بعضی آدمها یک سوالهایی میکنند یا به چیزهایی گیر میدهند که میخواهی با دندانهای نیش، خرخره شان را بجوی. همین دوست من…کاوه… چند روزی گیر داده بود که چرا نمیری استخر؟…استخر نمیری؟… بیا بریم استخر…راستی استخر نمی آیی؟…بابا بیا بریم استخر… آخر سر مجبور شدم یک جای تنگی خفتش کنم و به زور توجیهش کنم… به او میگویم مرد حسابی توی این کشور، اگر موهای همه جای بدن یک نفر را از بیخ بزنی، سر جمع به اندازه یک قوطی نیم مثقالی زعفران ، مو جمع میشود. حالا من با این هیکل چمن کاری شده کجا بیایم؟ با موهای من میتوانی دو تا پالتو برای خودت و عمه ات ببافی… پا بشویم و برویم استخر، زن و بچه مردم را بترسانیم؟ که خدای نکرده فکر کنند خرسی چیزی هوس شنا به سرش زده؟ آخر چرا وارد معقولات میشوی و سوالهای مورد دار میپرسی؟
حالا مورد بالا یک انگولک دوستانه بود که خیلی جدی نیست. اما فکر کنید بعد از پاره کردن چهار تا کفش بالاخره کار پیدا کرده اید. قرار است بروید آنور کوهای “شومولونگما“ توی یک معدن ذغال سنگ، بلا به نسبت، جان بکنید و یک لقمه نان در بیاورید. قبل از استخدام میگویند باید بیایی و از تو چند تا سوال کنیم که ببینیم صلاحیت داری ذغالهایمان را جمع کنی یا نه… خدایی از آن سوالها… میپرسد بگو ببینم کفن چند تکه دارد؟ آخر مرد حسابی! مگر من میخواهم پدر تو را کفن کنم که بدانم کفن چند تکه دارد؟ وقتی که مردیم ، حتما یاد میگیریم… یا می پرسد اگر گفتی فلان واقعه در چه روزی اتفاق افتاد؟ یکی نیست به او بگوید بابا جان من سالگرد ازدواجم را که ارتباط مستقیمی با امنیت جانی ام دارد، یادم نمیماند… حالا این میپرسد فلان و فلان… اینها از همان سوال های بدیست که هنوز یاد نگرفتیم که نباید آنها را بپرسیم… اینها داخل حریم خصوصی آدمهاست… به ما چه که طرف را ختنه کرده اند یا نکرده اند؟
همین کاوه خودمان، پدر بزرگی داشت که به او گیر سه پیچ و چهار پیچ میداد… کاوه نماز میخوانی؟کاوه روزه میگیری؟ کاوه دستشویی که میروی چطور طهارت میکنی؟ کاوه تا حالا “چیز” شده ای و اگر شدی غسلش را هم گرفته ای؟ … نتیجه اش چه شد؟ این شد که اگر امروز به کاوه نماز خوان ما بگویی اشهد نماز را بخوان ، احتمالا میگوید “السلام علیک یا عبا عبدا… الحسین”… زده شد از ماجرا و رفت پی کارش…
کلا فرهنگ گزینشی و امتحانی داریم ما… میرویم توی نخ یک سوالاتی که طرف خودش را خیس میکند. در زندگی روزمره هم همین است. یک جایی تصادفا با یک نفر آشنا میشوی… چایی نخورده، پسر خاله میشود و سوالاتش را شروع میکند. خوب بگو ببینم دقیقا چقدر حقوق میگیری؟ بچه ات میشه(!) ؟ نمیشه؟خوب دوا درمان کن اجاقت کور نماند… مادر زنت خوبه؟ دوستش داری؟… خوب بابا به تو چه این موضوعات؟
یا میرود خواستگاری…چند نفری هجوم میبرند و سینوس کسینوس طرف را بیرون میکشند… جالب اینجاست که هیچ وقت از خرمای این سوالات شیره ای حاصل نمیشود… چون مدتی که توی این فرهنگ زندگی کنی، خوب یاد میگیری چطور ملت را بپیچانی… آنچنان جوابشان را میدهی که نفهمیدند از کجا خورده اند… فکر کرده اید کردان چطور از پشت با همه ملت بازی کرد؟
نپرسید این سوالات را… خوب نیست…هر کسی حق دارد یک سری مکنونات قلبی برای خودش داشته باشد که اگر خواست یک روزی در تنهایی ذوقشان را بزند با غصه شان را بخورد. همان موضوع حریم خصوصی و این حرفها… اصلا آدمها دو رو دارند… یک روی روشن که تو داری میبینی و یک روی تاریک….ول کن آن روی تاریک را… اگر میخواست دیده شود که چراغی چیزی میچپاند آنجا که آنهم روشن شود…لابد نمیخواهد…
پ.ن) کامنتهای پست قبل را جمع بندی کردم و فکر میکنم نتیجه این است:
اول) دوست چاق من با همسرش حرف بزند
دوم) اگر اولی نشد ، یکی با همسرش حرف بزند ( آن یکی من که نیستم)
سوم) اگر دومی نشد، بروند سراغ دکتری روانپزشکی روانپریشی چیزی و با او حرف بزنند.
چهارم) اگر سومی نشد، به زور و در ملا عام و با حمایت خانواده همسر ، آن” ماجرا” را محقق کنند( این پیشنهاد مستقیم حاج باران است و عواقبش بر عهده خودش است)
پنجم) اگ]
]>




