۱۷
دی
آمریکای جهانخوار را چه کسی به ذلت اقتصادی امروز کشانده است؟ خوب واضحست… من! من اینکار را کرده ام.. کلا تازگی به این قدرت ماورائی خودم پی برده ام. به راحتی میتوانم یک چیز ( حالا هر چه میخواهد باشد) را از اوج عزت به قعر ذلت بفرستم. میتوانم طلای ناب را مس کنم.. یا حتی خاکسترش کنم. هر کسی نمیتواند. اما من میتوانم. فقط کافیست داشتن یک چیز خوب، آرزویم بشود… عشقم بکشد و هوس رسیدن به آن را بکنم… عین بختک روی سرش می افتم. لهش میکنم. از صحنه روزگار محوش میکنم. بگذارید مثال بزنم. شما حتما اواخر دهه شصت یادتان می آید. جنگ تمام شده بود و گفتند بچه ها تفریح بس است… بیایید و سازندگی کنیم. آقای رئیس جمهورمان را لقب سردار سازندگی دادند. راست میگفتند. خدا میداند چقدر پروژه عمرانی شروع شده بود. مهندسان راه و ساختمان، طلایی ترین روزهایشان را رقم میزدند. هر کسی سیویل خوانده بود، حال میکرد… این ماجرا ها با اقتدار تا اواسط دهه هفتاد ادامه داشت. یعنی حدودا همان وقتهایی که من درسم را تمام کردم. شدم آقای مهندس سیویل… دوره دانشجویی، شبها خواب میدیدم که با مدرکم پولی پارو میکنم که نگو و نپرس… لیموزین سوار میشدم، وبلا میخریدم، فیل هوا میکردم و از این حرفها… اما به ما که رسید آسمان تپید… فارغ التحصیل که شدم، نمیدانم چه شد که سیاستهای مملکت از بیخ و بن عوض شد. گفتند بچه ها عمران بس است…بزنید در کار صنعت و فرهنگ… بابا پس تکلیف ما چه میشود؟ گفتند : بینیم بابا!… خلاصه بازار کار راه و ساختمان از وضع پهن گاو هم بدتر و متعفن تر شد. تازه همان شرایط خوب این رشته در دهه شصت باعث شد که دانشگاهها بصورت خرکی دانشجوی ساختمان بگیرند. خلاصه کارهای ساختمانی به گند کشیده شد. فکر میکنید نقش من در این تزلزل کم بود؟
یا همین آمریکا… کشوری که نزدیک صد سال است عنوان غول اقتصادی جهان را یدک میکشد و هیچ چیز تکانش نمیداد. آروغ که میزد، موقعیت شغلی و شکوفایی اقتصادی از دهانش تراوش میکرد. تا همین دو سه سال پیش هم همینطوری بود. دقیقا تا وقتی که هوس هجرت به آنجا به سرم زد. آقا… تا ما پایمان را روی خاکش گذاشتیم، خودش هم به خاک سیاه نشست. بانکها ورشکسته شدند، بیمه ها بکارتشان را از دست دادند. بازار بورس هم دستهایش را به دیوار زده و توکل بر خدا کرده است. نرخ بیکاری به حداکثر خودش طی این سی سال رسید. قحطی نقدینگی شد. خلاصه کن فیکون… خوب؟ هنوز هم میگویید من موجود ماورایی نیستم؟ هستم… شما یک کشوری را که هنوز وضعش خوب مانده به من نشان بدهید تا ظرف شش ماه برایتان متلاشیش کنم. اما خوب… مهم این است که از نیروی خودت، به نفع خودت استفاده کنی. ببینید الان این نیروی من مثل دستکشهای بوکس میماند که دست یک آدم دیوانه رفته است و بی هوا آنها را پرت میکند و نصفشان به سر و صورت خودش میخورد. اما اگر آنها را کنترل کنیم، میشود چانه هر کسی که دوست نداری را پایین بیاوری. من هم میخواهم این نیرو را کنترل کنم. از آن استفاده یا حتی سوء استفاده ابزاری کنم. مثلا بروم با سیا قرارداد ببندم برای نابودی کشورهای مخالفش… سالی چند میلیارد دلار هزینه میکند که مثلا چاوز و کاسترو را سرنگون کند و موش در کارشان بدواند. یک هزارم این پولها را به من بدهد به علاوه یک ویزای کار مثلا برای ونزوئلا یا کوبا… میروم آنجا برای کار… قول میدهم سر یک سال جنازه اقتصاد کشورشان را تحولیشان میدهم. با ایران هم حاضرم قرار داد ببندم تا دشمنانشان را له کنم. گو اینکه الان کارگر بی جیره و مواجب ایران هستم و بزرگترین غول سر راهش را دارم