توپولف پدرسگ

خب به میمینت و سلامتی یکی دیگر از توپولفها هم نابود شد… همیشه نیمه خالی لیوان را نگاه نکنید که یک هواپیما زمین خورده و ۱۶۸ نفر هم مرده اند…نیمه پر لیوان میگوید یک توپولف از ناوگان هوایی، حذف شده است…این خبر خوبی است… یک توپولف کمتر…زندگی بهتر…

بگذریم… امروز سر صبح اخبار را باز کردیم تا ببینیم در این دنیای بیشعور چه اتفاق خوبی دارد رخ میدهد… تیتر همه خبرها توپولف ما بود… از عکس و فیلمهایی که نشان میدادند معلوم بود که کلهم از این هواپیما فقط یک نصفه بال باقی مانده بود و دو تا گواهینامه پایه دو رانندگی و یک گودال عظیم…به جز اینها چیز دیگری اخبار نشان نداد… که البته امیدوارم خلبانها با آن گواهینامه ها پشت فرمان هواپیما نبوده باشند…

به هر حال فکر نکنید که من ماجراجویی نکرده ام و سوار توپولف نشده ام…. چرا سوار شدم…. به اندازه موهای سر شما سوار شده ام… فکر میکنید آنوقتها که میرفتیم جنوب سر پروژه که دو لقمه نان حلال سر سفره بگذاریم، با چه میرفتیم؟ کنکورد که نبود….همین توپولفها بودند دیگر…

آقا میرفتیم سوار بشویم… تنها هواپیمایی بود که مهماندار، همان جلوی پله ها می ایستاد و تک تک مسافر ها را از زیر قرآن، دو سه بار رد میکرد و حلالیت میطلبید… یک جوری به دل همه می افتاد که این سفر، همان سفر آخر و آخرت است… خب شمایل این هواپیما و چفت و بستش درست مثل اتوبوسهای دوطبقه خط شوش- شاعبدالعظیم می ماند ( راستی این اتوبوسها هنوز هستند؟)…

طفلک این هواپیما جثه آنچنانی هم که ندارد …دو سه تا پله بالا میرفتیم میرسیدیم به در ورودی… البته در که نبود بیشتر به پنجره ورودی میخورد، آنقدر که باید خم میشدیم تا وارد هواپیما شویم… آنقدر خم که حتما دستت را باید حفاظ پشتت میکردی که دل و دین و ایمان کسی را بر باد ندهی….

تفریح وقتی شروع میشد که وارد هواپیما میشدیم…. نه اینکه راهروها کمی تنگ بودند، دیگر راه رفتن کمی مثل حرکات موزون میشد…مجبور بودیم پیچ و تاب بخوریم تا از بین نیمکتهایش رد شویم… تازه اگر شانس می آوردیم یکی از این مهمانداران توی راهرو نایستاده باشد تا مردم را راهنمایی کند…آنوقت بود که مجبور بودی با یک ترفند بی ناموسی رد بشوی و همه جای بدنت را با همه جای بدنش آشنا کنی… (اشتباه فکر نکنید… مهماندارها گاهی وقتها، مرد هستند)

خلاصه… پیدا کردن صندلی کار سختی نبود… البته توی همین هواپیمای نقلی، این روس های نامرد تا میتوانسته اند، صندلی چپانده اند… یک چیزی توی مایه خرما چین… وگرنه فکر میکنید چطور ۱۶۸ نفر توی توپولوف جا میگیرد؟ مثل این است که ۱۱ نفر را مثلا سوار رنو بکنی… نه اینکه نمیشود… میشود… اما با کمی فشار و لگد…

بگذریم… آقا صندلی را پیدا میکردیم و مینشستیم…. حالا سلام و صلوات میفرستادیم که بغل دستی ما یک آدم ایکس لارژی چیزی نباشد که تا خود مقصد، آرنجش ریز فک ما جا خوش کند…

سرتان را درد نمیاورم… همه را مثل پازل سوار میکردند… تا خود ته هواپیما و بوفه هواپیما و روی چرخ و دم در مستراح ، آدم نشسته بود….سلانه سلانه شروع میکرد به حرکت روی باند… یک مهماندار هم می آمد و نکات ایمنی را گوشزد میکرد… گو اینکه خودش هم بهتر میدانست که توپولف هیچ نکته ایمنی را لازم ندارد…. اگر بخواهد بخورد زمین، هیچ کدام از ائمه هم جلودارش نمیشود… برای همین کسی حرفهای مهماندار را خیلی جدی نمیگرفت و یک جورهایی هر کس مشغول مغفرت از درگاه الهی بود….

