بگذار باد تفاوت بوزد

عزیزم
بیا کمی خاطره ها را بیل بزنیم. خیلی قبل ترها… یادت می آید شب خواستگاری؟ همانشب که پلاک خانه را به جای۴۴ نوشته بودی ۲۴۴ ؟ یک ساعت گشتیم تا خانه را پیدا کردیم. گفتی حتما هم لباس سبز بپوش و بیا اما نگفتی پدرت سبز ببیند، کهیر میزند؟ یادت هست بعد از همه حرفها، پدر بزرگت نوک عصایش را زیر چانه ام گذاشت و گفت : اگر یک مو از سر دخترک کم شود ، عصا را تا نیمه در حلقت فرو میکنم. تو گفتی پدر بزرگ حلقش گشاد است تا ته هم میتوانی بکنی. همه خندیدند اما من نخندیدم چون حلقم خشک شده بود. همانشب بود که بجای شکر به من نمک دادی تا در چایی بریزم. خوردم، سوختم اما دم نزدم.
روز عروسی یادت هست؟ گفتی کاستوم زورو باید بپوشی برای عکاسی در آتلیه؟ شانس آوردم هر چه گشتیم، شمشیر پیدا نشد. ماشین عمو را گل زده بودیم و کرده بودیم ماشین عروس. یادت است گلفروش را مجبور کردی آنقدر گل آفتاب گردان روی شیشه جلو و عقب بزند، که هیچ چیز بیرون دیده نمیشد؟ یادت است چقدر التماست کردم که شب عروسی تو پشت فرمان نشین؟ گقتی ” بگذار باد تفاوت بوزد”. تو رانندگی میکردی آنهم با لباس عروس… چقدر توی اتوبان همت لایی کشیدی آخر سر هم دامن لباس عروس رفت زیر پاهایت، جای ترمز و گاز را اشتباه کردی؟ کوبیدی به اتوبوس؟ بعد از تصادف زانتیای عمو از رنو هم کوچکتر شده بود. عمو از غصه آن شب بغض میکرد.
سفره عقد یادت است؟ چند بار گفتم عسل را با انگشت کوچکت –آنهم کم- توی دهنم بگذار؟ اما تو انگشت شستت را تا ته کردی توی جام عسل و بعد هم تا ته توی دهنم؟ پدربزرگت آنقدر به تو خندید که شکلات داخل دهنش، پرید توی گلویش…طفلک پدربزرگت… درجا مرد.
خاطرت است که عروسیمان سر همین ماجرا به هم خورد و یک سال عقب افتاد؟ سال بعد هم هیچ کس حاضر نبود ماشینش را بدهد که گل بزنیم. ما هم آژانس گرفتیم و کردیم ماشین عروس.
چقدر به پایت افتادم که من کت و شلوار قرمز توی عروسی نمی پوشم. اما تو مثل گرامافونی که سوزنش به گل نشسته باشد، فقظ میگفتی ” بگذار باد تفاوت بوزد”؟ چند نفر توی عروسی به من گفتند ” چطوری تربچه؟”
شب عروسی چقدر آبجو خوردی؟ چند بار ، وقتی که داشتیم میرقصیدیم، به من گفتی ” زن دایی میترا چه خوب بلدی برقصی”… مست مست بودی؟ تو اصلا دایی نداشتی که زن دایی داشته باشی.
یادت میآید یکی از کله قندهای سر سفره عقد را کش رفتی و داخل دسته گل عروس جادادی؟ آخر شب هم با همان کله قند ، دسته گل را برای دخترکان دم بخت انداختی. بیچاره ناهید… شنیدم آنشب سرش پنج بخیه خورد.
یادت است آخر شب پلیس کاروان ماشینهایی که دنبال ما بودند را نگه داشت؟ تو پیاده شدی و رفتی پیش رییس پلیسها؟ گفتی ” ناخدا…جیگرتو! جان مادرت بذار بریم”… شب سختی را توی بازداشتگاه گذراندیم…نه؟
یادت می آید یک هفته بعد از عروسی ، گفتی برایم سورپرایز داری؟ بلیط و هتل برای بیست روز گرفته بودی آفریقای جنوبی؟ خیلی خوشحال شدم. اما وقتی دو ساعت بعد از بانک زنگ زدند و گفتنتد ده میلیون تومان چک برگشتی دارم، واقعا سورپرایز شدم. چقدر قشنگ امضای من را جعل کرده بودی.
عزیزم… این خاطرات را از زندان برایت مینویسم. چند سالی میشود که هنوز نتوانسته ایم آن ده میلیون را جور کنم. اما جور میشود. راستی حال شوهر و بچه هایت چطور است؟

