به سمت خیابان شلیک شدم…همه چراغ ها ی راهنمایی از خجالت جلوی من قرمز میشدند…جلال آل احمد…چراغ قرمز شد… سرعتم را کم کردم… کم …کمتر …تقریبا ایستاده بودم… مردی مثل شبح با کمری به خمی پرانتز و دستهای آویزان که اعتیاد او، عربده میزد، خودش را به آینه ماشین کوبید و مثل یک “کیسه گردو” پخش زمین شد…نگاهی به آینه شکسته و آویزان کردم… پیاده شدم…

نای حرف زدن نداشت… ” داداش … شرت با تهت باژی میکنه ها…دور شرم داره شتاره میچرخه…”

همانطوربهت زده ایستاده بودم..”.نیکوکاری سوار وسپا” کنارم ایستاد…گفت برو آقا ولش کن… همیشه کارش همینه… میخواد “تلکه” کنه …

نگاهی به “گونی گردو” کردم…نگاهی به “نیکوکار وسپا سوار”… نگاهی به آینه آویزان ماشین… ساعتم را که نگاه کرد، تفی به روی وجدانم انداختم و مثل قاتلی که از صحنه جنایت فرار میکنند، راه افتادم…

پل گیشا را که رد کردم، صدایی مهیب ماشین را لرزاند…کمی بعد قالپاق چرخ را دیدم که جلوتر از ماشین قر میدهد و میچرخد…فهمیدم چاله ای من را ندیده و زیر چرخم خزیده…کنار زدم…رینگ ماشین را دیدم که مثل گلابی هیجان زده ای کج شده…قالپاق هم وسط خیابان خوابیده بود…دل به دریا زدم و وارد ماشین ها شدم… آنها هم مثل آتاری سعی میکردند به من بزنند تا امتیاز بگیرند…قالپاق را به آغوش گرفتم و دوباره سوار ماشین شدم…

به پیراهنم نگاه کردم… آرم سیاه ایران خودرو وسط پیراهنم حک شده بود… فهمیدم که نباید قالپاق پر از دوده را بغل کرد… راه افتادم…

ساعت شش ونیم رسیدم… همسر آینده منتظر… آینه شکسته… قالپاق کنده … رینگ معوج…پیراهنی مثل لباس فرم ایران خودرو…سوار شدن… رستوران پیدا کردن… نشستن…خوردن… صورت حساب …دست به جیب بردن… کیفم کو.. کیف را برده اند…کی؟… ای خدا لعنتت کند نیکوکار وسپا سوار سارق…