هیچ

همه چیز پیچیده شده…از خدا فقط خیالی، آنهم روی طاقچه خانه بی بی باقی مانده است. لای همان کتاب طلاکوب شده.

اگر عاشق ماه شدی به او نگو

داستان، داستان شاهزاده و گدا است. نه اینکه فکر کنید که شاهزاده پول دار است و گدا لزوما بی پول… نه! ماجرا این است که شاهزاده در فکر کردستان است و تو در فکر ترکستان… راهتان یکی نیست. اگر گدایی و عاشق شاهزاده شدی، به او نگو که عاشقشی… اگر گفتی و شانس هم بیاوری، شاهزاده همانطور که بره هایش را نوازش میکند، دستش را روی سرت میکشد و شاید حتی دو قطره اشک هم مهمانت کند. اما طولی نمیکشد که اسبش را زین میکند و سمت خورشید خودش میتازد.

بهتر است عاشق ماه نشوید. اصولا عاشق چیزی که آن بالاهاست نشوید. حالا اگر ناخواسته عاشقش شدی، به او نگو. و جایی آن پشتها توی دلت قایمش کن و فقط شب به شب یک صندلی بگذار در حیاط خانه و روی ان لم بده و از پشت بخار چای داغ ، تماشایش کن..فوقش این باشد که توی دلت، باز هم آن پشتها، یک تانگویی هم با او برقصی…

واضح است که اگر گدا به شاهزاده هم برسد، باز هم وخامت باقیست. شاهزاده مرصع که سوار اسب نجیب عربی باشد ، کنار گدای ژولیده یابو سوار، در هیچ قاب عکسی قشنگ نمیشود. تو بگو جنسش طلا هم که باشد باز هم ناهمگون است.

اگر عاشق ماه شدی به او نگو. ماه برای این است که آسمان تاریک شبتان را کمی نقره ای کند و ” وهم انگیزی” آن را شیرین… خوب است که در شب سرد پاییز، پتو به دور خودت بپیچی و پاورچین بروی زیر نورش و به او نگاه کنی. و او نداند که تو هر شب حسرتش را میخوری، هلال و قرص و کسوفش را میبوسی… و هر گاه ابری به اشتباه رویش را گرفت تو او را لعن و نفرین کنی… چه لذتی دارد رازداری، آنهم برای خودت و اینکه زبانت را محرم قلبت نکنی…

اگر عاشق ماه شدی، بدان که نباید به او برسی…. آنجا هوا نیست و می میری. اصلا از آن بالا دیگر ماه را نخواهی دید و هر چه به او نزدیکتر شوی، کمتر میبینیش… تازه از آن بالا زمین خودت را میبینی و شاید دلت هوای او را بکند. پس همینجا بمان و به او نگو عاشقش شدی…دلت را خوش کن به لبخند و چشمکی که گهگداری سمت تو رها میکند. آنها را در هوا بگیر و ببر برای دلت مصرفشان کن. و بدان که ماه فقط یکیست…حداقل برای ما زمینی ها!

الکی خوش

کافیست حدود نیم ساعت ” وبگردی” یا ” سایت گردی” بکنید تا متوجه شوید که تعداد زیادی از زنان به دنبال اثبات و احقاق “تساوی حقوق” خودشان با مردان هستند. همان گروه زنان باهوشی که متوجه شده اند قانون گذار و شارع یک جورهایی مذکر یا مذکر دوست بوده و کمی به نفع گرفته است. همه این زنها کار بسیار بزرگی را شروع کرده اند که مشکلات زیادی هم برای انجام آن از سروکولشان بالا میرود. اما نمیدانم چرا در این مبارزه هیچ کس تلاشی برای عوض کردن فرمت “دغدغه ها، توقعات، علایق و دلخوشیهای ” زنانه نمیکند. اینکه ورژن تفکرات را گاهی وقتها باید کمی برزورسانی کرد… چون با تفکر قدیمی که نمیشود حقوق به روز را بدست آورد.

