اگر شهرستانی باشی اما در تهران درس بخوانی…و اگر عید نوروز بیاید و نتوانی به شهر خودت بروی ، متحمل دردی مثل سنگ کلیه یا درد زایمان میشوی… برای اینکه دچار این درد نشوم، از یک ماه قبل از عید ، مثل پیرمرد بازنشسته ای، گوشم را به رادیو چسباندم تا به موقع بفهمم ” رجا ” چه موقع بلیط قطار هایش را خواهد فروخت؟
پانزدهم اسفند… میدانستم خیلی ها برای این بلیط ها دندان تیز کرده اند… پس ساعت چهار صبح برای اینکه نفر اول باشم، بیدار شدم …عباس آباد …همان آژانسی که بلیط میفروشد… وقتی رسیدم ، یاد لانه مورچه ای افتادم که با لگد ویرانش کنی و مورچه های داخل آن ، سردرگم دور همان خانه خراب بچرخند…آدمهای زیادی مثل همان مورچه ها از سر و کول هم بالا میرفتند… با کمی پرس و جو آخر صفی که طولش دو برابر یک قطار بود را پیدا کردم و ایستادم…یک ساعتی مثل “بز” در آن صف بودم تا فهمیدم که باید ” آن جلو ها ” اسمم را روی کاغذی بنویسم… به ” آن جلو ها” رفتم…جوانکی یک و نیم متری، طوماری دو متری از اسمها را بغل کرده بود…اسمم را جایی در آخر طومار، نزدیک پاورقی اضافه کرد…
ساعت هشت صبح…. طول صف چهار برابر شده…آژانس بلیط فروختن را شروع میکند… ده نفر اول بلیط خریدند…سر صف شلوغ شد…دعوا شد… مثل نقل و نبات ، فحش سر همدیگر میریختیم… صف مثل ماری که شکم درد دارد ، به خودش میپیچد… طومار دو متری جر خورد و پاره شد… پنجاه نفردیگر بلیط خریدند که دختری سبزه، سر کوچکش را از آژانس بیرون آورد و مثل “زائوی وقت زایمان” جیغ زد که ” بلیط تمام”… خبری شبیه ” مشروط شدن یک ترم”… حالا صف مثل فتیله یک دینامیت داشت به مرور آتش میگرفت و به انفجار نزدیک میشد…مردم، مادر و خواهر همدیگر را ماساژ میدادند… افسرده و ناراحت از صف جدا شدم…مردی “بلند و ژولیده” جلویم را گرفت که ” بلیط میخواهی؟”…” جان من؟”… ” واسه کجا میخواهی؟”…”اهواز”…سرش را تا گردن داخل خورجینش کرد… گفت ” فقط درجه دو دارم”…” بده عزیزم…”…بلیط ۸۵۰ تومانی را به ۲۵۰۰ تومان خریدم… خوشحال بودم…
بیست و هشت اسفند … ساعت هفت عصر…سالن انتظار راه آهن…بسیار تمیز و اتو کشیده سوار قطار شدم… کوپه را پیدا کردم و نشستم… قطار درجه دو … شش نفر آدم…چهار و نیم متر مربع فضا… دوازده ساعت مسافرت…
قطار خرامان شروع به حرکت کرد…درست مثل اینکه سوار شتر شده باشی…بهترین کار در آن شرایط بحرانی، تماشای “جنوب پایتخت” از پنجره قطار بود… خانه هایی که دیوارشان قوطی روغن قو و لادن بود… ماشینهایی که دو جنگ جهانی را دیده بودند… و بچه هایی که ” آرزوی سفر خوش” را روی پاره آجر هایی نوشته بودند و آنها را به شیشه قطار میکوبیدند…
” چرت”، مثل مگسی مزاحم امانم را بریده بود و گردنم را “لق” کرده… سرم روی شانه بغل دستی می افتاد یا به پنجره میخورد یا به جلو میرفت یا به عقب… برای رهایی از آن از کوپه بیرون آمدم تا در راهرو هوایی بخورم… پنجره های کوچک راهرو باز بودند و از آنها به اندازه وقتی که داخل ” نی” فوت میکنی، هوا به تو میرسید… راهرو باریک است … هر کس از کنارت رد میشود همه جایش به همه جایت برخورد میکند… ایستادن سخت تر است … به داخل کوپه برمیگردم…
کمی بعد همه گرسنه اند… مردی دست به داخل ساکش میبرد و ” کتلت” در می آورد…آن یکی، نان و پیاز میخورد… دیگری کالباس و سیر میخورد… همه سنگین شده اند و خواب آلود…صندلی ها را میکشند… هر صندلی نصیب دو نفر مان میشود… شرایط مهیج شده بود… همه دو به دو به دنبال راهی میگشتند تا در هم ادغام شوند و بخوابند…”مردی چاق” هم قرعه اش به نام من افتاد…او پشتش را کرد و خوابید…اگر سانتی به او نزدیکتر میشدم، عصمتش به باد میرفت…کمی بعد چرخید و صورتهایمان رو بروی هم شد…او همانی بود که پیاز خورده بود…سعی میکردم طوری نفس بکشم که “دم” من با ” بازدم” او همزمان نشود … آنجور تمام محتویات معده اش را میفهمیدم… کمی که گذشت ” مرد چاق” نشست…تکانی خورد و سر و ته شد …الان پاهایش زیر دماغ من است… چه بویی میدهد این پای بزرگ….
ساعت سه صبح… مشکلی به مشکلاتم اضافه شد…دستشویی… پنج جسد جلویم بود که باید ردشان میکردم… چون دوست نداشتم بوی اوره را به بوی پیاز و سیر و پا اضافه کنم،آهسته از آنها عبور کردم… از هر که میگشتم ، آخی یا ناله ای میکرد…بجز آخری که پایم را درست روی دهانش گذاشتم… بیرون کوپه که رسیدم تازه فهمیم که کفش ندارم…همانطور پابرهنه به دستشویی رفتم…تکانهای قطار، شدید بود…هر چه سعی کردم که سوراخ توالت فلزی را نشانه بگیرم نمیشد… در آخر هم با یک دست دستگیره کناری را گرفتم و یک پایم را هم به دیوار زدم که تعادلم حفظ شود…پیچیده ترین چیزی بود که تا آنرو]
]>