توضیح: نوشتن موضوعی که آن را تجربه نکرده باشی ( موضوعی غیر حقیقی ) ، آنهم کمی طنز آلود، برای آدمی که ناشی باشد، خیلی سخت است و تا تجربه نکنی، نمیفهمی. تا حالا حدود ده پست با این ساختار نوشته ام. و هر بار به حودم گفتم که این بار آخر است که اینطور مینویسم. به دو دلیل…یکی اینکه بعد از نوشتن، شدیدا خسته میشوی. دوم اینکه فید بک برای موضوعات اینچنینی خیلی مهم است. طنز مینویسی که دیگران بخندند. موضوع مثل دل نوشته و درد دل نیست که آدم برای خودش بنویسد و بگوید من هر طور دوست دارم، مینویسم. اینجا باید دید، “تو” چطور دوست داری و این، موضوع را خیلی پیچیده تر میکند. همه اینها را گفتم که اگر از این نوشته ها چندشتان میشود، آن را به حساب تمرین کردن من بگذارید.

پینوشت: توصیه پانته آ را گوش کردم و کمتر “سه نقطه” را به کار بردم. درست مثل این بود که دارم با میخ روی سنگ مینویسم

من یک جهان سومی هستم

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی…داستان کیفیت زندگی و “رشد” آدمها در جاهایی که ” جهان سوم” نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست …از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی…

کودکی ما : در همان گوشه دنیا که “جهان سوم” نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک… شادی کودکیمان این است که کلکسیون ” پوست آدامس” جمع کنیم…یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم… توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم… اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود…اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند… اینکه نکند “دفاعی مقدس”، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند…

از دیفتری میترسیدیم… از وبا… از جنون گاوی… مدرسه، دغدغه ما بود…خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود… تکلیفهای حجیم عید … یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد…

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران ” جهان سوم” بودن هم به آن اضافه شده… در آین دوره، شادی هایمان جنس ” ممنوعی” دارند… اینکه موقتی عاشق شوی…دوست داشتن را امتحان کنی… اینکه لبت را با لبی آشنا کنی… اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم…در خیالمان عاشق میشویم…همخوابه میشویم…میبوسیم… کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره… این میشد که یاد بگیریم “جهان سومی” شادی کنیم… به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را انگشت میکنیم…با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم…یا اینکه نگوییم” دوستت دارم” و بگوییم ” امروز خانه خالی دارم”

در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند…اینکه از امروز که ۱۵ سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی… بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات “چهار گزینه ای” ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کند… تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری…

شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر… شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند…مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری … اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود…رسیدن به آنها برای تو هدف میشود…هدفی که حتما باید “جهان سومی” باشی که آنرا داشته باشی… و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند…

معبارهای ” آدم خوب بودن” جهان سومی هم دغدغه تو میشود…اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته… اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی…و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند…

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود…با پول شهوتت را میخری…با گردی سفید مست میشوی نه با شراب… با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود….

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود… اینکه در سال چند بار لبخند میزنی…در روز چند بار گریه میکنی…راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند… و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست…

در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد…در این دنیا “سلام ” به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست… لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست…

در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند…اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند…. اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست…

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی…اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند… گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه “تو” جهان سوم را درست میکنی؟

مار چرخ دار

اگر شهرستانی باشی اما در تهران درس بخوانی…و اگر عید نوروز بیاید و نتوانی به شهر خودت بروی ، متحمل دردی مثل سنگ کلیه یا درد زایمان میشوی… برای اینکه دچار این درد نشوم، از یک ماه قبل از عید ، مثل پیرمرد بازنشسته ای، گوشم را به رادیو چسباندم تا به موقع بفهمم ” رجا ” چه موقع بلیط قطار هایش را خواهد فروخت؟

پانزدهم اسفند… میدانستم خیلی ها برای این بلیط ها دندان تیز کرده اند… پس ساعت چهار صبح برای اینکه نفر اول باشم، بیدار شدم …عباس آباد …همان آژانسی که بلیط میفروشد… وقتی رسیدم ، یاد لانه مورچه ای افتادم که با لگد ویرانش کنی و مورچه های داخل آن ، سردرگم دور همان خانه خراب بچرخند…آدمهای زیادی مثل همان مورچه ها از سر و کول هم بالا میرفتند… با کمی پرس و جو آخر صفی که طولش دو برابر یک قطار بود را پیدا کردم و ایستادم…یک ساعتی مثل “بز” در آن صف بودم تا فهمیدم که باید ” آن جلو ها ” اسمم را روی کاغذی بنویسم… به ” آن جلو ها” رفتم…جوانکی یک و نیم متری، طوماری دو متری از اسمها را بغل کرده بود…اسمم را جایی در آخر طومار، نزدیک پاورقی اضافه کرد…

