بلا

“بلایای طبیعی” مسخره ترین اسمی است که تا حالا شنیده ام. کسی نبوده تا به مخترع این اصطلاح، دو تا پس گردنی آبدار بزند و بگوید آخر احمق جان مگر “بلا”، طبیعی هم میشود؟ مثلا وقتی سیل می آید و با خواهر و مادر آدمها وصلت میکند، کجایش طبیعی است؟ همان بهتر که اسمش را بلایای غیر طبیعی بگذاریم. خلاصه من هم از این بلایا دل خوشی ندارم. تهران که بودیم همیشه بابت زلزله احتمالی پاپیون میکردم. حرفش که وسط می آمد، من خودم را به آن راه میزدم و سوت میزدم که نشنوم چه میگویند. خوب ترسناک نیست به عقیده شما؟ یادتان هست چند سال پیش تهران یک چشمه از زلزله را به ما نشان داد…؟ آقا جمعه عصر بود. خیر سرم گفتم مثل این خارجی ها نیمه برهنه تو تخت بخوابم…آقا یکهو زلزله آمد…تختخواب سالسا میزد. مثل فنر از تخت زدم بیرون… شنیده بودم که موقع زلزله اگر توانستید از خانه بروید بیرون… خوب ما که طبقه چهارم بودیم…کمی پایین تر از ابرها… تا بخواهم به بیرون برسم که با خاک یکسان شده ام. تازه با آن شرت مامان دوز گل گلی،بروم توی کوچه بگویم چه؟ همان بهتر که بازلزله بمیرم… خلاصه ترجیح دادم که زیر چهار چوبی جایی پناه ببرم… البته تا این تصمیم را گرفتم، زلزله دیگر تمام شده بود. بعد هم سر فرصت لباس پوشیم و رفتم پایین تا قربانی پس لرزه ها نشویم… کوچه غلغله بود از آدم…انگار بازار عبدالحمید را توی کوچه ما آورده اند…باورم نمیشد که این همه همسایه داشته باشم… بعد هم یک دو دو تا چهار تا کردم که اگر خدا نکرده زلزله بار بعد به جای سالسا بخواهد بریک دانس بزند، آنوقت این همه ملت بی خانه و بی غذا، چه کار میکنند؟ ترجیح دادم بروم بالا و اگر زلزله آمد همانطور با عزت بمیرم…
خلاصه اینطور بود… بعد که مهاجرت کردیم، با خودم میگفتم شکر که از زلزله رهایی پیدا کردم…اما دل غافل که اینجا گیر برادر بزرگتر زلزله افتادم و هفته ای دو سه بار به ملت تجاوز میکند…. طوفان…. همین دیشب… طوفان آمد با گرد باد و باران و تگرگ واینها… جان من نگویید ترس ندارد که… دیشب سرعت باد رسیده بود به ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت… میفهمید یعنی چقدر؟ یعنی خیلی تند… یکهو اگر بزند و گرد باد بشود دیگر هیچ… نه از این گردباد های مامانی که فوقش چهار تا کاغذ را بلند میکند..نه! بی پدر ، خانه و آدم و ماشین و گاو را سوت ثانیه سوار میکند و دو تا ایالت آنطرفتر پیاده میکند… تگرگ میزند یکی این هوا ( کف دستهایتان را مثل پرانتز باز و بسته کنار هم بگذارید)…بزرگ نیست؟ از آن بالا که بخورد توی سر آدم، حکما تا لگن خاصره آدم پیشروی میکند و از انتهایی ترین سوراخ آدم میزند بیرون… ماشینت را اگر اشتباهی زیر تگرگ بگذاری، تگرگ ها، برایت یک سان روف به قاعده یک سینی توی سقفش درست میکنند… شاید هم چند تا…
همه اینها به کنار… باد که خرکی بوزد، این درختهای دراز و بیقواره احساس میکنند آمده اند فوتبال تماشا کنند و ” موج مکزیکی” میزنند… آنقدر به چپ و راست خم میشوند که نوکشان با زمین میرسد… بعد هم زرتی بعضی هایشان میشکنند و می افتند… حالا حسابش را بکن یک درخت به این درازی که دو تا کشتی نوح میتوانی با آن درست کنی، میافتد روی خانه و ماشین و آدم… همه چیز را مثل دوزاری پهن میکند…
