گنده بک

اصولا ترازو، مثل شمشیر دو لبه می ماند. گاهی عددی که نشان میدهد خوشحالت میکند و گاهی هم آدم را به قعر افسردگی هل میدهد. فلسفه بافی را ول کنیم. آقا جان بعد از مدتها، دیشب یک ترازو خریدیم. از همین ترازوهای باکلاسی که صفحه اش شیشه ای است . دیجیتال هم هست. مدت مدیدی بود که خودم را وزن نکرده بودم. نه اینکه فرصتش را نداشته باشم…نه! موضوع آن است که وزنم از زمانی که دیپلم گرفته ام تا امروز که صاحب اولاد شده ام و کم مانده که پدر بزرگ هم بشوم، تغییری نکرده است. کل ” بازه ” تغییر وزنی من در این چهارده سال، چیزی حدود مثبت و منفی سی گرم بوده است. وقتهایی که میخواستم دقیق بفهمم وزن زیاد کرده ام یا از دست داده ام، مجبور بودم از این ترازوهای مهندسی که تا پنج رقم اعشار را نشان میدهد، استفاده کنم. برای همین ، چند مدتی بیخیال توزین خودم شدم. خیالم از وزنم راحت است. مثل سنگ ترازوی بقالها میماند که عمرا تغییر نکند.
اما….اما داستان، دیشب هیجان انگیز شد… وقتی روی ترازو ایستادم، عدد ترازو کمی من را بهت زده کرد. اول فکر کردم دارد ساعت را نشان میدهد. اما دیدم ای دل غافل …فهیم چه نشسته ای که وزن اضافه کرده ای… یک کیلو … بسیار خرسند شدم. سریع رفتم جلوی آینه… نیمرخ خودم را برانداز کردم. خواستم ببینم این یک کیلو را کجا سرمایه گذاری کرده ام. خوب الحمد اله جای بدی نرفته بود. چون من اصولا از آدمهایی گنده بک خوشم نمی آید . تازه اینطوری برای آدم حرف هم می آورند! خلاصه با یک مقایسه سریع Before و After متوجه شدم که “شکم” دارد خودی نشان میدهد. حالا میگویم شکم ، یکهو پاواراتی و رضا زاده را زود توی ذهنتان تداعی نکنید. فکر کنید از بغل که نگاه میکنید، یک پرانتز باز تبدیل به پرانتر بسته شده است. یک پرانتز بسته خیلی خیلی خفیف…
نهایتا اینکه از دیشب شدیدا احساس حاجی بازاری بودن میکنم. سعی میکنم شانه هایم را بدهم عقب، شکم جلو، موقع راه رفتن هم، کمی دستهایم را از بدنم فاصله میدهم (مثل مواقعی که هندوانه ای چیزی زیر بغلم میرود)… سعی میکنم کمی داش مشتی هم حرف بزنم. هر چه نباشد، اگر بخواهم مسابقه کشتی، بوکسی چیزی بدهم، از امروز میتوانم یک کیلو رده ام را بالاتر ببرم. الکی نیست یک کیلو آقا جان…کار شده رویش…
اما حالا دارم حساب کتاب آینده را میکنم. اگر قرار باشد هر چهارده سالی یک بار مثل ستاره هالی من هم یک کیلو اضافه کنم، خوب خیالی نیست. خوب که عمر کنم و صد ساله بشوم (بزنم به تخته) فوق فوقش چهار و نیم کیلوی دیگر هم اضافه میکنم. چیزی نمیشود… چهار و نیم کیلو، وزن یک بچه فربه در بدو تولد است. اینهمه زن حامله…زمین که به آسمان نمیرسد.
اما اگر قرار باشد مثل نمودار جمعیت ایران در دهه شصت، وزن من هم زیاد بشود که کلاهم پس معرکه است. ماه اول یک کیلو، ماه دوم دو کیلو، ماه سوم چهار کیلو و قس علی هذه…اینطوری پیش بروم بعد از پنج سال، ۶۰ کیلو اضافه میکنم. فکر اینکه وقتی از در میخواهم رد بشوم، اول شکمم سرک بکشد، به وحشتم می اندازد. یا اینکه صندلی ماشین را آنقدر بدهم عقب که پاهایم به گاز و ترمز نرسد ( قرار نیست که قد هم بکشم!)… لعنتی شکم هم چیز بدی است… به محض اینکه کمی از حد خودش تجاوز کند، دیگر اعضای حیاتی ات را هم نمیتوانی ببینی. خلاصه تصمیم گرفتم که ورزش را دوباره شروع کنم. چه میدانم روزی چهار هزار تا دراز و نشست بروم. یا صد کیلومتر بدوم. یا اصلا رژیم نان و تربچه بگیرم. از همین رژیم های فوری فوتی ماهواره ای که مخصوص شبکه امیر قاسمی و شبخیز است. از همین رژیمهایی که آدمهای دویست کیلویی میگیرند و بعد از دو ماه، وزنشان با تابوت به بیست کیلو هم نمیرسد. خلاصه هر راهی که باشد.
اما قبل از اینهمه سختی، گفتم برای مدتی وزنم را تحت نظر بگیرم ببینم چه میشود. ببینم دارم غول میشوم یا همه اش توهم فانتزیست؟ اما همه اینها به کنار فعلا با همین یک کیلو، کلی دارم کیف میکنم. تازه قرار گذاشته ام در اول فرصتی که پیش بیاید یک دعوایی چیزی راه بیاندازم ، ببینم زورم هم زیاد شده است یا نه. دیشب کمی با پسرک زورم را سنجیدم. عادت دارم پرتش کنم بالا و بگیرمش… اما خب خانه ما محدودیت ارتفاع دارد و نمیتوانم تمام زورم را استفاده کنم…طفلک میخورد به سقف… فضای آزاد هم خیلی درخت دارد و میترسم گیر کند لای شاخ و برگها… حالا ببینم چه میشود کرد.
سنگین شدن هم عالمی دارد. کیف میدهد وقتی راه میروی، زمین زیر پایت قرچ و قروچ کند. یا وقتی از روی رختخواب بلند شدی، تشکت تا نیم ساعت هنوز مشغول باز شدن و برگشتن به حالت اول باشد. یا وقتی شیرجه در استخر میزنی برای خودت موج به راه بیاندازی… نه اینکه مثل مداد وارد آب بشوی و حتی قلپ هم صدا ندهی…تازه چاق شدن برای ایرانی ها که ماشااله پشم و پیله فراوان دارند هم خوب است.چون سطح پوستت افزایش پیدا میکند اما پیاز موها که زیاد نمیشوند. در نتیجه بدن آدم از حالت جنگلی به حالت استپ قاره ای میرسد… که این خیلی خوب است.
بگذریم… آقا! جان من اگر چشمتان سابقه شوری دارد و تا حالا کسی را چشم زده اید، یک اسفندی چیزی دود کنید یا حداقل به تخته بزنید یا بیایید و همه چیز را فراموش کنید که من چه گفتم و فکر کنید دو کیلو هم کم کرده ام.(کاشکی این را اول گفته بودم)
بدون نظر در “گنده بک”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.