تئوریهای آبگوشتی

خداکسی را گیر آدم زبان نفهم نیاندازد که اگر انداخت، دهنش آسفالت میشود. چند شب پیش رفته بودیم مهمانی… فکر نکنید رفته بودیم پارتی و خدای نکرده بزن و برقص و این جور بی ناموسی ها و بیافتیم به پیاله نجسی و خودمان را مست و پاتیل کنیم…نه! از این چیزها اینجا گیر ما نمی آید… رفته بودیم یک مهمانی خیلی مختصر…یک خانم میان سال بسیار محترم و مهیبی آنجا آویزان من شد…نمیدانم از کجای من خوشش آمده بوده …تا وقتی که مجرد بودیم که کسی سراغ ما نمی آمد و به هر کسی هم که نخ میدادیم، نخمان را پاره میکرد. بگذریم… این خانم محترم خیلی ماشااله حرف میزد. از همه چیز و همه کس میگفت و الحق و والانصاف، اطلاعات عمومی خوبی هم داشت. سرتان را درد نیاورم، از مزایای خوردن پیاز همراه دیزی شروع کرد و نفهمیدم چطور رسید به ماجرای ” تناسخ”…بعد هم سوزنش سر همین بحث ماند و دهن مارا فلان نمود. تناسخ که میدانید چیست؟ من خیلی نمیدانستم اما آن خانم کاملا شیر فهمم کرد و اصرار شدیدی داشت که حقیقت دارد و همینطور است. میگفت فکر نکنی که این اولین و آخرین جسمی است که به تو تعلق دارد. روح تو قبلا در جسم یک انسان یا حیوان دیگر بوده است و بعد از مرگت هم به کس دیگری میرسد…
آقا این حرفها را که میزد، زهله من آب میشد. من کلا از این بحثهای آبگوشتی-ماورائی فراری هستم. حالا گرفتار این عفریته شده بودم و نمیدانستم چه باید بکنم. چند باری هم این فکر به سرم زد که نکند این همان عزرائیل باشد و در جسم زن حلول کرده تا من را آزمایش کند؟ خلاصه…او هی میگفت و ما هم توی دلمان به او فحش میدادبم… فحش بد …
همینمان مانده بود تا تناسخ را هم قبول کنیم… چه میدانم دو روز دیگر میمیریم و روحمان از جسممان در میرود و در جسم مثلا یک گورخر در آفریقا حلول کند…خر بیاور و باقالی بار کن… تا وقتی که”فهیم” بودیم، که به دنبال خرج و مخارج زندگی بودیم. حالا همه اش باید مراقب باشیم که آن آفریقایی های دیلاغ با آن نیزه هایشان، دنبالمان نکنند و شکارشان نشویم و نیزه ها را یک جاییمان فرو نکنند…. یا شانسمان را چه دیده اید… اگر قرار باشد روحمان درجسم یک حیوان حلول کند، زرتی میزند و بره ای، گاوی، مرغی چیزی به اسممان در میآید که سرمان را در عزا و عروسی ببرند. وگرنه گردن شانس ما شکسته تر از این حرفهاست تا مثلا طاووس به اسممان در بیاید.
عجب تئوری مسخره ای… یا میگفت الان خودت را نبین که اینقدر مهیب هستی و اینها…شاید قبل از این، روح تو در بدن یک دوشیزه زیبا و ظریف قرار گرفته بوده است….آقا این حرف را که زد، خودم هم یک جورهایی حالی به حالی شدم…عجب…فکرش را بکن…مثلا دویست سال پیش، من یک موجود ظریف و مامانی با پوست سفید و شفاف بودم که رگهای آبی از زیر آن دیده میشدند و ماه با دیدن من پوزش میخورده… اووووف…. تصورش هم خوشایند بود…فقط اشکالش این بود که از آن شب به بعد هر مردی که اشتباهی یک نیم نگاهی به ما میکند، ما از خجالت سرخ میشویم یا فکر میکنیم خدای نکرده نظری به جسم قبلی ما دارد…
بعد هم میگفت که فکر نکن تناسخ بی هدف و الکی دولکی است. نه! روح تو در یک جسم تا حدی تکامل پیدا میکند و بعد از مرگ آن،برای تکامل بیشتر به جسم دیگری میرود قس علی هذه… میگفت تو مثل کباب تابه ای هستی…یک طرفت که سرخ شد، باید رویت را برگردانند تا آنطرفت هم سرخ شود… خداییش میبینید؟
البته آن خانم مهیب تر از آن بود که بخواهم با او مخالفتی کنم. فکر کنم اگر تناسخ واقعا حقیقت داشته باشد، حکما روح گرازی، کرگدنی خرسی چیزی در او شدیدا حلول کرده است. من هم هر چه میگفت سرم را مثل بز اخفش تکان میدادم که یعنی تو درست میگویی.