همچین که شروع به تیک آف میکرد، احساس میکرد ی روی یک گاو وحشی، زین پکیده ای بسته اند و سوارش شده ای و دارد مثل باد میدود…. تکان های افقی و عمودی در راستای تمام محورهای مختصات ( همان xوyوz… یادتان که هست؟) تمام صندلی ها و در و پنجره و مهماندار و سقف میلرزیدند… خلاصه زور میزد و از زمین کنده میشد…. همه هم سعی میکردند قیافه ریلکسی به خودشان بگیرند که انگاری سوار بوئینگ شده اند…. خود من هر بار حین تیک آف، خواهر و مادر استالین و گورباچف و یلتسین و پوتین را نوازش میدادم…

>

خلاصه معمولا هر پرواز دو ساعتی با توپولف باعث میشد تمام گناهان مسافران بخشیده بشود و یک گوشه ای از بهشت را به نامشان بزنند…

موقع نشستن هم عادت داشتیم دیگر… درست مثل این بود که یک تیکه تاپاله گرم را توی دستت بگیری و محکم بکوبی روی آسفالت…. توپولوف هم درست مثل همان تاپاله با آسفالت یکی میشد… تازه اگر گوشت چندانی به بدنت نداشته باشی، درست مثل این میماند که خودت را مثل تاپاله روی آسفالت کوبیده اند….

در هر حال ما هم سوار توپولف شده ایم و لذتش را برده ایم… پا بدهد باز هم سوار میشویم… آصلا آنقدر سوار میشویم تا همه آنها را به زمین گرم بزنیم و نسل توپولوف حرامزاده را منقرض کنیم… اصلا میدانید چیست؟ ما ایرانی ها را گذاشته اند تا نسل هواپیماهای اسقاطی را از روی زمین برداریم… قیمت انهدام هر توپولف هم معادل جان ۱۶۸ نفر ایرانی… اگر پایه اید بسم ا…

بعد نوشت: الان فهمیدیم که ما هم چهار نفر را در این توپولف از دست داده ایم…دوری است و نبود یک شانه فراخ برای گریه کردن…

Again you Friday

باز هم جمعه آمد…شما که من را میشناسید… با جمعه رابطه خوبی ندارم… روزهای جمعه درست میشوم مثل یک چراغ قوه بی قوه… حوصله هیچ کس و ناکسی را هم ندارم… مثل سگ بداخلاق و پاچه گیر میشوم… می افتم به یاوه گویی… درست مثل یک آدم مست و پاتیل که کلون پشت درب دهانش را باز میکند و زیر و روی خودش را بی مباحا در طبق اخلاص میریزد….

حالا شما هم به بزرگی خودتان ببخشید…طبق روال خیلی از جمعه ها، دو سه پاراگراف براده مینویسم که سر و ته ندارند و پستش میکنم اینجا و بعدش هم تعطیلات آخر هفته …

جدیدا، شدیدا به پسر حسودی میکنم… الان حدود پانزده ماه میشود که ما را پدر کرده و پدرمان را هم تا حدی در آورده… تا حالا به حس “شادی” و “آزادی” ، در چشم هیچ بچه ای، از نزدیک نگاه نکرده بودم… خدای نکرده فلان که نبوده ام که به بچه مردم زیاد نگاه کنم… اما حالا که دقت میکنم، میبینم که پسرک اساسا شاد و بی خیال است… هیچ چیز این دنیا را هم به فلان جایش هم حساب نمیکند… اینقدر راحت میشود خنده اش انداخت…چیزی که مدتهاست ما آدم بزرگها فراموش کرده ایم… البته ما آدم بزرگهای آسیایی… فکر کنم همه قاره ها، مثل ما نباشند… آین فرنگی های ماتحت نشسته که به ترک دیوار هم خنده شان میگیرد…. اما حالا چه بشود که ما لبمان را به یک لبخند مهمان کنیم… همین عکسهای خانوادگی خودمان را یک نگاهی بیاندازیم، همه چیز روشن میشود…. مثلا میرویم عروسی و با عروس و داماد عکس میگیریم…به قیافه ها که نگاه میکنی ، انگار با پس گردنی به عروسی دعوتمان کرده اند…آنقدر که این ابروهایمان به هم گره خورده است و دو گوشه لبهایمان تا نزدیک نافمان پایین آمده است… راستی چرا اینطوریم؟

البته حق هم داریم… ما همیشه یک ماجرایی داریم که دریای دلمان را متلاطم کند و خنده های ما را بکشد…مربوط به یک دهه و دو دهه هم نمیشود…ازقدیم همینطور بوده… همیشه یکی بوده که انگولکمان کند ( تازه اگر تجاوز نکند)… همیشه باید جنگ کنیم…همیشه مواظب “دشمن” باشیم…همه دنیا برای ما کیسه دوخته اند و ازاین اوهام و خیالات…خب پس خیلی سرمان شلوغ است… این است که نمیخندیم.

