آیا باید مخفیانه زر بزنیم؟

حالم از این عملیات های انتحاری که گاهی وقتها خودم انجام میدهم، بهم میخورد. یکی نبود به من بگوید حالا که حماقتت به آسمان زده و میخواهی وبلاگ بنویسی، حداقل به اسم واقعی خودت ننویس؟ یا حداقل مثل این آدمهای “خوره”، آدرس وبلاگت را زیر ایمیلهایت نگذار که همه فک و فامیل و دوست و آشنا خبرش را داشته باشند؟ خدایی این حماقت سوم از دو حماقت اول بدتر نیست؟ یادم هست همان روزی که میخواستم زیر ستینگ ” نام نویسنده”، اسمی انتخاب کنم، اول کمی فکر کردم و خواستم سنگهایم را با خودم وا بکنم. مثل همان ابله هایی که به خودشان بمب میبندند و میروند وسط آدمهای بازار تا بپکند و بپکانند، من هم گفتم ” آدم یا یک حرفی نمیزند یا اگر زد به اسم خودش میزند و پایش می ایستد”… پس من هم به اسم واقعی خودم مینویسم… تف بر این حماقت!
بابا جان پا میشدی میرفتی مستراحی جایی که بتوانی درست فکر کنی. آخر میگویند نیمی از فکرهای بزرگ دنیا یا توی حمام خلق شده اند یا مستراح… ( راستی کلمه مستراح را هم باید م.س.ت.ر.ا.ح بنویسم؟ فیل.ط.رمان نکنند؟) ما مگر اوریجینال، بیشتر از سر سوزنی اعتبار و آبرو داشتیم که آن را هم با چند خط این وبلاگ به باد دادیم؟ آقا ما پشیمانیم… از این پسر شجاع بودن ها پشیمانیم. البته یک چیزی هم بگویم …. منظورم از پشیمانی، این نیست که نوشته هایم را قبول ندارم…نه! اما آدم عاقل که با دهن خودش ترومپت نمیزند… فتق میگیرد. باید یک اسم مجازی انتخاب میکردم… چه میدانم… گودزیلایی چیزی…
البته میدانید موضوع چیست؟ موضوع همان جمله ایست که بالای وبلاگم نوشتم. همه آدمها یک نیمه پنهان و تاریک دارند که پر است از حرف هایی که شدیدا با ظاهرشان متناقض است. تازه… معمولا تمام فکر های خبیث و شیطانی و هات آدم، در همان نیمه تاریک جمع میشوند. تو را به خدا خودتان را مستثنی نکنید. شما هم همین هستید. اما این وسط وقتی یک نفر سرنخی از آن فکرهای پلیدش را آشکار میکند، همه آنهایی که تو را از قبل میشناسند ندای “وای بر تو” شان بلند میشود. اما بین خودمان بماند. شرط میبندم خودشان هم یک جورهایی با این فکرهای پلید موافقند و گاهی ته دلشان مور مور هم میشود. ولی خوب… درک این ماجرا که فهیم (یا هر کس دیگر) در دنیای واقعی کمی با فهیم مجازی فرق میکند، کمی بغرنج است. آنها فکر میکنند که فهیم (یا هر جانور دیگری) یکهو دچار یک دگردیسی و یائسگی شدیدی شده و از آن به بعدش شروع به نوشتن کرده و ماجراهای این پوست انداختن را مینویسد. اما نه عزیز دل من… تو هیچ وقت پای حرفهای او ننشسته ای که ببینی، از اول همین قدر فکرهای آلوده داشته است. هووووم… موافقید؟
ولی از همه این ماجرا گذشته، سری که درد نمیکند را دستمال نمیبندند. چرا زورمان را به التماس بدهیم؟ میروی یک جایی یواشکی مینویسی با یک اسم چپ اندر قیچی که هیچ احد الناسی نشناسدت. شبها مینشینی پشت کامپیوترت و همه رودلهایت را استفراغ میکنی بیرون… فردا صبحش هم پامیشوی خیلی شیک و اتو کشیده میروی قاتی جماعت زندگی واقعی… نه؟
فقط اینطور که عمل کنی یک اشکال کوچک باقی میماند. بعضی از فکرهایی که در سیطره نیمه تاریک ۱۵۰ گرم مغز آدم مانور میدهند، به موضوعات “تابو”ئی در جامعه برمیگردند که به ناحق سانسور شده اند. یعنی چیزهایی هستند که باید ازشان حرف بزنیم، اما دلایل احمقانه ای آنها را مستور کرده اند. حالا اگر با نام واقعی خودت این ماجرا ها را ننویسی، به عقیده من مفهمومش این است که خودت هم به پرده برداری از این تابوها معتقد نیستی. وگرنه اگر قبولش داشتی که با اسم خودت مینوشتی و قال قضیه را میکندی…
اما میخواهم سیصد سال سیاه مراسم پرده برداری از این موضوعات برگزار نشود. به درک اسفل السافلین… جفتک به طاق طویله… امروز آبرو و حیثیت من است که گهگدار دارد قمیش می آید. ما دوصباح دیگر برمیگردیم ایران… چطور توی چشم بعضی از آدمها زل بزنیم؟ حالا لابد پامیشوند می گویند از رستورانهای بین راهی چه خبر؟ یا میگویند بازار ر.و.س.پ.ی ها چطور است؟ یا می پرسند حال لی بی دو یتان خوب است؟ هیچ دیگر…
من همیشه دست به عقب نشینیم خوب بوده است. تازه… من که قرار نیست همه فک و فامیل و دوست رفیقم را به راه راست هدایت کنم و اثبات کنم باباجان اگر اسم ص.ک.ص یا دوست د.خ.ت.ر یا عشق یا هر کوفت و زهر ماری از این قبیل آمد، لبهایتان را ور نچینید و زود نگویید ” ووووویییی نگو اینها رو” … به من چه اصلا…در نتیجه چند راه بیشتر باقی نمیماند. یکی اینکه از امروز به بعد کاملا پاستوریزه بنویسم. از آنجایی که من فقط همین یک مدل نوشتن را هم بلدم، در اینصورت من هم میشوم یکی از آنها که شعرهای فروغ و سهراب را کپی میکنند با یک گونی قلب و اینها… حالت دوم این است که در اینجا را تخته کنم و یک دکان دیگر جای دیگری باز کنم با همان اسم گودزیلا، که خدا هم به سختی یادش بیاد من کدام بنده صالحش بوده ام و ناشناس بنویسم. تازه آنطور شاید به یک جایی هم رسیدم. روسفید اهل خانه هم میشوم. حالت سوم هم که خیلی به دل خودم نشسته این است که همه چیز را به نارگیلهای آویزان به درخت نخل حواله دهم و همین جا بنویسم و با همین اسم خودم… فوق فوقش مثل مل گیبسون، طردم میکنند…نه؟ چرا…فکر کنم همین گزینه آخر بیشتر بچسبد.