اصلا من دوست ندارم این نظریه را تائید کنم. پس تکلیف مجازات و قصاص و کیفر آن دنیا چه میشود. این همه آدم در این دنیا حال ما را گرفته اند و من منتظرم آن دنیا سر پل صراط جفت پا، تکل بروم زیر پایشان و نگذارم رد شوند. حالا اگر قرار باشد تناسخ درست باشد و جعفر بیاید و حال ما را بگیرد و بمیرد و بشود نرگس و دوباره بمیرد و بشود خرچسونه روی درخت چنار، پس تکلیف ما چه میشود؟
یا بدتر از آن…مثلا میمیریم و دوباره سال۲۱۰۰ به دنیا بیاییم؟ لابد گوشت شده کیلویی دو میلیون تومان… چه میدانم تاکسی از ونک تا آزادی میشود دویست و بیست هزار تومان…میخواهیم زن بگیریم دوباره، مهریه و خانه و ماشین… دختر مناسب از کجا پیدا کنیم که خانواده دار باشد و اصیل؟ا… تازه فکر کنید دوباره باید کنکور بدهیم… شانس تپل ما را چه دیدید ، یکهو میزند و یک کلاشی همان رنوی معروف را اینبار به من می اندازد. فکرش را بکنید سال ۱۵۰۰ مجبور شوید ماشین مدل ۱۳۸۲ سوار شوید. چون شانس آدم همراه روح آدم میچرخد و به جسم آدم که ارتباطی ندارد. در نتیجه در هر جسمی که حلول کنیم، شانسمان همین است که الان داریم…ای تو روحت شانس…
مخلص کلام من سرم هم برود حاضر نیستم تناسخ را قبول کنم. اصلا امید به زندگی برای آدم نمیماند با تناسخ…نه؟

خلاصه جمعه است

تا حالا فی البداهه نوشتن را امتحان کرده اید؟ یعنی هیچ فکری برای سوژه و موضوع نوشتنان نکنید و بگذارید قلمتان مثل یک خر چموش و بازیگوش، بر روی صفحه کاغذ، جفتک و لغد بزند. این طور نوشتن هم باید جالب باشد. خود من هم آن را امتحان نکرده ام، اما الان دارم امتحانش میکنم. پس سرتان را بپائید تا لغد قلم من پای چشم شما را سیاه نکند.
آقا از احوالات ما اگر بپرسید، باید بگویم که خوبیم و ملالی نیست جز دوری شما…جمعه بعداز ظهر است و آماده رفتن به خانه… امروز یک دوجین خبر ت*می نصیبم شده و الان حکم بوکسور بازنده را دارم که توی رینگ در حال تلو تلو خوردن است. مثلا اینکه بازار بورس آمریکا یک بار دیگر امروز “ریدمون” شد. خب من سهام دار نیستم اما بازار بورس حکم شتر کینه ای دارد که ما زیر دست و پایش خوابیده ایم. اگر کسی چوبی سیخی چیزی در ماتحت این شتر فرو کند، لگد های او بر سر و صورت ما وارد میشود، نه بر سر شتر بان مادر به خطا که آن بالا سوار است. حالا هم چند ماهی است که ساربان فرو میکند و ما لگد میخوریم. خبر جالبتر اینکه نرخ بیکاری در این آمریکای دلفریب به هشت و یک دهم درصد رسیده است. به عبارت دیگر ۶۵۱ هزار نفر دیگر در این ماه بیکار شدند. خوب به ما چه…به فلان اسب حضرت عباس؟ باشد….