آقا بگذریم… این مردک مایکل جکسون هم مرد… تا قبل از مرگش، دو سه هفته ای همه خبرگزاری ها از ایران میگفتند… اما مرگ این آدم ۷۲ کیلویی، کل اخبار ملت ۷۲ میلیونی ما را زد کنار… کسی نمیگوید خرمان به چند من… البته به عقیده من همیشه همینطور بوده است…. اخبارایران و چین و عراق و طالبان و افغانستان، درست مثل پیام های بازرگانی بین فیلم سینمایی میمانند… تا نوبت به آنها میرسد ملتشان یاد ش.ا.ش و مستراح می افتند و تلویزیون را ول میکنند…

بگذریم… آقاجان… اخلاقمان حسابی برگشته است… قبلا ها هر از چندگاهی خاطره ای از یک جایمان در می آوردیم و مینوشیتیم اینجا و دور هم به خودمان میخندیدیم…یا کمی نصیحت های بی ناموسی میکردیم شما را… از همینهایی که مثلا فرنچ کیس فرقش با بوس خرکی یا همان ماچ آبدار چیست و اینکه چه کار کنید که زندگی خصوصی تان مثل شهر بازی مفرح شود…. اما حالا لامصب نمی آید… اصلا رویش نمیشود که بیاید… اتفاقا موقعش الان بود که روحیه بدهی…درست مثل زنگ تفریح وسط کلاس ریاضی مهندسی…میچسبید…اما دریغ از این چشمه کم آب که امروز مثقالی هم آب تراوش نمیکند…

اما… این نصیجت پدرانه ما را قبول کنید که اگر در هر کاری روحیه را ببازید، زندگیتان را باخته اید (یکی نیست اینها را به خود من بگوید)… کمرتان را راست کنید و زل بزنید توی چشمهای لوچ روزگار… اصلا میدانید چیست؟ یک قانون کلی این وسط وجود دارد…. آدم همیشه از جاهایی شانس می آورد و موفق میشود که فکرش را هم نمیکند…نشنیده اید که میگویند ” طرف از ک*ن شانس آورده است”؟…این عضو حیاتی بدن، نماد همان جایی است که عمرا فکرش را نمیکرده اید… بنابراین دل قوی دار که صبح سحر نزدیک است… از آن عضو حیاتی هم غافل نشوید …

و من اله توفیق

امشب را سحر نکن

عزیزم…
گفتم نرو… اما رفتی…
عزیزم…امشب بی تو تنها چه کنم؟ به تو گفتم خسته از کبودی زیر چشمهایت هستم… فردا شاید اصلا نیایی… ونیامدی… عزیزم امشب کجا خوابیدی؟ اصلا خوابیدی؟ عزیزم… انگشتهای ظریفت زیر پای کسی نمانده؟… دیشب به تو گفتم نرو… اما رفتی… گفتی اگر نیامدم، شبها زیر سقف آسمان دراز بکش و به ماه نگاه کن تا رقص تو را در نور نقره ایش ببینم… تو هم همین کار را میکنی؟ شاید اتاقی که در آن خوابیدی، پنجره نداشته باشد… آنوقت ماه را چطور میبینی؟ اگر پنجره نداشته باشد، هوا سنگین میشود… نفس سخت بالا می آید… اما نه… به پنجره که نیست… من الان زیر سقف آسمانم…اما باز هم نفسم بالا نمی آید…
عزیزم امشب بغض تو را دارم… میترسم به اتاقت بروم… طاقتش را ندارم… آن قاب عکس گوشه اتاقت… همان که تو در آن نشسته ای… نکند همان قاب عکس، بشود یادگاری تو به من؟…نه! مگر ممکن است؟
از فردا صبح میترسم… میترسم که تو درب کهنه این خانه ماتم زده را نزنی… یا اینکه کلاغ سیاهی از روی دیوار سرک بکشد و بگوید که تو نمی آیی… حتما همان کلاغ سیاه به من نمیگوید زیر کدام خاک مرطوب خوابیده ای…
امشب میمیرم… از غصه بی تو بودن میمیرم… کنار حوض آب مینشینم… همه شمعدانی ها مثل من شده اند… کمرشان خم شده… آنها هم عاشقت بوده اند… هنوز هم عاشقتند…
خدایا امشب را سحر نکن… من از فردا میترسم… از اینکه تو نیایی… از اینکه یقین کنم که آنچه امشب بر من میگذرد، کابوس نیست و همان قاب عکس “تو” بشود همدم عمر من…
عزیزم… گفتم نرو… اما رفتی…
کاش قبل از رفتنت میگفتمت که چقدر دوستت دارم… کاش به تو میگفتم که بوی تنت، سمفونی شبهای من است… بی تو در سکوت مرگ، میخوابم…به امید آنکه دوباره بیدار نشوم…
عزیزم… تو اشکت راحت در می آمد…حتی بال خونی کبوتری هم میتوانست پهنه صورتت را خیس کند… نکند امشب کسی اشکت را در بیاورد… من که نیستم تا سرت را روی شانه ام بگذاری و هق هق ات را خالی کنی…
عزیزم… امشب چقدر جای تو اینجا خالیست… چه کنم اگر فردا نیایی؟