ویران میکنم. خلاصه ما اینیم… تازه از ادمهای حقیقی و حقوقی هم کار قبول میکنیم. به قول معروف، عکس بدهید جنازه تحویل بگیرید. اگر از کسی بدتان می آید، میخواهید رقیبهای تجاریتان را ورشکسته کنید… میخواهید بازار مسکن و طلا و دلار را از آنچه هست متزلزل تر کنید…یا هر برنامه دیگری که دارید، روی من حساب کنید. گران هم با شما حساب نمیکنم. اصلا میروم و یک شرکت ثبت میکنم. اسمش را هم میگذاریم مثلا ” خدمات ویرانگری فهیم و پسران”… آگهی روزنامه هم میدهیم… مینویسیم: “کارهای ویرانگری خود را به ما بسپارید. بدون درد و خونریزی… بدون اینکه طرف بفهمد از کجا خورده است… آیا میخواهید دودمان کسی را به باد بدهید؟ آیا میخواهید چرخ های اقتصاد را به دلخواه خود بچرخانید؟ فقط با ما تماس بگیرد… با سی و دو سال سابقه مفید… بدون ریسک… مطمئن”
ها؟ چطور است؟ موافقید؟ مشتری میشوید؟
یا همین آمریکا… کشوری که نزدیک صد سال است عنوان غول اقتصادی جهان را یدک میکشد و هیچ چیز تکانش نمیداد. آروغ که میزد، موقعیت شغلی و شکوفایی اقتصادی از دهانش تراوش میکرد. تا همین دو سه سال پیش هم همینطوری بود. دقیقا تا وقتی که هوس هجرت به آنجا به سرم زد. آقا… تا ما پایمان را روی خاکش گذاشتیم، خودش هم به خاک سیاه نشست. بانکها ورشکسته شدند، بیمه ها بکارتشان را از دست دادند. بازار بورس هم دستهایش را به دیوار زده و توکل بر خدا کرده است. نرخ بیکاری به حداکثر خودش طی این سی سال رسید. قحطی نقدینگی شد. خلاصه کن فیکون… خوب؟ هنوز هم میگویید من موجود ماورایی نیستم؟ هستم… شما یک کشوری را که هنوز وضعش خوب مانده به من نشان بدهید تا ظرف شش ماه برایتان متلاشیش کنم. اما خوب… مهم این است که از نیروی خودت، به نفع خودت استفاده کنی. ببینید الان این نیروی من مثل دستکشهای بوکس میماند که دست یک آدم دیوانه رفته است و بی هوا آنها را پرت میکند و نصفشان به سر و صورت خودش میخورد. اما اگر آنها را کنترل کنیم، میشود چانه هر کسی که دوست نداری را پایین بیاوری. من هم میخواهم این نیرو را کنترل کنم. از آن استفاده یا حتی سوء استفاده ابزاری کنم. مثلا بروم با سیا قرارداد ببندم برای نابودی کشورهای مخالفش… سالی چند میلیارد دلار هزینه میکند که مثلا چاوز و کاسترو را سرنگون کند و موش در کارشان بدواند. یک هزارم این پولها را به من بدهد به علاوه یک ویزای کار مثلا برای ونزوئلا یا کوبا… میروم آنجا برای کار… قول میدهم سر یک سال جنازه اقتصاد کشورشان را تحولیشان میدهم. با ایران هم حاضرم قرار داد ببندم تا دشمنانشان را له کنم. گو اینکه الان کارگر بی جیره و مواجب ایران هستم و بزرگترین غول سر راهش را دارم ویران میکنم. خلاصه ما اینیم… تازه از ادمهای حقیقی و حقوقی هم کار قبول میکنیم. به قول معروف، عکس بدهید جنازه تحویل بگیرید. اگر از کسی بدتان می آید، میخواهید رقیبهای تجاریتان را ورشکسته کنید… میخواهید بازار مسکن و طلا و دلار را از آنچه هست متزلزل تر کنید…یا هر برنامه دیگری که دارید، روی من حساب کنید. گران هم با شما حساب نمیکنم. اصلا میروم و یک شرکت ثبت میکنم. اسمش را هم میگذاریم مثلا ” خدمات ویرانگری فهیم و پسران”… آگهی روزنامه هم میدهیم… مینویسیم: “کارهای ویرانگری خود را به ما بسپارید. بدون درد و خونریزی… بدون اینکه طرف بفهمد از کجا خورده است… آیا میخواهید دودمان کسی را به باد بدهید؟ آیا میخواهید چرخ های اقتصاد را به دلخواه خود بچرخانید؟ فقط با ما تماس بگیرد… با سی و دو سال سابقه مفید… بدون ریسک… مطمئن”
ها؟ چطور است؟ موافقید؟ مشتری میشوید؟