کمپینی برای شراگیم

شدیدا معتقدم که “آدم خودش را نباید نخود هر آش و سوپی بکند” و همچنین ” صلاح مملکت خویش، خسروان دانند” را هم قبول دارم. اما اگر یک جایی، پای جان و مال و حیثیت و آینده یک نفر میان بود چه؟ اگر یکنفر همینطور داشت خودش را حلق آویز میکرد چه؟ حالا داستان همین شراگیم است. شما هم حتما ماجرایش را دنبال میکنید. همین که میخواهد زن بگیرد و این حرفها… نگویید خبر ندارید. حتی بی بی سی پشتو و اردو را هم اگر سر بزنید، یک لینکی، اشاره ای چیزی به ماجرا زده اند. حالا من صراحتا اعلام میکنم این موجود دارد خبط و اشتباه میکند. البته این را هم بگویم. اصلا قصد ندارم که او را نصیحت کنم و به راه راست و زندگی جاودانه دعوتش کنم. نه! چون گذرش به اینجا نمیخورد که اینها را بخواند و متحول شود و حتی اگر هم بخواند، آنقدر الان داغ ماجراست که حتی اگر خود جبرئیل هم به او فرود بیاید و پشت دستش را با سیگار بسوزاند، باز هم کار خودش را خواهد کرد. فقط گفتم شاید از این طریق بشود یک کمپین دو سه میلیون امضایی راه بیاندازیم که مانع او شوند. یک جورهایی مثل سورپرایز پارتی برایش بشود و مثلا برود محضر که عقد کند اما نتواند. نه اینکه من حسودم یا خبیثم یا خسیسم…نه! ببینید توی این عالم وبلاگ نویسی، چند نفر آدم “بنویس” داریم؟ بنویس یعنی چه؟ یعنی یک جوری بنویسند که وقتی میخوانیشان، لازم نباشد که عرق بریزی و جمله ها را مثل گوشت نپخته آنقدر بجوی که فکت پایین بیاید. خوب زیاد نداریم. تازه کمی هم ملات طنز و ملاحت داشته باشد و هجده پلاس را به اندازه مصرف کند؟ وگرنه نه شراگیم پسر خاله من است و نه ارادتی به او دارم و نه هم بازی من است و نه جنس مخالف است که دندانی برایش تیز کنم. من فقط میگویم یک سری آدمها استحقاق دارند که به یک جایی برسند. همه ندارند ها! بعضی ها فقط… آنها که ندارند باید جلدی بعد از دانشگاه و سربازی و این برنامه ها زود دست یکی را بگیرند بیاورند خانه و بعدش هم تنبان راه راه و هندوانه و باجناق بازی… اما آنهایی که کورسوی امیدی درشان دیده میشود، نباید شیرجه در هچل بزنند. من که میدانم الان یکی پا میشود و میگوید تو داری خانم شین را بدبخت میکنی. داری شراگیمش را از او میگیری. همین الان جواب این را میدهم. ببینید این شراگیم تا اولین حقوق بالای یک میلیونش را گرفت، راست راهش را کشید و رفت خواستگاری… درست است که از قبل حرفش را میزد. اما تا آن یک میلیون نیامد، جلو نرفت. نتیجه اینکه احتمالش میرود که با هر یک میلیون درآمد، شراگیم فیلش یاد هندوستان کند و هر ماه با یک “هوو”ی جدید وارد خانه شود. این که نمیشود. پس من بفکر خانم شین هم هستم. تازه شانس بیاورد و آرشیو وبلاگش و داستانهای خاصش را هم نخواند.