قضیه خیلی روشن و واضح است. مثلا دخترم! اینکه رنگ موهایت چه باشد، چقدر مهم است؟ حالا که خدا تو را مو مشکی آفریده، چرا اینقدر اصرار داری که خودت را بلوند جا بزنی؟ یا چقدر مهم است که رنگ سبز روی لاکهایت به رنگ نوار دور آستینهایت بخورد؟

یا همین مهمانی رفتن تو… چرا اینقدر اصرار داری که بجای آرایش، خودت را گریم کنی؟ آنقدر خط چشم را از کنار چشمهای قشنگت به بیرون ادامه می دهی تا بشوی چیزی شبیه گربه سانان… یا آنقدر لبت را سرخ و گونه ات را صورتی و صورتت را مثل گچ سفید میکنی که فقط کافیست توپ قرمزی را روی دماغت بچسبانی و بشوی شبیه “چیزها”….

یا اینکه حالا که خدا به جای ۱۸۰ سانتیمتر قد به تو ۱۵۰ سانتیمتر داده، چرا اصرار داری تمام این ۳۰ سانتیمتر را با پاشنه کفشت جبران کنی؟ که هم راه رفتنت خنده دار شود و هم کلا خنده دار شوی؟

یا همین ماجرای پیدا کردن “جفت”… چرا اصرار دارید بشوید مرغ عشق داخل قفس و منتظرید تا عقابی چیزی بیاید و شما را شکار کند و به قول خودتان ” به خانه بخت” بروید؟ دقت کرده اید که خلاف این موضوع چقدر برایتان دردناک است؟ به عبارتی انتخاب اول را شما نمیکنید و منتظرید تا انتخابتان کنند.

یا بدتر از همه اینکه چرا عادت دارید خودتان را باچیزهای عجیب قیمت گذاری کنید؟ مثلا چقدر طلا به شما اویزان است؟ یا انکه مهریه شما چقدر است؟

یا این موضوع فجیع کم و زیاد کردن و بزرگ و کوچک کردن گوشت و استخوان بدنتان… چربی های شکمتان را کم میکنید…دماغتان را از عقابی به کفتری تبدیل میکنید…” آنجایتان” را بزرگ و کوچک میکنید… یا باد زیر لبتان میفرستید؟

حالا شما انتظار دارید با این نگرش بتوانید حقوقی مساوی با مردان را بدست بیاوید؟ ببینید…مردها به طور کلی از همان نفر اول که ” آدم” بوده تا پسرکانی که همین الان به دنیا می آیند، همگی یک رگ رذالت را بصورت خدادادی دارند. و همیشه شیطنت های این رگ رذالت است که شما را تشویق به این تفکر میکند.

در هر حالت این عدم تساوی حقوق برای ما مردان،مفرح است و هیچ مشکلی هم با آن نداریم. اما اگر به فکر این هستید که حقوقتان را بیشتر کنید ، بد نیست که کمی روی این موضوع کار فرهنگی هم بکنید. اینکه کمی خودتان را جدی تر فرض کنید. لباس و مو و طلا و کفش و لیپوساکشن و خرید و غیبت کردن دستجمعی بعد از مهمانی و سرخاب و سفیداب هیچ کدام بد نیست. اما اصل هم نیست …شاید درجه سه باشد شاید هم چهار… دروغ چرا؟ استفاده ابزاری از زنها از قدیم مثل گلبولها ، در خونمان بوده و هست. حالا تا شما فکرتان مشغول آن موضوعات بالا هست، ما هم سواستفاده خودمان را میکنیم. مگر اینکه شما هم کمی جدی تر به خودتان نگاه کنید که آنوقت هم خدا کریم است.

پ.ن ) من به هیچ وجه موضوع را به همه عمومیت نمیدهم. اما فکر میکنم اکثریتی را شامل میشود. آن اقلیت مبارز هم مطمئنم که نگرش بالا را ندارند چرا که این دیدگاه مانع هر مبارزه است و آدم را مثل ” بره” رام میکند.

دیگر اینکه سری به این “آواز چگور ” بزنید. گردآوری کننده با سلیقه ای دارد. آینده خوبی برای او پیشبینی میشود.