۱۳
دی
حالم از این عملیات های انتحاری که گاهی وقتها خودم انجام میدهم، بهم میخورد. یکی نبود به من بگوید حالا که حماقتت به آسمان زده و میخواهی وبلاگ بنویسی، حداقل به اسم واقعی خودت ننویس؟ یا حداقل مثل این آدمهای “خوره”، آدرس وبلاگت را زیر ایمیلهایت نگذار که همه فک و فامیل و دوست و آشنا خبرش را داشته باشند؟ خدایی این حماقت سوم از دو حماقت اول بدتر نیست؟ یادم هست همان روزی که میخواستم زیر ستینگ ” نام نویسنده”، اسمی انتخاب کنم، اول کمی فکر کردم و خواستم سنگهایم را با خودم وا بکنم. مثل همان ابله هایی که به خودشان بمب میبندند و میروند وسط آدمهای بازار تا بپکند و بپکانند، من هم گفتم ” آدم یا یک حرفی نمیزند یا اگر زد به اسم خودش میزند و پایش می ایستد”… پس من هم به اسم واقعی خودم مینویسم… تف بر این حماقت!
بابا جان پا میشدی میرفتی مستراحی جایی که بتوانی درست فکر کنی. آخر میگویند نیمی از فکرهای بزرگ دنیا یا توی حمام خلق شده اند یا مستراح… ( راستی کلمه مستراح را هم باید م.س.ت.ر.ا.ح بنویسم؟ فیل.ط.رمان نکنند؟) ما مگر اوریجینال، بیشتر از سر سوزنی اعتبار و آبرو داشتیم که آن را هم با چند خط این وبلاگ به باد دادیم؟ آقا ما پشیمانیم… از این پسر شجاع بودن ها پشیمانیم. البته یک چیزی هم بگویم …. منظورم از پشیمانی، این نیست که نوشته هایم را قبول ندارم…نه! اما آدم عاقل که با دهن خودش ترومپت نمیزند… فتق میگیرد. باید یک اسم مجازی انتخاب میکردم… چه میدانم… گودزیلایی چیزی…
البته میدانید موضوع چیست؟ موضوع همان جمله ایست که بالای وبلاگم نوشتم. همه آدمها یک نیمه پنهان و تاریک دارند که پر است از حرف هایی که شدیدا با ظاهرشان متناقض است. تازه… معمولا تمام فکر های خبیث و شیطانی و هات آدم، در همان نیمه تاریک جمع میشوند. تو را به خدا خودتان را مستثنی نکنید. شما هم همین هستید. اما این وسط وقتی یک نفر سرنخی از آن فکرهای پلیدش را آشکار میکند، همه آنهایی که تو را از قبل میشناسند ندای “وای بر تو” شان بلند میشود. اما بین خودمان بماند. شرط میبندم خودشان هم یک جورهایی با این فکرهای پلید موافقند و گاهی ته دلشان مور مور هم میشود. ولی خوب… درک این ماجرا که فهیم (یا هر کس دیگر) در دنیای واقعی کمی با فهیم مجازی فرق میکند، کمی بغرنج است. آنها فکر میکنند که فهیم (یا هر جانور دیگری) یکهو دچار یک دگردیسی و یائسگی شدیدی شده و از آن به بعدش شروع به نوشتن کرده و ماجراهای این پوست انداختن را مینویسد. اما نه عزیز دل من… تو هیچ وقت پای حرفهای او ننشسته ای که ببینی، از اول همین قدر فکرهای آلوده داشته است. هووووم… موافقید؟
ولی از همه این ماجرا گذشته، سری که درد نمیکند را دستمال نمیبندند. چرا زورمان را به التماس بدهیم؟ میروی یک جایی یواشکی مینویسی با یک اسم چپ اندر قیچی که هیچ احد الناسی نشناسدت. شبها مینشینی پشت کامپیوترت و همه رودلهایت را استفراغ میکنی بیرون… فردا صبحش هم پامیشوی خیلی شیک و اتو کشیده میروی قاتی جماعت زندگی واقعی… نه؟