دیشب همراه همسر نشستیم و عکسهای خانوادگی را نگاه کردیم. نوستالژی زده شدیم…. اما خودمانیم ، من عکاس پرکاری هستم به ابوالفضل…. از سال ۸۲ که اولین دوربین دیجیتالم را گرفته ام تا دیروز، نزدیک ۲۵ گیگابایت عکس گرفته ام. رقم مهیبی است. چیزی حدود ۱۲۰۰۰ عکس…
هفته پیش دوباره “حشر” ما بالا زد و یک لنز جدید برای دوربین خریدم. نمونه عکسش را اینجا ببینید و اگر خوشتان آمد یک فاتحه برای شادی روح پدر کانون بفرستید. من که خوشم آمد و یک ختم قرآن برایش گرفتم. این ژاپنی های پدر سگ هم خداییش خوب چیزهایی هستند. آدم به محصولاتشان حسادت میکند. ژاپن هم به دنیا نیاوردی ما را خدا؟
از حالا دارم فکر میکنم برای عید چی بنویسم؟ مرثیه دوری؟ جوک و قرتی بازی؟ هیچی ننویسم؟ اصلا چقدر مانده تا عید؟ دو هفته دیگر؟ خوب به ما چه که چقدر دیگر مانده …نه؟ فقط میدانم که روز عید ما سر کار میرویم…تازه مردم هم به تخ*شان هم نیست که عید است. خرند دیگر… بیشعورها، آخر چه کسی وسط چله زمستان که سگ را بزنی از خانه بیرون نمی آید، عید میگیرد؟ حالیشان نیست که عید وقتی است که درختها شکوفه میدهند . خاک بر سر شان….
از پسرک بگویم… دارد بزرگ میشود و ما هم به تبع آن بزرگتر….یک چیزهایی هم میتواند بگوید… نمیدانم موسیقی چه معجزه ای دارد روی آدمها… این بچه که قدش هنوز از یک بطری نوشابه خانواده بلندتر نشده است، اما در معرض موسیقی که قرار میگیرد آنچنان باباکرمی میزند که کفتان میبرد. به ولای علی من اصلا رقص بلد نیستم… این رقص و موسیقی هم جزو قربانیان فیل.ط.رینگ احکام شرعی ماست که اشتباها تباه شده است. کاش یک رویژنی چیزی روی این ماجرا میزدند.
یکی از همکارها که بغل من است ( یعنی روی میز کنار من مینشیند نه این که خدای نکرده، ما سر کار توی بغل هم مینشینیم) رفته است کاستاریکا…. برای تفریح… خداییش خوش به حال آین آمریکایی ها …پاسپورتشان حکم علامت حاکم بزرگ –میتی کومان- را دارد. به سگ هم که نشانش میدهند، برایشان تعظیم میکند چه برسد به آدمها…. همه کشور های خوب دنیا را بی ویزا میروند. گو اینکه ایران حالشان را گرفته است و برای ویزا دادن، پدرشان را در می آورد. دمش گرم…
خلاصه جمعه بعد از ظهر است و سکوت سنگین و لیوان چایی من که سرد شده و مزه پس گردنی هم نمیدهد. الان هم یکی از همکار های دیگر که بغلم نیست، آمده و میگوید
Do you have any big plan for this weekend?
آمدم که بگویم بی پدر عوضی اره…برنامه ام این است که بروم سر قبر بابای تو عر بزنم…. اما هر چه دیکشنری را نگاه کردم، نتوانستم آن را به انگلیسی ترجمه کنم و به ناچار فقط جواب دادم که : نه ندارم…
کلا کار مزخرفی است که فی البداهه بنویسی… از دهانت چیزهایی تراوش میکند که نباید بگویی…بار آخرم است…. دیگر بداهه نویسی نمیکنم…فکر میکنم بعد مینویسم….

