۰۵
اسفند
آقا من از دندانپزشک خیلی میترسم. البته نه تنها از دندانپزشک بلکه از هر چیز مرتبطی هم هراس دارم… دندان، دندانپزشک، مته،ساکشن، خانم منشی، عصب ، اون انبر رو بیار، وقت قبلی و غیره همه برایم ناخوشایند هستند. خدا هم گویا پاشنه آشیل من را پیدا کرده و هر از چند گاهی یک قلقلکی به ما میدهد. دیروز هم گذر ما به دندانپزشک افتاده است. اینبار ماجرای دندان عقل ما بود. من اصلا نمیفهمم فلسفه وجودی دندان عقل چیست؟ یک سری دندان مسخره ته حلق آدم نزدیک لوزه هایش، سبز میشوند که به لعنت خدا هم نمی ارزند. مسواک کردنشان همیشه ماجرا دارد. دستت را تا آرنج باید بکنی توی دهانت تا بتوانی مرغ و سبزی لای آنها را تمیز کنی. سوت ثانیه هم فاسد میشوند و یا علی برو که رفتی برای جراحی و اینها… وفتی هم که درشان آوردی میبینی هیچ فرقی در زندگیت ایجاد نشده است و فقط خاطره تلخ هیکل سنگین آقای دکتر که جفت پا وارد دهانت شده است و طعم شور خون و آه و بغض و ناله، برایت یادگار میماند.( خیلی ماجرا را آنگرادیسمان کردم؟)
اما کاریش نمیشود کرد. هر کسی از یک چیزی میترسد و من هم از این ماجرا میترسم. یادم می آید قدیمها یک روزی برای کشیدن دندان رفتم پیش یک خانم دکتری سر فلکه صادقیه… از همان اول که دیدمش، احساس کردم که یک کاری دست من میدهد. بین خودمان بماند اما من به دندانپزشک زن اصلا اعتماد ندارم. به هر حال خانم دکتر مقبولی بود. جوان و زیبا… دندان را دید و گفت باید بکشیم… گفتم بکش… نشان به این نشانی که سه ساعت ” دهان ما را سرویس” کرد. اولش روی صندلی نشسته بود اما هر چه زور زد، دندان تکان هم نمیخورد.انگار آن را به لگن خاصره ام جوش داده بودند. کمی بعد خانم دکتر سر پا شد… آخر سر هم تقریبا نشست روی سینه ام. یک دستش با انبر تا بازو توی دهانم بود و یک دستش هم روی دماغم و فشار میداد. عصبی شده بود…ماسکش را پرت کرد کنار…حالا درست روی من نشسته بود…عرق میریخت…با غیظ دائم میگفت دهنت رو بیشتر باز کن… پدر آمرزیده فکر میکرد من تمساحم که با دهنم ۱۸۰ بزنم. گهگداری هم یک چیزهایی شبیه فحش ناموسی زیر لب زمزمه میکرد که نمیدانم با من بود یا دندانم یا خودش که رفته بود و دندانپزشکی خوانده بود. در آخر هم با کلی تقلا توانست دندان مفلوک را بکشد. بعد از تمام شدن ماجرا، مطب دکتر شده بود عین اتاق زائو…بهم ریخته و خونی و آشفته… دیگر هم پیشش نرفتم. حتی اگر عاشقش هم میشدم، دیگر آنطرفها آفتابی نمیشدم. اصلا نمیدانم چطوری میشود که آدم عاشق یک دندانپزشک بشود؟ فکرش را بکنید آن دستهای آلوده که ده ساعت تمام در روز، دهان به دهان چرخیده است، آخر شب قرار است وسیله تفرج آدم را مهیا کند؟ تو حالا بگو کل خانم دکتر را شب به شب داخل دیگ آب جوش بگذاری که چند تا “قل” هم بخورد…
بگذریم… خلاصه کلهم چیز وحشتناکی است. من هر بار که به مطب دندانپزشک میروم،بابت دلشوره ام، اول از خانم منشی آدرس مستراح را میگیرم…بلا استثناء هر دفعه… بماند که این بار آخر یعنی دیروز، پس از اجرای مراسم شماره یک و دو و اینها، فهمیدم که سیفون مادر به خطا، کلهم از حیز انتفاع اقتاده است و هیچ کاری از دستش بر نمی آید.خیلی البته برایم مهم نبود فقط مانده بودم که چطوری این خبر ناگوار را به آن دو تا منشی ” نیش ناش” مطب بدهم که اخ و پیش و پیف نکنند و سفارشم را پیش دکترنبرند تا بیشتر ادبم کند. ماجرا را گفتم و آنها هم خیلی cool با ماجرا برخورد کردند و من هم آن را به فال نیک گرفتم و رفتم زیر دست و پای آقای دکتر…
آن خانم سر فلکه صادقیه، کلهم ۴۵ کیلو بیشتر نبود اما این آقای دکتر ۲۴۰ پوند را به راحتی داشت. تازه فکر میکرد ارث پدرش راهم زیر دندان عقل من قایم کرده اند که آنطور داشت آنجا را بیل میزد. نیم ساعتی با فک من لاس زد، دندان را جراحی کرد، کشید و درش را بست. آنقدر هم آمپول بی حسی زده بود که موقع حرف زدن، حس میکردم، یکی دیگر دارد حرف میزند.
