اصولا آدم باید چند وقت یکبار خودش را بازبینی رفتاری کند.چطور است که هر سال برای چک آپ ، میرویم و از انواع مایعات داخل بدنمان کمی را مثل اشانتیون میدهیم دست دکتر؟ این هم همان هست. اگر نکنی یکباره میینی میکروبی ، ویروسی، کنه ای چیزی افتاده تنگ روحت و دارد با آن وصلت میکند. داستان این است که من هم چند روزی است با این بازبینی رفتاری، یک قل دو قل بازی میکنم و سعی میکنم سر از ته و تویش در بیاورم. اما خوب…نمیشود بی پدر… خیلی سخت است. مثل این است که یک گونی پر از ماش بدهند و بگویند حالا سنگهایش را جدا کن…
یادم است که چند روز پیش ماشینی پیچید جلوی ماشین من… آدم محترمی بود… دویست متری هم با من فاصله داشت. حالا دستش توی دماغش بود یا جایی را داشت میخاراند، به هر حال راهنما نزد و پیچید…عصبی شده بودم…خط و نشان میکشیدم…آن انگشتم را که کنار انگشت اشاره ام بود( بزرگترین انگشت) را سرپا نگهداشتم و نشانش دادم… و از این کارهای انسانهای نئاندرتال و بدوی…حالا بماند که آن آقای محترم هم به تلافی دستش را تا آرنج نشانم داد … اما حرفم این بود که آنجا فهمیدم کمی تغییر کردم…معمولا من اهل این کارها نبودم… تازه من که تهران زندگی کرده ام… همانجا که وقت رانندگی حداقل از چهارده جهت امکان دارد ماشین ها دستی به سر رویت بکشند…
چه میدانم… شاید وقتی مدتی بین آدمهایی زندگی کنی که همچین یک تار مو ، فرهنگشان با تو مغایرت دارد، تو هم محو آنها بشوی. آدم که سنگ نیست…گل است… وقتی افتاد داخل مشت روزگار، شکل همان را به خودش میگیرد.
یادم است وقتی ایران بودم، سر صبح که میرسیدیم شرکت، از گربه های دم در تا خود مدیر عامل گرفته، با همه سلام و احوالپرسی میکردیم. تو گویی از قندهار برگشته ام و عمریست همدیگر را ندیده ایم. عید نوروز و فطر و غدیر را که دیگر نگو…آنچنان به هم میپیچیدیم و بوس و لب و تبریک که حالا انگار چه شده… اما… اینجا صبحها مثل بز سرمان را می اندازیم و میرویم تو… فوق فوقش دمی برای همدیگر تکان بدهیم که یعنی دیدمت… میشود که یکی دو روز با بغل دستی حرف نزنیم…خوب من هم همینم…اوائل که آمده بودم اینجا، هر کس را که میدیدم، از سلام شروع میکردم و تا حال عمو و عمه اش را میپرسیدم. خوب عجیب نگاهم کردند… من هم دیگر نمیپرسم …مثل خودشان “بز” شده ام. البته بگویم این را… آدمهای خیلی خوبی هستند. یک رو… مونوکروم…معمولا به پشت سرت کاری ندارند و همه چیز را جلو انجام میدهند… بد برداشت نکنید…منظورم همه چیز را جلویت میگویند… خوب من این را ترجیح میدهم… بگذریم… خلاصه این جا هم فهمیدم عوض شده ام…حالا بماند که “شت” جای “لعنتی” را گرفت، “اوه مای گاد” جای “یا ابوالفضل” را پر کرد…یا حتی به جای ” بزن قدش” زده ایم توی کار ” گیو می فایو”…
اینها را که گفتم ظواهر کار بود. هیچ بشر و حشمی هم از ظواهر نمرده که ما بمیریم. اما اگر این موریانه تغییرات، زد و فونداسیون شخصیت ما را هم تحریف کرد،چه میشود؟ چه میدانم…مثلا تعصب به همسرمان ، مثل آنها شد…یا دو صباح دیگر که پسرمان بزرگ شد و موهای صورتش و باقی جاهایش دربیاید، باید به او اجازه بدهیم که هر جور خواست رفتار کند و باقی ماجراها؟ آنروز که برای همیشه برگردم که ایران زندگی کنم، داستان چه میشود…؟ دوباره از اول…تغییر و تغییر…میشود مثل فنر…وقتی زیاد شل و سفتش کنی، دیگر فنر نیست … یک تیکه فلز که وقتی یک سرش را بگیری، آنطرفش خیلی ناجور آویزان میشود…نمیدانم …شاید هم آدم بتواند تغییر نکند و ثابت بماند… اگر از همان اول اسکلتش را تعریف کند و بگوید من باید توی همین چهارچوب بمانم…یعنی حواسش باشد…میشود؟





