زیادی شلوغش کردی بابا …بشین ویسکی تو اونجا بزن ..دم از تاریخ و وطن نزن…
این کامنتی بود بود که “شهاب” برای پست قبلی من گذاشت. درست مثل یک دانه “ماش“ بود که توی لوله خودکار بگذاری و فوتش کنی توی صورت کسی… با اینکه دانه ماش کوچکی بود و چیزی هم بجز “هوا” پشتش نبود، اما سوزشش برای من زیاد بود. آدم دل نازکی نیستم. اینکه موافق با من حرف نزده هم، دلخورم نکرده. فقط دلخورم از اینکه چه تصور معوجی از “ایرانی های مقیم خارج” هنوز در ذهن بعضی آدم هاست.
شهاب جان؛
تصورت از “یک ایرانی که ایران زندگی نمیکند” چیست؟ نکند هنوز فکر میکنی ما اینجا صبح ها ساعت نه بیدار میشویم آنهم با دلی خرم که هیچ خشی روی آن نیست؟ پنجره رو به دریا را باز میکنیم و صبحانه را روی میز توی بالکن ، با آب آناناس و پنیر دانمارکی و خاویار میخوریم و روزنامه صبح را ورق میزنیم؟ آنهم سر فرصت …؟ بعد هم ” لکسوز“ را روشن میکنیم و سر کار میرویم…؟ کاری که پر از پول است و سخت هم نیست؟ تمام روز را با “منشی” لاس میزنیم تا عصر شود؟ بعد هم لابد میرویم دیسکو و بار و کلاب … معده را تا زیر لوزه هایمان پر از “ویسکی” و” مارگریتا” میکنیم؟ شب هم دو تا از “بلوندهایش” را سوا میکنیم و میزنیم زیر بغلمان و تمام شب را با شیطنت میگذرانیم؟
نمیدانم سن توچقدر است . نمیدانم تو هم همسن منی یا نه؟ اگر باشی پس شاید مجموعه تلویزیونی “سراب“را یادت بیاید. همانی که اواسط دهه شصت از تلویزبون جمهوری اسلامی پخش میشد. همان برنامه “نپخته ای” که برای جلوگیری از فرار به قول خودشان “مغز ها” ساخته بودند. این فکر و حرف که تو زدی، مال همان برنامه و همان دهه بود.
شهاب عزیز؛
تفکر بالا، فقط برای دبی و ترکیه و عشق آباد، آنهم برای سفر سه روزه مجردی شاید درست از آب در می آید. اما آن کسی که “مهاجرت” را به جان میخرد، قطعا کمی بیشتر از نوک دماغش را میبیند. تو میفهمی “خداحافظی” از مرد و زنی که عمری بوسه شان روی پیشانیت جا خوش کرده بوده، در فرودگاه مهرآباد یعنی چه؟ اگر تا حالا اینکار را نکردی، پس نمیفهمی من چه میگویم. تو را به خدا به من نگو “میخواستی نری… دندت نرم”… تو هم اگر فکر میکردی که راهی هست تا نسل پشت سرت را نجات دهی، حتما همین کار را میکردی.
نه شهاب جان … نه من و نه خیلی های دیگر برای “عیاشی” به اینجا نیامده ایم. وگرنه تو بهتر میدانی که عیاشی در تهران از همه جا راحت تراست. اینجا به من، یکشنبه ها که روز کلیساست، آبجو نمیفروشند …باید گواهینامه ام را نشان بدهم تا بتوانم آن را بخرم… توی خیابان و پارک هم نمیتوانم آن را بخورم… اما تو توی تهران یا همان شمال خودمان هر ان که اراده کنی میتوانی همه نوعش را بخری. من اینجا اگر بخواهم همخوابه “فاحشه ای” بشوم باید سه ساعت پرواز کنم و بروم لاس وگاس … چون آنجا قانونیست… گواینکه پولش را هم ندارم. اما تو کافیست بروی زیر پل ستارخان یا میدان شهرک غرب یا هر جای دیگراین شهر بی در و پیکر تا بهترینش با کمترین قیمت پیدا کنی و شبی را با او بگذرانی. اگر فکر میکنی مردم برای عشق و حال میآیند ” خارج”، تا گردن در اشتباهی …درتهران ما همه چیز از این قبیل قانونی تر و مشروعتر است.
شهاب جان؛ pan> زندگیت فرق چندانی با کشور خودت ندارد. میدوی و کار میکنی…اینجا وقت نماز نداری که کمی استراحت کنی. ماه رمضان نداری که همه چیز را بتوانی با دور اهسته انجام بدهی… ,عاشورا ، تاسوعا، عید های جورواجور و وفاتها و تولدها و بین التعطیلین هم در تقویمت قرمز و تعطیل نیستند. همیشه باید کار کنی. تازه باید “درست” کار کنی… همه چیزت باید حساب و کتاب داشته باشد. شهاب جان؛ شهاب جان … اگر کمی قبل از حرفهایت فکر میکردی، میدیدی که تو فقط اجازه داری به من یک “خرده” بگیری. آن هم این بود که چرا نماندی و از خاکت دفاع نکردی… همین! نمیدانم بار بعد سری به اینجا میزنی تا جوابی که به تو دادم را بخوانی یا نه. اما مطمئنم بجز تو خیلی های دیگر هم همین فکر ها را میکنند. تو هم گناهی نداری… این دانه ماش بی هوایی را که پرت کردی، فقط بهانه ای بود برای این همه حرف… پس نوشت : امشب یک “معترض عزیز دیگر” ایمیلی زد و حرفی نسبتا تکراری را دوباره تکرار کرد. که چرا نمی آیی و ایران کار کنی و به درد مملکتت بخوری. مهدی جان، آنهم به چشم …اما یک سوال دارم؟ ما در ایران تحصیل کرده کم داریم؟ ما در ایران نیروی کمکی میخواهیم؟ موقعیت کاری خالی زیادی پیدا کردید شما؟ احتملا هنوز هم باید در ایران فارغ التحصیل بیکار زیاد داشته باشیم؟ غیر از این است؟ پس اینکه من به کشورم بازگردم تا در انجا خدمت کنم را جور دیگری تعبیر میکنم: “من به کشورم باز میگردم و جای شما را تنگ تر میکنم”…
بگذار کمی روشنت کنم. اگر دو یا سه دهه از زندگیت را در ایران بگذرانی بعد ” مهاجر” بشوی ،
ایرانی های زیادی کنار من اینجا زندگی میکنند. خیلی از انها هنوز طعم “ویسکی” را حس نکرده اند. بجز همسر، هیچ غریبه ای را لمس نکرده اند. ایران را دوست دارند. یادت باشد ایران مفهمومش “زندگی در ایران” و پذیرفتن “شرع و عرف“ ایرانی نیست. ایران یعنی جایی که غریبه نیستی…
” ایرانی خارج از ایران” ، همانهایی نیستند که هر شب در “پی ام سی” میبینی… دخترکان نیمه برهنه که دور ” طوفان” و “نیما” میرقصند. شبخیز و امیر قاسمی هم نیستند. آن کلونی “خوش خیال سلطنت طلب” که هنوز فکر میکنند ” ایرانی ها” همان ایرانی های دهه پنجاه باقی مانده اند هم نماینده ایرانی های خارج نیستند.
اینجا خیلی ها، “خیلی کار میکنند”… چون زندگی کردن اینجا گران تر است. گاهی خسته میشوند. خیلی وقتها دلشان یک هم نشین از جنس خودشان را می خواهد. دلتنگیشان کمی بیشتر از هوس نان سنگک و دربند و ماست موسیر و چلو کباب است.




