شنیده اید که میگویند هر چیز که خوار آید، روزی بکار آید؟ حالا شده حکایت “من” و این “وبلاگ” فکسنی … بنظرم امروز “ما دو نفر” قرار است ” بکار آییم”… آنهم چه کاری؟ کار “خیر” … از همان کارهای خیری که آدم برایش آستین بالا میزنند… همان کار خیری که دم دو کبوتر عاشق را با آن میچینند و میتپانندشان داخل لانه ای مشترک که یکی دانه بیاورد وآن یکی تخم کند…
دوستی دارم که چند جایی اسمش را آورده ام… کاوه … البته آهنگر نیست و از همانهایی است که فقط با درس و کار تانگو کرده است و لاغیر… حالا سرش به سنگ خورده یا سنگی به سرش خورده ، نمیدانم…اما تصمیم گرفته کانون گرم خانواده درست کند… چه میدانم…ازدواج کند… خوب البته حق هم دارد… درست شده است مثل یک خرمایی که نوک یک درخت نخل مانده و دست هیچ ” خرما چینی” به او نرسیده… آفتاب خورده و رسیده و تر و تازه…از همانهایی که به اشارتی هسته اش جدا و در دهانت آب میشود… دلتان خواست؟ حالا بقیه اش را گوش کنید…
خرمای مذکور، خوبی های زیاد و بدی های زیادتری دارد. نه اینکه تعداد بدی هایش بیشتر از خوبی هایش باشد… نه…فقط کیفیت بدی هایش بالاتر از خوبی هایش است. ببینید…مثلا امکان دارد یکی، آدم منظم، مهربان، وقت شناس، تمیز، دقیق و باهوشی باشد. اما در کنار این همه عادت های خوب، فقط یک خصوصیت بد داشته باشد…مثلا عادت داشته باشد که همیشه دستش تا مچ ، داخل دماغش مشغول تحقیق و تفحص باشد…خوب همین یک مورد، گند میزند به همه خوبی ها… اینجاست که میگویند ” بدی باکیفیت”…
بگذریم…زدیم جاده خاکی… خلاصه اینکه خرمای داستان ما، خوبی زیاد دارد… تحصیل کرده است… اندام در خوری دارد که میتواند هوس بر انگیز هم باشد…نه برای من البته…برای جنس مخالف…یا اینکه به سر و سامانی رسیده و نه تنها دستش بلکه همه جایش به دهنش میرسد…اهل هیچ دود و بنگ و خمری هم نیست… تا اینجایش که ملس و خوردنی بود…
اما برویم سر بدی او… خرمای ما ، هیچ تجربه ای با جنس لطیف نداشته است…اگر سی روز او را “ب.ر.ه.ن.ه” با سی عدد حوری “ب.ر.ه.ن.ه” تنها بچپانی یک جا، احتمال اینکه کاری بتواند بکند یا بخاری از جاییش بلند شود ، کمی کمتر از صفر است… در این مقوله مثل رباتی است که یک سوم قرن باران خورده و هیچ کس به او روغن نزده و همه جایش قفل کرده یا جیر جیر میکند. خوب همسر این آدم هیچ توقع عملیات ژانگولری نمیتواند از او داشته باشد …حداقل تا دو سه سال اول که دستش راه بیافتد…به عبارتی باید دو سه سال دستگرمی بازی کنند تا ببینند چه میشود… به طور کلی معاشقه بلد نیست… عشوه مردانه توی کارش نیست…نه اینکه نخواهد…نه…بلد نیست…
حالا این آدم یکهو تصمیم گرفته است که ” عاشق” بشود… یعنی کیس خاصی ندارد… بجز یکی دو تا خرمای گندیده که اصلا کیس به حساب نمی آیند… تازه میخواهد سریع بایکی آشنا بشود و ظرف شش ماه عاشقش بشود، به تفاهم برسد، با پدر و مادرش توافق بکند، نامزد شوند، عقد و عروسی بکند…همه این حوادث قرار است در شش ماه رخ بدهد… خوب از نظر من این کار امکان پذیر نیست…
اصولا هر چقدر هم من به او میگویم که آدم نمیتواند و نباید هدفدار و با برنامه ریزی قبلی عاشق بشود، به خرجش نمیرد… درست مثل این فکر میکند که میخواهد صبحانه چه بخورد… نیمرو یا نون پنیر چایی…این ماجرا کمی مهم تر است… اصلا منظورم از عاشق شدن هدفدار چه بود؟ ببینید روشهای سنتی ازدواج، همه عاشق شدن هدفدارند. چه برای قلی که ننه اش تصمیم گرفته برای او به خواستگاری گلابتون برود و چه برای گلابتون که چشمهایش به کلون در خشک شده که کسی تقه اش کند و بیاید خواستگاری او… ساده تر اینکه اول انتخاب میکنی، بعد عاشق میشوی…عجب کار احمقانه ای…
به کاوه میگویم خر خدا… بگذار تصادفی مورد پیش بیاید… چه میدانم توی اتوبوسی، قطاری، یا سر کار ، تو راه خونه ای، زیر لحافی جایی عاشق بشوی… مثلا از زیر پنجره دختر شاه پریان رد بشوی و تصادفا نگاهی گره بخورد و آهی و اوهی و آنوقت دل و قلوه را بده بستان کنید…
البته راست هم میگوید… میگوید هر وقت جنس لطیفی میبینم، اصلا نمیدانم چطور باید با او برخورد کنم… میگوید هر وقت با دختری دست میدهم از هول خودم، دستش را مثل راکت تنیس موقع سرو زدن، تکان میدهم…چهار ستون بدنش را میلرزانم… حالا انتظار داری بروم جلو ، و خودم به تنهایی همه مراحل عاشقی را طی کنم؟
حالا! من چرا اینها را میگویم… این خرمای ما قرار است برای مدتی بشود “رنگینک” سفره وبلاگ ما… او را هی نصیحت کنیم… که مراقب باشد و ت*می ت*می عاشق نشود… میخواهیم برایش ” کیس” پیدا کنیم… یکی که حوصله و صبر آموزش داشته باشد… زرتی از بی احساسی یا بد احساسی او ، توی ذوقش نخورد…
خلاصه اینکه کمی روند عاشقیش را داستان کنیم و از رویش بخوانیم، تخمه بشکانیم، بخندیم و حالش را ببریم… اگر هم روزی به مراد رسید یا مراد به او رسید، شما را خبر کنیم و ولوله ای برایش به پا کنیم…
بیشتر از احوالاتش شما را خبردار میکنم…




