وقتی درخت شانس من شکوفه میدهد

همیشه نادر ترین حوادث زندگی من در حساس ترین لحظات حیاتم رخ داده است… چهار شنبه بود ..شب قبل مثل یک تلفن چی که بایستی هزار تا فیش را به ترتیب خاصی در ۹۹۹ سوراخ بگذارد و اشتباهی هم نکند، من هم موفق شده بودم که با همسر آینده ام برای بار اول قرار بگذارم… احتمالا یعنی حساس ترین لحظه زندگی…

صبح چهارشنبه… کلاغ ها با ریتم قناری میخواندند…دود آسمان تهران بوی کاپیتان بلک میداد…مش صفر نانوا کپی برابر اصل بریجید باردو شده بود…آماده رفتن سر کار شدم … قرار من شش عصر امروز بود… کارگاه چقدر قشنگ بود امروز… کارگر ها ملوس… فحش های رییس کارگاه مثل راحت الحلقوم…همه چیز خوب بود… ساعت سه عصر کمی قبل از اینکه کارگاه را مثل شیر آب ” بپیچانم ” و راهی خانه شوم، مثل همه روزهای حساس، شانس معیوب من شکوفه کرد و ویار رییس کارگاه برای بتن ریزی…جلوی این حادثه را نمیشد گرفت …

بتن ریزی شروع شد… از تمام فحش هایی که از کلاس اول ابتدایی آموخته بودم تا فحش های خانوادگی و مجردی برای سریع تر کار کردن “همکاران” استفاده کردم… همه هم انصافا میزان اهمیت موضوع را از گهرهایی که دهانم بیرون می آمد ، فهمیدند و تند کار میکردند…آخر های کار مثل همیشه راننده پمپ بتن من را ندید، لوله پمپ را چرخاند…ظرف دو سوت (کمی کمتر از سه سوت) چیزی مثل خرطوم فیل چای سرم را با پاهایم عوض کرد…مهندس بپا…کاش موقع سقوط به داخل بتنها حداقل فحش نمیدادم تا داخل دهنم هم پر از بتن نشود…

نیم ساعت ، سه کارگر با ماله و بیلچه از من بتن جدا میکردند تا به پوستم برسند…ساعت را پرسیدم…گفتند چهار و نیم …موبایلم را در آوردم که به آژانس زنگ بزنم…به سامسونگ فحش میدادم با این گوشی های سوسولش…تحمل ۵۰۰ گرم بتن هم ندارند… همه صفحه موبایل مثل روزگار من سیاه شده بود…

با بدبختی خودم را سر خیابان رساندم…هر چه زمان میگذشت بتنها خشک تر میشد…راه رفتن سخت تر …حس گاوآهنی را داشتم که سالها زیر باران بوده و روغن ندیده…

هیچ ماشینی برایم نیش ترمزی هم نزد… مردی ۶۰ کیلویی با ۴۰ کیلو بتن که با هر نفس کشیدنش مثل اژدها به جای آتش، گرد سیمان بیرون میزد… عاقبت وانتی پکیده تر از خودم، پذیرای من، عقب خودش شد…راننده الاغی که خیابان ستارخان را با پیست گراند پریکس و خودش را با شوماخر اشتباه گرفته بود… وقتی رسیدیم نیمی از بتنها در اثر برخورد به نرده های دور وانت ریختند و استخوان هایم هم مثل پوره سیب زمینی…

به خانه رسیدم …مثل کیسه زباله ای که خیلی زباله دارد به سمت حمام هدایت جبری شدم…با علم و کتل و سیخ و میخ خودم را تمیز کردم… اما هنوز که آروغ میزدم یاد سیمان تیپ دو می افتادم…

پوشیدم …ماشین پدر را قرض کردم…مثل سنگ داخل فلاخنی به سمت خیابان شلیک شدم…همه چراغ ها ی راهنمایی از خجالت جلوی من قرمز میشدند…جلال آل احمد…چراغ قرمز شد… سرعتم را کم کردم… کم …کمتر …تقریبا ایستاده بودم… مردی مثل شبح با کمری به خمی پرانتز و دستهای آویزان که اعتیاد او، عربده میزد، خودش را به آینه ماشین کوبید و مثل یک “کیسه گردو” پخش زمین شد…نگاهی به آینه شکسته و آویزان کردم… پیاده شدم…

نای حرف زدن نداشت… ” داداش … شرت با تهت باژی میکنه ها…دور شرم داره شتاره میچرخه…”

همانطوربهت زده ایستاده بودم..”.نیکوکاری سوار وسپا” کنارم ایستاد…گفت برو آقا ولش کن… همیشه کارش همینه… میخواد “تلکه” کنه …

نگاهی به “گونی گردو” کردم…نگاهی به “نیکوکار وسپا سوار”… نگاهی به آینه آویزان ماشین… ساعتم را که نگاه کرد، تفی به روی وجدانم انداختم و مثل قاتلی که از صحنه جنایت فرار میکنند، راه افتادم…

پل گیشا را که رد کردم، صدایی مهیب ماشین را لرزاند…کمی بعد قالپاق چرخ را دیدم که جلوتر از ماشین قر میدهد و میچرخد…فهمیدم چاله ای من را ندیده و زیر چرخم خزیده…کنار زدم…رینگ ماشین را دیدم که مثل گلابی هیجان زده ای کج شده…قالپاق هم وسط خیابان خوابیده بود…دل به دریا زدم و وارد ماشین ها شدم… آنها هم مثل آتاری سعی میکردند به من بزنند تا امتیاز بگیرند…قالپاق را به آغوش گرفتم و دوباره سوار ماشین شدم…

به پیراهنم نگاه کردم… آرم سیاه ایران خودرو وسط پیراهنم حک شده بود… فهمیدم که نباید قالپاق پر از دوده را بغل کرد… راه افتادم…

ساعت شش ونیم رسیدم… همسر آینده منتظر… آینه شکسته… قالپاق کنده … رینگ معوج…پیراهنی مثل لباس فرم ایران خودرو…سوار شدن… رستوران پیدا کردن… نشستن…خوردن… صورت حساب …دست به جیب بردن… کیفم کو.. کیف را برده اند…کی؟… ای خدا لعنتت کند نیکوکار وسپا سوار سارق…

بدون نظر در “وقتی درخت شانس من شکوفه میدهد”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.