Sometimes dream becomes a nightmare

بعضی از رویاها نباید محقق بشوند. درست تر این است که بگویم، باید سعی کنی و جلوی به واقعیت پیوستنشان را بگیری. منظورم همان رویاهاییست که موقع تنهایی، وقتی داری چای یا قهوه میخوری و روزنامه ای هم پیشت نیست تا سرگرمت کند، میروی توی نخشان. زیر و بالایش میکنی، شاخ و برگش را زیاد میکنی، اصلا سناریوی آن را طوری مینویسی که دوست داری… بعد هم هر وقت مرورش میکنی، ته دلت غنج برود و حتی امید زندگیت را بیشتر میکند. با اینکه میدانی قرار نیست آنها اتفاق بیافتند و تو، هیچ کاری برای رسیدن به آن نباید بکنی. من هم دارم از این رویاها…از خیلی وقت پیشها دارمشان و با خودم عهد کرده ام که گاهی بنویسمشان اما هیچوقت جامه عمل تنشان نکنم. خیلی تعجب نکنید اگر رویایم را خواندید و به آن خندیدید. یا اصلا آن را محق رویا بودن ندانستید. واضح است چرا… رویا مثل کفش است ..هر کفشی به هر پایی نمیخورد. برای یکی کوچک است و برای یکی بزرگ… یکی پاشنه دوست ندارد اما یکی، به سه اینچ پاشنه باریک هم اعتماد میکند.
مثلا همیشه دوست داشتم کل دارایی هایم توی یک کوله پشتی جا میشد. البته به این شرط که با دلم به این تفاهم برسم که به دنبال چیز بیشتری هم نباشیم. وگرنه اگر او راهش با من یکی نباشد که سفر خوش نمیگذرد. بعد هم آنقدر این دل غنی باشد که آدم مغروری به حساب بیایم. “وابستگی” را کامل از فرهنگ لغاتم خط بزنم. هیچ وقت فکر نکنم که جایی، کسی یا چیزی منتظرم است. هر راهی را که میروم، برگشت نداشته باشد…همه یک طرفه…
یا مثلا یک رویای کاملا فیزیکی دارم. توی همین دنیا … برای خیلی ها هم دست یافتنی… نمیدانم شاید هم تاثیر این فیلم های هالیوودی باشد. که مثلا دوربینم را دستم بگیرم و بروم مصر… هر چیزی را که توی تلویزیون دیده ام، خودم از فریم دوربینم ببینم. حس کنم چقدر آن آفتاب مصر، داغ است و پوست انداختن را تجربه کنم. حالا اگر در این ماجرا دست “زنی” با انگشتهای کشیده هم توی دستم باشد که نور علی نور. زنی با چشمهای عسلی که اگر کمی در آنها خیره شوی، شیطنت و کنجکاوی را ببینی. همانی که عصر های گرم مصر، عرق کرده زیر لق لق پنکه سقفی، روی سینه ات خوابیده و با هیچ نوازشی بیدار نمیشود یا خودش را به خواب میزند تا تو مشغولش باشی. دوست دارم اگر دیدن او یادم بیاندازد که چقدر دوستش دارم، همانجا او را ببوسم نه اینکه موکولش کنم به جایی خلوت که کسی شاهدش نباشد.
خلاصه هر کسی یک رویا هایی دارد. من که همیشه خوب هایش را سوا میکنم، قابشان میکنم و هر از چندگاهی از کنارشان رد میشوم، مرور شان میکنم و کمی پایشان ذوق میکنم. فکر میکنم اگر روزی مثلا رویای مصر را با زن چشم عسلی محقق کنم، حتما آنقدرها خوش نمیگذرد. آنقدر حاشیه، پیش می اید که رویا را کابوس کند.
بعضی عاشقی ها هم همینطورند. از یکی خوشت می آید. رویای بزرگ و سنگینی میشود که رسیدن به او همه فکرت است… اما خبر نداری که اگر به او برسی، فقط ابر رویایت را از جلوی واقعیتش داری پاک میکنی. او هم یکیست مثل خیلی ها… مثل تصویر زن ب.ر.ه.ن.ه ای که در فیلم میبینی و حس میکنی که پوستش از حریر، صاف تر و بی خش تر است…اما اگر روزی به او برسی، میفهمی که چقدر کک و مک و ناهمواری دارد پوست او…
خلاصه هیچ چیز بی نقص نیست… واقعیت هر رویایی هم همین نقص ها را دارد که فقط با محقق نشدنشان، پنهان میشوندو شیرین میمانند. پس با رویا هایتان صفا کنید و روزگارتان را برای رسیدن به آنها سیاه نکنید.

رود به دریا رسیده

و اینطور شد که امشب تمام شد و خورشید بیرون آمد… کرختی سرمای دستهایم را گرفت… خندید و افق را روشن کرد…

سرد است

قرارمان یادت رفت… ساعت هشت، من همانجا بودم…کافه اینترمتزو…داخل نرفتم… تاریکی اش هر چند که با تو عاشقانه میشود، بی تو ترسناک است… بیرون ماندم تا بیایی… گفتم که سرد است… کم کم دارم به سکوت بی تو بودن عادت میکنم… تو هم لابد گوشه ای گرم پیدا کردی و کافکایت را میخوانی… هر دو خوشیم… من به انتظار و تو به کافکا…