ماجرای دیگری هم هست. شراگیم آدم با هوشی به نظر میرسد( حداقل امیدوارم)… احتمالا یک “سه سه تا نه تا” از قبل با خودش کرده و دست به این انتحار زده. مثلا فکر کرده که پدر زنش که پولدار است. من هم ( یعنی شراگیم) که تیپم توپ است و به قول خودش مو لای درزش نمیرود. میبیند که استعداد نوشتن دارم، میرود یک باغی، بوستانی گلستانی چیزی توی فشم برایمان میخرد و میگوید “شراگیم جان تو بنشین توی این باغ لب جوی آب خنک و فقط بنویس…” نه برادر من…این ماجراها فقط توی سریالهای تلویزیون آنهم فقط شبکه دو اتفاق میافتد.
آقا زدیم خاکی… اصلا این قسمت ماجرا به ما چه؟ من فقط به فکر سر سوزن ذوق این بشر هستم و لاغیر…حالا میخواهد با شین یا سین یا هر دوی آنها مزدوج شود یا نشود… میخواهد ک.و.ن بچه بشورد یا نمیخواهد.
ما دو سال پیش یک روزی توی خانه نشسته بودیم و ایمیل بازی میکردیم. همانجا خانم آذر فخر گفت فهیم برو سایت شراگیم را ببین… خوب جانوریست و خوب مینویسد. خانم فخر وقتی یک چیزی بگوید خوب است یعنی خوب است دیگر. غلامحسین الهام که نگفته…آمدم و خواندم. مشتریش شدیم. من حیث المجموع دو کامنت در این دو این دوسال برایش گذاشتیم و باقی مواقع را حرامی خواندیم. ولی حالا که میبینم دارد کار دست خودش میدهد، برایش یک پست نوشتم. من اهل پست با مخاطب خاص هم نیستم. تا حالا هم ننوشتم. لوس بازی است. اما اینبار نجات یک نفر در میان است.
کلام اخر هم این است که من نمیگویم ازدواج نکند…بکند ( ازدواج منظورم است)…اما کمی مهلت بدهد ببیند میتواند با یک ” پابلندی” سری بین سرها در بیاورد یانه؟ آدم که با وردنه همسر و نعره فرزند و تجاوز صاحبخانه که فکرش جمع و جور نمیشود. ایده اش سرازیر نمیگردد. حالا از ما گفتن بود. ما اولین امضا رو میزنیم پای این کمپین… باقیش با شما جامعه فرهیخته و فرهیخته پرور و فرهیخته کش (به ضمه ک).

غرورشان را لگد نکنیم

این داستان پرچم آتش زدنها و بر روی پرچم قدم زدنها کی تمام میشود؟ پرچم یک کشور، لباس زیر آنها نیست که بشود با نوک دو انگشت، آن را زیر پا انداخت و مثل قاطر روی آن لگد زد و بعد هم آتشش زد. پرچم یک کشور متعلق به مردم آن کشور است. متعلق به انسانهایی است که زیر آن زندگی میکنند نه دولت آن کشور. پرچم کشور، نماینده سیاست های کثیف یک کشور نیست. پرچم هر کشوری برای مردم آن کشور، مقدس است. اگر روزی، کسی پرچم سه رنگ کشور من را آتش بزند یا زیر پا له کند، فوران خواهم کرد، بغض خواهم کرد و هرگز کسی را که آن را لگد کرده به رسمیت نخواهم شناخت. چون میدانم هنوز هم لگد هایش به جای زبانش و فکرش کار میکند.
ما هم نکنیم. هر چند که دولت یک کشور، نامتمدن و خونخوار و دژخیم و پدرسوخته باشد، باز هم مردم آن کشور مثل خود ما هستند. انسانند، انسانیت دارند، مروت دارند و مهم تر اینکه غرور دارند. غرور آنها را زیر پا له نکنیم. انزجار را به شکلهای دیگری هم میشود نشان داد. فقط یک بار فکر کنیم، اگر به جای پرچم آنها، پرچم ما زیر پایشان بود، چه حسی پیدا میکردیم؟ شخصیت و منش خودمان را زیر لگد های خودمان، پایمال نکنیم…