یتیم بودن، درد بدی است. مثلا پدر نداشته باشی. یا مادرت نباشد. یا کلا کسی نداشته باشی که موج شکن، موجهای زندگیت باشد. کسی که اگر حقی از تو پایمال کردند، آن را برایت زنده کند. مدتی است که حس می کنم که ما هم یتیم شده ایم. همه پدر و مادر خونی داریم، اما یتیمیم. اصولا کسی نداریم که پس گردنی هایی را که گه گاه میخوریم، جواب دهد. همه دنیا هم یتیمی ما را میدانند. میدانند که کسی را نداریم که به او پناه ببریم. اگر یتیم نباشی، وقتی تو را گروگان میگیرند، دو روز بعد با عزت و احترام و یک عذر خواهی مستقیم یا غیر مستقیم، رویت را میبوسند و دستت رو توی دست پدرت میگذارند. ملوانهای انگلیسی که هنوز یادتان است؟ اما وای به حالت که یتیم باشی… پدر مقتدری بالای سرت نباشد… میشوی سربازهایی که در سیستان و بلوچستان گروگان گرفته میشوند. انقدر داد میزنی…کمک میخواهی… اما کسی تو را دوست ندارد. اخر سر هم سرت را بیخ تا بیخ میبرند، بدون اینکه پدری، مادری کسی بالای سرت اشکی بریزد. همه چیز در این خلاصه میشود که ” متاسفیم”… آنقدر یتیم هستیم که هر دله دزدی میتواند با کارد میوه خوری، ما را از آن خودش کند. میدانند که کسی برای نجاتت نخواهد آمد.
یا مثلا میخواهی بروی یکی از کشورهایی که نیمی از اقتصادش را تو داری میچرخانی. چون میدانند که یتیمی، میگویند بیایید کمی تفریح کنیم. توی فرودگاه همه مان را لخت میکنند. ع.و.ر.ت مان را هم می بینند و دست میزنند. اصلا هم نمیترسند. مگر چه میشود؟ آنها میدانند ما یتیمیم… خودمان روی ماجرا سر پوش میگذاریم. لازم نیست آنها مخفی کنند.
یتیمی همین است. اگر کسی دلش خواست، سفارتش را بی دلیل رویمان میبندد. یا مثل گوسفند چند ساعت تو را توی صف نگه میدارند. بهانه ای بی دلیل میتراشند و صلاحیت ورود به خاکی از همین زمین را از تو سلب میکنند. چون یتیمی… آنقدر تو را چک میکنند که به خودت هم شک میکنی که نکند واقعا خبری است؟
اگر هم جایی خارج از خاک پرورشگاه هم زندگی کنی، وضعیتت فرق نمیکند. برایت از بانک نامه میفرستند که چون تو جزء یتیمها هستی، اگر یک ریال پول از اینجا به خارج بفرستی یا دریافت کنی، تو را با خاک سیاه آشنا میکنیم. زیر چشمی نگاهشان میکنیم و توی دلمان میگوییم اگر من هم پدر درست حسابی داشتم که تو جرات این حرفها را نداشتی…
ماجرا زیاد پیش میاید. هر کسی خواست میتواند، بزندمان، بدزدتمان، بکشدمان، بی احترامی بکند، لگدمان کند، حقی که رواست را از ما بگیرد. نه صدایمان بلند است و نه میتوانیم روی بازوهای پدرمان حسابی کنیم.
اما مهم نیست ….عادت کرده ایم به بی پدری…این نیز بگذرد.
+بالاترین