اوس عباس فلان فلان شده

اصولا به عقیده من پیدا کردن وخریدن خانه، آنهم در تهران، از هم آغوشی با قاطر هم سخت تر است. نمیدانم شما امتحانش کرده اید یا نه… البته منظورم پیدا کردن خانه است نه قاطر…
شما که من را میشناسید…اصلا اهل ریسک و مخاطره و دردسر و اینها نیستم. بابت همین هم تصمیم گرفتیم به هر قیمتی که شده، قبل از همه چیز خانه بخریم. اول آمدیم و تمام شرایط خانه ایده ال مان را لیست کردیم…چه میدانم مثلا حیاط و تراس و همسایه خوب و شوت زباله و مستراح فرنگی و نقشه مناسب و پارکینگ و سونا و جکوزی و “ویو مشتی” مثلا رو به البرز… مرحله بعدی آمدیدم و جمع زدیم ببینیم چقدر پول داریم… خدا وکیلی جمع همه پولهایی که داشتیم مایه خجالت بود… آنقدر عدد بیربطی بود که مجبور شدیم همه شرایط خانه ایده آل، بجز آن مستراح فرنگی را خط بزنیم… آدم با آن پول مگر میتواند ” ویو البرز” داشته باشد؟ فوق فوقش میشد گل دسته های شاعبدالعظیم را ببینی…
گفتیم جهنم و ضرر و افتادیم دنبال پیدا کردن خانه “غیر ایده آل”… آقا مگر بی پدر غیر ایده ال پیدا میشد؟ درست شده بودیم شبیه این “هاچ” مادر مرده که تمام دهه شصت هجری، هر روز ساعت پنج عصر دنبال مادرش بود و آخر سر هم پیدایش نکرد. خداییش این کارتونهای تلویزیون هم ماجرایی دارند… کارتون و فیلم هر موجود مادر مرده و بی پدر و بی خانمان و فلان فلان شده بود را برایمان پخش کردند. افسردگی گرفتیم لامصب…
بگذریم… خلاصه برنامه ما برای چند ماه همین شده بود که از کار که برمیگشتیم خانه، مثل سگ پا سوخته از اینور شهر به آنور شهر و از این آژانس املاک به آن آژانس املاک برویم….تازه آنموقع ها آن رنوی معروف را هم نداشتیم…همه جا با پای پیاده و تاکسی و خر وشتر اتوبوس… فکرش را بکنید، تمام آن دوران طلایی نامزد بازی، به خانه بازی گذشت. حالا به جای اینکه برویم یک گوشه دنجی پیدا کنیم و دل و قلوه، بده بستان کنیم یا یک کشتی چیزی مثل تایتانیک پیدا کنیم و نوک جلویی آن بیاستیم و بگذاریم هوای خوش عشق به سر صورتمان بخورد، مجبور بودیم عرق زیر بغل اوستا معمار فلانی را تحمل کنیم که دارد خانه نیمه سازش را نشانمان میدهد. اره خلاصه…همه این آژانسهای املاک دیگر من را ” فهیم جون” صدا میکردند. نه اینکه فکر کنید قزوینی چیزی بودند…نه! از بس که بهشان سر زده بودیم، الفت و محبت عظیمی بین ما گره خورده بود. البته بعضی از این املاکی ها هم خیلی دور از جان شما پفیوز(س؟) بودند. احساس میکردند هالو گیر آورده اند و میخواستند یک چیزی در پاچه ما فرو ببرند(منظورم اینست که خانه به ما بیاندازند.)…مثلا یک بار یکی از همین پیافیز ( جمع پفیوز) به ما گفت که “فهیم جون کجایی که یک مورد آپارتمان اکازیون برات پیدا کردم توووپ… جون داداش راس کار خودته”… ما را بلند کرد و برد خیابان ستارخان… یک آپارتمان بود جنب اتوبان یادگار امام… میگویم “جنب”، فکر نکنید مثلا چند کوچه آنطرفترش…نه! آنقدر جنب اتوبان بود که اگر دستت را از پنجره اتاق خواب بیرون میکشیدی، این “گاردریل” کنار اتوبان را میتوانستی بگیری…فکرش را بکن توی اتاقت خوابیده باشی و یک ماشین از اتوبان منحرف بشود و یک راست بیاید توی تختان زیر پتو…آنهم طبقه چهارم… به آن املاکی گفتم دوست عزیز کمی سر و صدای اتوبان، زیاد نیست اینجا؟ میگوید ” ای بابا چیز مهمی نیست”…بی پدر کجایش مهم نیست … اینجا صدا به صدا نمیرسد…بوق و ترمز و گاز و فحش…همه اش باید فریاد و نعره بکشی تا بغل دستی ات حرفت را بشنود….اینطوری پیش برود سر سال همه اهالی خانه فتقشان را باید عمل کنند…