ساعت هشت صبح…. طول صف چهار برابر شده…آژانس بلیط فروختن را شروع میکند… ده نفر اول بلیط خریدند…سر صف شلوغ شد…دعوا شد… مثل نقل و نبات ، فحش سر همدیگر میریختیم… صف مثل ماری که شکم درد دارد ، به خودش میپیچد… طومار دو متری جر خورد و پاره شد… پنجاه نفردیگر بلیط خریدند که دختری سبزه، سر کوچکش را از آژانس بیرون آورد و مثل “زائوی وقت زایمان” جیغ زد که ” بلیط تمام”… خبری شبیه ” مشروط شدن یک ترم”… حالا صف مثل فتیله یک دینامیت داشت به مرور آتش میگرفت و به انفجار نزدیک میشد…مردم، مادر و خواهر همدیگر را ماساژ میدادند… افسرده و ناراحت از صف جدا شدم…مردی “بلند و ژولیده” جلویم را گرفت که ” بلیط میخواهی؟”…” جان من؟”… ” واسه کجا میخواهی؟”…”اهواز”…سرش را تا گردن داخل خورجینش کرد… گفت ” فقط درجه دو دارم”…” بده عزیزم…”…بلیط ۸۵۰ تومانی را به ۲۵۰۰ تومان خریدم… خوشحال بودم…

بیست و هشت اسفند … ساعت هفت عصر…سالن انتظار راه آهن…بسیار تمیز و اتو کشیده سوار قطار شدم… کوپه را پیدا کردم و نشستم… قطار درجه دو … شش نفر آدم…چهار و نیم متر مربع فضا… دوازده ساعت مسافرت…

قطار خرامان شروع به حرکت کرد…درست مثل اینکه سوار شتر شده باشی…بهترین کار در آن شرایط بحرانی، تماشای “جنوب پایتخت” از پنجره قطار بود… خانه هایی که دیوارشان قوطی روغن قو و لادن بود… ماشینهایی که دو جنگ جهانی را دیده بودند… و بچه هایی که ” آرزوی سفر خوش” را روی پاره آجر هایی نوشته بودند و آنها را به شیشه قطار میکوبیدند…

” چرت”، مثل مگسی مزاحم امانم را بریده بود و گردنم را “لق” کرده… سرم روی شانه بغل دستی می افتاد یا به پنجره میخورد یا به جلو میرفت یا به عقب… برای رهایی از آن از کوپه بیرون آمدم تا در راهرو هوایی بخورم… پنجره های کوچک راهرو باز بودند و از آنها به اندازه وقتی که داخل ” نی” فوت میکنی، هوا به تو میرسید… راهرو باریک است … هر کس از کنارت رد میشود همه جایش به همه جایت برخورد میکند… ایستادن سخت تر است … به داخل کوپه برمیگردم…

کمی بعد همه گرسنه اند… مردی دست به داخل ساکش میبرد و ” کتلت” در می آورد…آن یکی، نان و پیاز میخورد… دیگری کالباس و سیر میخورد… همه سنگین شده اند و خواب آلود…صندلی ها را میکشند… هر صندلی نصیب دو نفر مان میشود… شرایط مهیج شده بود… همه دو به دو به دنبال راهی میگشتند تا در هم ادغام شوند و بخوابند…”مردی چاق” هم قرعه اش به نام من افتاد…او پشتش را کرد و خوابید…اگر سانتی به او نزدیکتر میشدم، عصمتش به باد میرفت…کمی بعد چرخید و صورتهایمان رو بروی هم شد…او همانی بود که پیاز خورده بود…سعی میکردم طوری نفس بکشم که “دم” من با ” بازدم” او همزمان نشود … آنجور تمام محتویات معده اش را میفهمیدم… کمی که گذشت ” مرد چاق” نشست…تکانی خورد و سر و ته شد …الان پاهایش زیر دماغ من است… چه بویی میدهد این پای بزرگ….

ساعت سه صبح… مشکلی به مشکلاتم اضافه شد…دستشویی… پنج جسد جلویم بود که باید ردشان میکردم… چون دوست نداشتم بوی اوره را به بوی پیاز و سیر و پا اضافه کنم،آهسته از آنها عبور کردم… از هر که میگشتم ، آخی یا ناله ای میکرد…بجز آخری که پایم را درست روی دهانش گذاشتم… بیرون کوپه که رسیدم تازه فهمیم که کفش ندارم…همانطور پابرهنه به دستشویی رفتم…تکانهای قطار، شدید بود…هر چه سعی کردم که سوراخ توالت فلزی را نشانه بگیرم نمیشد… در آخر هم با یک دست دستگیره کناری را گرفتم و یک پایم را هم به دیوار زدم که تعادلم حفظ شود…پیچیده ترین چیزی بود که تا آنرو]
]>