مخلص کلام اینکه ما از دندانپزشک بدمان می آید. تو حالا بگو دکترش زتاجونز باشد یا شعبان بی مخ… فرقی نمیکند.
اما کاریش نمیشود کرد. هر کسی از یک چیزی میترسد و من هم از این ماجرا میترسم. یادم می آید قدیمها یک روزی برای کشیدن دندان رفتم پیش یک خانم دکتری سر فلکه صادقیه… از همان اول که دیدمش، احساس کردم که یک کاری دست من میدهد. بین خودمان بماند اما من به دندانپزشک زن اصلا اعتماد ندارم. به هر حال خانم دکتر مقبولی بود. جوان و زیبا… دندان را دید و گفت باید بکشیم… گفتم بکش… نشان به این نشانی که سه ساعت ” دهان ما را سرویس” کرد. اولش روی صندلی نشسته بود اما هر چه زور زد، دندان تکان هم نمیخورد.انگار آن را به لگن خاصره ام جوش داده بودند. کمی بعد خانم دکتر سر پا شد… آخر سر هم تقریبا نشست روی سینه ام. یک دستش با انبر تا بازو توی دهانم بود و یک دستش هم روی دماغم و فشار میداد. عصبی شده بود…ماسکش را پرت کرد کنار…حالا درست روی من نشسته بود…عرق میریخت…با غیظ دائم میگفت دهنت رو بیشتر باز کن… پدر آمرزیده فکر میکرد من تمساحم که با دهنم ۱۸۰ بزنم. گهگداری هم یک چیزهایی شبیه فحش ناموسی زیر لب زمزمه میکرد که نمیدانم با من بود یا دندانم یا خودش که رفته بود و دندانپزشکی خوانده بود. در آخر هم با کلی تقلا توانست دندان مفلوک را بکشد. بعد از تمام شدن ماجرا، مطب دکتر شده بود عین اتاق زائو…بهم ریخته و خونی و آشفته… دیگر هم پیشش نرفتم. حتی اگر عاشقش هم میشدم، دیگر آنطرفها آفتابی نمیشدم. اصلا نمیدانم چطوری میشود که آدم عاشق یک دندانپزشک بشود؟ فکرش را بکنید آن دستهای آلوده که ده ساعت تمام در روز، دهان به دهان چرخیده است، آخر شب قرار است وسیله تفرج آدم را مهیا کند؟ تو حالا بگو کل خانم دکتر را شب به شب داخل دیگ آب جوش بگذاری که چند تا “قل” هم بخورد…
بگذریم… خلاصه کلهم چیز وحشتناکی است. من هر بار که به مطب دندانپزشک میروم،بابت دلشوره ام، اول از خانم منشی آدرس مستراح را میگیرم…بلا استثناء هر دفعه… بماند که این بار آخر یعنی دیروز، پس از اجرای مراسم شماره یک و دو و اینها، فهمیدم که سیفون مادر به خطا، کلهم از حیز انتفاع اقتاده است و هیچ کاری از دستش بر نمی آید.خیلی البته برایم مهم نبود فقط مانده بودم که چطوری این خبر ناگوار را به آن دو تا منشی ” نیش ناش” مطب بدهم که اخ و پیش و پیف نکنند و سفارشم را پیش دکترنبرند تا بیشتر ادبم کند. ماجرا را گفتم و آنها هم خیلی cool با ماجرا برخورد کردند و من هم آن را به فال نیک گرفتم و رفتم زیر دست و پای آقای دکتر…
آن خانم سر فلکه صادقیه، کلهم ۴۵ کیلو بیشتر نبود اما این آقای دکتر ۲۴۰ پوند را به راحتی داشت. تازه فکر میکرد ارث پدرش راهم زیر دندان عقل من قایم کرده اند که آنطور داشت آنجا را بیل میزد. نیم ساعتی با فک من لاس زد، دندان را جراحی کرد، کشید و درش را بست. آنقدر هم آمپول بی حسی زده بود که موقع حرف زدن، حس میکردم، یکی دیگر دارد حرف میزند.
مخلص کلام اینکه ما از دندانپزشک بدمان می آید. تو حالا بگو دکترش زتاجونز باشد یا شعبان بی مخ… فرقی نمیکند.