خلاصه خیلی خرکی میشود همه چیز… حالا این وسط یک چیزی خیلی با ایران متفاوت میشود…ماجرای اطلاع رسانی… آنوقت که تهران زلزله آمد… یکی دو ساعت بعدش یک استاد دانشگاه تهران را پیدا میکنند و بدو بدو از توی رختخواب بیرون میکشند و میگذارند جلوی دوربین که در باره زلزله توضیح بدهد… بنده خدا حال ندارد حرف بزند… اول میپرسد مگر زلزله آمده؟… خلاصه از تاریخچه زلزله شروع میکند که آقای ” ریشتر” چه کسی بوده…در آخر هم هیچ دستگیرت نمیشود که خطری هست یا نیست؟ می آید یا نمی آید…آیا به جز نماز آیات کار دیگری هم باید بکنیم؟ شبها با کلاه ایمنی موتور سواری بخوابیم؟ خلاصه چه غلطی بعد از زلزله باید کرد؟… بعد هم چون از هیچ چیزی خبر ندارد، از فردایش بر و بچه های شایعه ساز شروع میکند به اطلاع رسانی… آقا سه شنبه ساعت هفت و بیست دو دقیقه و اینقدر ثانیه، زلزله می آید این هوا…آخر پدر سگ، آقای ریشتر هم اینقدر دقیق نمیدانست …تو از کجا میدانی؟ خلاصه سیرکی میشود ماجرا…
اما داستان اینطرف آب…اینها به قول معروف از آنطرف بام افتاده اند…. تا میفهمند که قرار است باد و طوفان شود، همه کانالها برنامه هایشان را قطع میکنند تا گزارش طوفان بدهند… آدم را خفه میکنند… اگر سه ساعت قرار است باد بوزد، عین سه ساعت را گزارش لحظه با لحظه میدهند… آقا تصویر ماهواره ای نشان میدهند…دو بعدی و سه بعدی و چهار بعدی… مسیر طوفان را رنگی و جینگله مستانی نشان میدهند… دو تا مجری زن و مرد مانکنی میپرند جلوی دوربین و تند و با حرارت گزارش میدهند… سینوس و کسینوس طوفان را حساب میکنندو انتگرال میگیرند… بی پدر ها انگاری دارند گزارش حمله آدمهای فضایی را میگویند… آنقدر که بزرگش میکنند ( منظورم ماجرا است)… چه میدانم…اصلا آنقدر مهیج میشود که ما تخمه میخریم و جلوی تلویزیون میشکنیم و هواشناسی تماشا میکنیم…
اینطوری هاست خلاصه… هر جای این کره خاک و خلی برویم یکی از این بلاهای غیر طبیعی به ما نظر دارد… من هم تصمیم دارم دیگر به جاییم حسابش نکنم… فوق فوقش میزند و میکشد… سرمان که نمیشکند…. اصلا این بلایا برای رفع تنوع هم خوب چیزی هستند… خدا یک سری متدهای سریع و چکشی و قدرتمند برای کنترل جمعیت اختراع کرده است که حرف ندارند و کاملا بی دردسرند…. پس شما هم شبها آسوده بخوابید..

این قلب هنوز می تپد

اگر نشانه زنده بودن، بلعیدن اکسیژن از بالا و پس دادن دی اکسید کربن از پائین باشد، به جرات به همه شما اعلام میکنم که زنده ام. اما چرا نیستم… قلم بنده الان درست شبیه دختری است که هیچ خیال و ایده ای به خواستگاریش نیامده است و آنقدر گوشه خانه، ور دل من مثل بز نشست ، که ترشید و بوی گندش هفت محله را برداشت. خوب هر کسی روزی دچارش میشود. چند باری هم سعی کردم تا لای کلمات، هروله کنم و هزل و هجو و مدحی بنویسم…اما نشد.
برای نوشتن همین یک پاراگراف بالا هم، آنقدر زور زدم که مثل تربچه قرمز شده ام و از هفت سوراخ بدنم عرق چکه میکند. ( این هفت عجب عدد مقدسیست)… برای همین ، زور زدن را متوقف میکنیم تا خودش بیاید…