فقط اینطور که عمل کنی یک اشکال کوچک باقی میماند. بعضی از فکرهایی که در سیطره نیمه تاریک ۱۵۰ گرم مغز آدم مانور میدهند، به موضوعات “تابو”ئی در جامعه برمیگردند که به ناحق سانسور شده اند. یعنی چیزهایی هستند که باید ازشان حرف بزنیم، اما دلایل احمقانه ای آنها را مستور کرده اند. حالا اگر با نام واقعی خودت این ماجرا ها را ننویسی، به عقیده من مفهمومش این است که خودت هم به پرده برداری از این تابوها معتقد نیستی. وگرنه اگر قبولش داشتی که با اسم خودت مینوشتی و قال قضیه را میکندی…
اما میخواهم سیصد سال سیاه مراسم پرده برداری از این موضوعات برگزار نشود. به درک اسفل السافلین… جفتک به طاق طویله… امروز آبرو و حیثیت من است که گهگدار دارد قمیش می آید. ما دوصباح دیگر برمیگردیم ایران… چطور توی چشم بعضی از آدمها زل بزنیم؟ حالا لابد پامیشوند می گویند از رستورانهای بین راهی چه خبر؟ یا میگویند بازار ر.و.س.پ.ی ها چطور است؟ یا می پرسند حال لی بی دو یتان خوب است؟ هیچ دیگر…
من همیشه دست به عقب نشینیم خوب بوده است. تازه… من که قرار نیست همه فک و فامیل و دوست رفیقم را به راه راست هدایت کنم و اثبات کنم باباجان اگر اسم ص.ک.ص یا دوست د.خ.ت.ر یا عشق یا هر کوفت و زهر ماری از این قبیل آمد، لبهایتان را ور نچینید و زود نگویید ” ووووویییی نگو اینها رو” … به من چه اصلا…در نتیجه چند راه بیشتر باقی نمیماند. یکی اینکه از امروز به بعد کاملا پاستوریزه بنویسم. از آنجایی که من فقط همین یک مدل نوشتن را هم بلدم، در اینصورت من هم میشوم یکی از آنها که شعرهای فروغ و سهراب را کپی میکنند با یک گونی قلب و اینها… حالت دوم این است که در اینجا را تخته کنم و یک دکان دیگر جای دیگری باز کنم با همان اسم گودزیلا، که خدا هم به سختی یادش بیاد من کدام بنده صالحش بوده ام و ناشناس بنویسم. تازه آنطور شاید به یک جایی هم رسیدم. روسفید اهل خانه هم میشوم. حالت سوم هم که خیلی به دل خودم نشسته این است که همه چیز را به نارگیلهای آویزان به درخت نخل حواله دهم و همین جا بنویسم و با همین اسم خودم… فوق فوقش مثل مل گیبسون، طردم میکنند…نه؟ چرا…فکر کنم همین گزینه آخر بیشتر بچسبد.
بابا جان پا میشدی میرفتی مستراحی جایی که بتوانی درست فکر کنی. آخر میگویند نیمی از فکرهای بزرگ دنیا یا توی حمام خلق شده اند یا مستراح… ( راستی کلمه مستراح را هم باید م.س.ت.ر.ا.ح بنویسم؟ فیل.ط.رمان نکنند؟) ما مگر اوریجینال، بیشتر از سر سوزنی اعتبار و آبرو داشتیم که آن را هم با چند خط این وبلاگ به باد دادیم؟ آقا ما پشیمانیم… از این پسر شجاع بودن ها پشیمانیم. البته یک چیزی هم بگویم …. منظورم از پشیمانی، این نیست که نوشته هایم را قبول ندارم…نه! اما آدم عاقل که با دهن خودش ترومپت نمیزند… فتق میگیرد. باید یک اسم مجازی انتخاب میکردم… چه میدانم… گودزیلایی چیزی…
البته میدانید موضوع چیست؟ موضوع همان جمله ایست که بالای وبلاگم نوشتم. همه آدمها یک نیمه پنهان و تاریک دارند که پر است از حرف هایی که شدیدا با ظاهرشان متناقض است. تازه… معمولا تمام فکر های خبیث و شیطانی و هات آدم، در همان نیمه تاریک جمع میشوند. تو را به خدا خودتان را مستثنی نکنید. شما هم همین هستید. اما این وسط وقتی یک نفر سرنخی از آن فکرهای پلیدش را آشکار میکند، همه آنهایی که تو را از قبل میشناسند ندای “وای بر تو” شان بلند میشود. اما بین خودمان بماند. شرط میبندم خودشان هم یک جورهایی با این فکرهای پلید موافقند و گاهی ته دلشان مور مور هم میشود. ولی خوب… درک این ماجرا که فهیم (یا هر کس دیگر) در دنیای واقعی کمی با فهیم مجازی فرق میکند، کمی بغرنج است. آنها فکر میکنند که فهیم (یا هر جانور دیگری) یکهو دچار یک دگردیسی و یائسگی شدیدی شده و از آن به بعدش شروع به نوشتن کرده و ماجراهای این پوست انداختن را مینویسد. اما نه عزیز دل من… تو هیچ وقت پای حرفهای او ننشسته ای که ببینی، از اول همین قدر فکرهای آلوده داشته است. هووووم… موافقید؟
ولی از همه این ماجرا گذشته، سری که درد نمیکند را دستمال نمیبندند. چرا زورمان را به التماس بدهیم؟ میروی یک جایی یواشکی مینویسی با یک اسم چپ اندر قیچی که هیچ احد الناسی نشناسدت. شبها مینشینی پشت کامپیوترت و همه رودلهایت را استفراغ میکنی بیرون… فردا صبحش هم پامیشوی خیلی شیک و اتو کشیده میروی قاتی جماعت زندگی واقعی… نه؟
فقط اینطور که عمل کنی یک اشکال کوچک باقی میماند. بعضی از فکرهایی که در سیطره نیمه تاریک ۱۵۰ گرم مغز آدم مانور میدهند، به موضوعات “تابو”ئی در جامعه برمیگردند که به ناحق سانسور شده اند. یعنی چیزهایی هستند که باید ازشان حرف بزنیم، اما دلایل احمقانه ای آنها را مستور کرده اند. حالا اگر با نام واقعی خودت این ماجرا ها را ننویسی، به عقیده من مفهمومش این است که خودت هم به پرده برداری از این تابوها معتقد نیستی. وگرنه اگر قبولش داشتی که با اسم خودت مینوشتی و قال قضیه را میکندی…
اما میخواهم سیصد سال سیاه مراسم پرده برداری از این موضوعات برگزار نشود. به درک اسفل السافلین… جفتک به طاق طویله… امروز آبرو و حیثیت من است که گهگدار دارد قمیش می آید. ما دوصباح دیگر برمیگردیم ایران… چطور توی چشم بعضی از آدمها زل بزنیم؟ حالا لابد پامیشوند می گویند از رستورانهای بین راهی چه خبر؟ یا میگویند بازار ر.و.س.پ.ی ها چطور است؟ یا می پرسند حال لی بی دو یتان خوب است؟ هیچ دیگر…
من همیشه دست به عقب نشینیم خوب بوده است. تازه… من که قرار نیست همه فک و فامیل و دوست رفیقم را به راه راست هدایت کنم و اثبات کنم باباجان اگر اسم ص.ک.ص یا دوست د.خ.ت.ر یا عشق یا هر کوفت و زهر ماری از این قبیل آمد، لبهایتان را ور نچینید و زود نگویید ” ووووویییی نگو اینها رو” … به من چه اصلا…در نتیجه چند راه بیشتر باقی نمیماند. یکی اینکه از امروز به بعد کاملا پاستوریزه بنویسم. از آنجایی که من فقط همین یک مدل نوشتن را هم بلدم، در اینصورت من هم میشوم یکی از آنها که شعرهای فروغ و سهراب را کپی میکنند با یک گونی قلب و اینها… حالت دوم این است که در اینجا را تخته کنم و یک دکان دیگر جای دیگری باز کنم با همان اسم گودزیلا، که خدا هم به سختی یادش بیاد من کدام بنده صالحش بوده ام و ناشناس بنویسم. تازه آنطور شاید به یک جایی هم رسیدم. روسفید اهل خانه هم میشوم. حالت سوم هم که خیلی به دل خودم نشسته این است که همه چیز را به نارگیلهای آویزان به درخت نخل حواله دهم و همین جا بنویسم و با همین اسم خودم… فوق فوقش مثل مل گیبسون، طردم میکنند…نه؟ چرا…فکر کنم همین گزینه آخر بیشتر بچسبد.