یا یکی دیگر دست مارا گرفت و برد تا یک خانه ای سمت دریا نو را نشانمان بدهد…یادم نیست خانه چند طبقه بود… ولی خیلی طبقه بود… درست ارتفاع همان قلعه ای بود که شرک و خرش آنجا رفته بودند تا آن “فیونا” را از دست اژدها نجات بدهند. خلاصه بی آسانسور ما را کلی طبقه بالا برد… داخل خانه را یک نگاهی کردیم…توالت را پیدا نمیکردم… به املاکی میگویم این خانه “مستراح” ندارد؟ با بیشرمی تمام میگوید چرا…توی آشپزخانه است! جان خودم جوک نمیگفت… آقا، درب مستراح جنب درب یخچال تعبیه شده بود. وسط آشپرخانه… فقط کافی بود یک بار تندت بگیرد و این درها را جابجا بگیری و کارت را در یخچال انجام دهی… میگویم کدام الاغی طراح این ساختمان بوده…املاکی لبش را گاز میگیرد و میگوید ” نگویید فهیم جون… کار اوس عباس معماره…نصف خونه های آریا شهر کار اونه”…ای درد و بلای فهیم جون بخوره تو سر تو و اوس عباس و آریا شهر و این مستراح…
تازه این مستراح مذکور یک اشکال کوچک هم داشت … متاسفانه بدلیل ضیغ جا، در آن روشویی پیشبینی نشده بود… اقای املاکی معتقد بود که اصلا اشکالی ندارد…شما میتوانید کارتان را که در مستراح با موفقیت انجام دادید، دستهایتان را در سینک ظرف شویی آشپزخانه بشورید…دو قدم راه که بیشتر نیست… آخر به همچین خری آدم چه بگوید؟
خلاصه سرتان را درد نیاورم…کلی خانه دیدیم… بزرگ و کوچک…اما همه یک ایرادی داشتند… کلا صنعت مزخرفی دارد خانه سازی…
اما در آخر یک خانه نقلی و نسبتا خوبی پیدا کردیم… همچین که آن را دیدیم یک دل نه صد دل عاشقش شدیم…و خریدیمش… حالا نمیگویم اصلا اشکال ندارد اما اشکالهایش کوچک و قابل اغماضند. یکی دو تا از آنها را بگویم و بروم بخوابم که مریض خوابم الان…
اشکال اول، حمامش بود…
آقا خیلی حمام مینیاتوری و کوچکی بود… مثلا اگر صابون می افتاد زمین و همینطوری بی هوا خم میشدید که بلندش کنید به احتمال زیاد شیرهای دوش از ان طرف یک جای آدم فرو میرفت. باور کنید شوخی نمیکنم…اتفاق افتاده که میگویم…
اشکال دیگرش هم نازک بودن در و دیوار خانه بود… آقا ما حساب آروغ های همسایه بغلی را هم داشتیم… بیچاره ها اگر نفس نفس میزند ( حالا به هر دلیلی!) ما از اینطرف میفهمیدیم…با این شرایط فکر کنید ساختمان آنطرف کوچه در ایام محرم تکیه راه می انداختند و ده روز دسته عزا داران مهمانشان بودند… آقا طبل که میزدند، چهار ستون خانه ما بندری میزد و همه چیز تکان میخورد… درست مثل اینکه توی قطار اندیمشک نشسته باشیم…
یا همین مستراحش…آقا ما اصلا از مستراح شانس نیاورده ایم. فرنگی که گیرمان نیامد هیچ، ایرانیش هم مشکل بزرگی داشت. رویم به دیوار، این لوله فاضلاب مستراح قطرش کمی بیشتر از دسته یک جارو بود…ظریف و قلمی…خب این جور لوله ها اصلا به کار رژیم غذایی ما ایرانی ها نمیخورد… ماها یک چیزی میخواهیم در مایه ناودان و لوله تانک…به هر حال خیلی وقتها میگرفت…به عبارتی دیگر بعضی وقتها باز بود…کلا به مهمانهایمان هم توصیه میکردیم اگر ناهار سنگین خورده اند، اجابت مزاجشان را ببرند خانه خودشان که ما شرمنده آنها نشویم…
اما به هر حال کلهم خانه دلنشین و نقلی پر از خاطره ای بود… گو اینکه من قبلا رویا بافی میکردم که یک خانه بزرگی خواهم خرید که توی اتاق پذیراییش دروازه بکاریم و با پسرک گل کوچک بازی کنیم…اما زهی خیال باطل… در این خانه فوقش بشود تیله بازی کرد آنهم به شرط رعایت سکوت …