میترسم از فردا صبح …از اینکه مثل همیشه آفتاب سمج، دستش را از لای پنجره بکند داخل و آنقدر با چشمم بازی کند که بیدار شوم. میدانم مثل همیشه ، با دستم دنبال تو خواهم گشت تا روزه ندیدنت را با لبم باز کنم. اما نخواهی بود و من روزه خواهم ماند.
میترسم از فردا صبح که بفهمم بالاخره این آهنگ، دیشب تمام شد و من مانده ام و سکوت و گاهگاهی خنده کودکی در خیابان که مرا نمیبیند. من میمانم و خاطره و زنگ صدا و خنده های تو که تکرارش عذاب است و عذاب…
میترسم از فردا صبح که باید بگردم تمام خانه را و پیدا کنم هر گوشه ای که بوی تو را میدهد و آنقدر آنجا نفس بکشم که همه را ببلعم تا همین چیزی که از تو مانده را با کسی تقسیم نکرده باشم.
من همین امشب را میخواهم برای همیشه… که همه چیز را نگهدارم که تکان نخورند و جلو نروند…حتی چشمهایم که اینقدر عجولند در پلک زدن… زانو بزنم جلوی تو… نگاهم را بکنم زبانم و به تو بگویم که از فردا صبح که تو نیستی عقربه های ساعتم خواب خواهند ماند تا زمستان نبودنت تمام شود.
از فردا صبح میترسم که میفهمم چقدر کم دیدم تو را…




