پوریا خیلی به ماجرا مطمئن بود. میگفت پروژه را یک روزه انجام میدهیم و پولش را میگیریم و حالش را میبریم… مصطفی هم می آید…سه نفری دخل کار را می آوریم… به پوریا میگویم، این پروژه کجا هست… خیلی ریلکس جواب میدهد که عسلویه… انگار میگوید لاس وگاس…
سه شنبه عسلویه هستیم… قرار است نقشه یک معدن آهک را یک روزه تهیه کنیم. پوریا میگوید ماشین تا پای پروژه نمیرود…وسایلمان هم که زیاد است… باید به فکر یک وسیله باشیم که ما را تا آنجا ببرد… میگویم هلیکوپتر چطور است؟ مصطفی خیلی محترمانه انگشت شستش را حواله ام میکنم و میگوید الاغ… منظورش احتمالا این بود که وسیله مورد نظر الاغ است… یک ساعتی تو شهر دنبال الاغ مناسب میگردیم… هوا گرم بود… نفس بالا نمی آمد… بوی همه چیز می امد… از اوره و اورانویم بگیر تا نیترات سدیم و پتاسیم و کلسیم و اینها… بی پدر انگار کل جدول مندلیف را آنجا دود کرده بودند توی هوا… نهایتا “خالو” را پیدا کردیم… یک مرد قد کوتاه و تو پر و به غایت پشمالو… پوریا قسم میخورد که توی دهانش هم مو دارد… خالو دو تا الاغ داشت… یک نر سیاه و یک ماده سفید… .وجدانا خر سفیدش خیلی زیبا بود… چشمهای خمار، با مژه های بلند و سیاه… در مواقع حرج،امکان داشت آدمها را هم به فکر خام بیاندازد…چه برسد به خر های دیگر… با خالو مذاکره انجام دادیم و خودش و دو خرش را برای یک روز اجاره کردیم… خودش قرار بود راه بلد ما بشود و غذا درست کند و مهم تر از همه مواظب خر سیاه باشد تا کار دست خر سفید ندهد… به هر حال بهار بود و وقت شیطنت…
ساعت چهار صبح چهار شنبه، اول مسیر معدن همدیگر را دیدیم… خالو وسایل را بار خرها کرد و راه افتادیم…میگفت دو ساعتی راه است… توی راه، خالو از رشادتهای جوانیش تعریف میکرد… میگفت که توی همین دهاتشان خودش به تنهایی یک خرس را کشته است… میگفت آنقدر فلانجای خرس را فشار داده، تا خرس بدبخت از درد مرده بود… مصطفی از زور خنده آن پشت تلو تلو میخورد… پوریا به خالو میگفت مطمئنی عسلویه، خرس دارد؟ خالو خیلی هیستریک چوبدستی از بالا گرفت و گفت شماها کجا درس خوندین؟ مصطفی هنوز آن پشت داشت تلو تلو میخورد و ریسه میرفت… اما من ترسیده بودم… این خالو به راحتی، ما سه نفر را حریف بود…پوریا هم کوتاه آمد و به ادامه رشادتهای خالو گوش داد…
حدودهای ساعت شش به محل رسیدیم… خورشید قهار داشت یواش یواش از پشت کوه هاسرک میکشید…خالو خرها را زیر یک صخره با رعایت فاصله شرعی پار ک کرد…مصطفی به خالو میگفت، خب خالو بذار این بدبختها یک صفایی با هم بکنند…خالو باز عصبی میشود و با چوب دستی به مصطفی میگوید آقای مهنس (مهندس)، اگر بچه دار شد، تو بچه اش را بزرگ میکنی؟ از آنطرف پوریا قهقهه مستانه میزند…
کار شروع میشود… قرار بود خالو تا ظهر، برایمان آیگوشت بار بگذارد… خودش میگفت توی عسلویه آبگوشت خالو معروف است…
معدن بدجوری کوهستانی است… شیبهای خرکی، که بز هم کم می آورد….قرار است من و مصطفی جاهای بلند را برویم… چون پوریا کمی سنگین است و اگر بیافتد و جاییش بشکند، دو تا خر برای حملش کم است… مصطفی مثل بز از کوه بالا میرود… خالو کف کرده است… مار و عقرب هم فراوان پیدا میشود… خالو میگفت اگر جعفری بزند، به شهر نرسیده، کارتان تمام است… اصولا خالو خیلی قوت قلب میداد…
مصطفی ، عباس قادری میخواند…گلوی خودش را داشت جر میداد…از آن بالا خر ها را میدیدم… خر سیاه بد جوری تقلا میکرد تا طنابش را پاره کند و به وصالش برسد… مثل خود ما آدمها، بدجوری توی کف بود…
خالو بساط آبگوشت را نزدیک خرها بار گذاشته بود…خودش هم تو سایه کنارشان دراز کشیده بود و چرت میزد… سکوت احمقانه ای همه جا را گرفته بود… بجر نعره های پوریا که گاهی ما را صدا میزد و گاهی هم از ترس عقرب و مار، صدای دیگری نمیرسید… حالا دیگر خیلی از کوه بالا رفته ایم… همه هیکل پوریا به اندازه یک قوطی کبریت شده بود… دو تا نقطه سیاه و سفید هم میدیدم…احتمالا همان خر ها بودند…
از یک مار (احتمالا جعفری) جان سالم به در بردم… چند تایی آفتاب پرست هم دیدم…کلا باغ وحشی بود برای خودش… حالا صدا نعره خالو هم اضافه شده…فکر کردم قصد بدی به پوریا دارد…اما نه… گویا خر سیاه، آخر سر توانسته بود، طنابش را پاره کند… به سمت خر سفید یورش برده و تا خالو بخواهد به خودش بجنبد، سوار خر سفید شده و باقی ماجراها…مصطفی از آنطرف داد میزد و خر سیاه را تشویق میکرد… داد میزد که نترس…نوش جانت…همه اش مال خودت…
پائین که رسیدیم، فهمیدیم که خالو با چوبدستی دنبال خر سیاه کرده و کتکش زده… حین این تعقیب و گریز، خره زده و تمام بساط آبگوشت را ریخته، آبهای خوردن را پکانده بود و خلاصه هیچ چیز قابل خوردنی باقی نگذاشته است… به خودم گفتم کاش همان آفتاب پرستها را میگرفتم و سیخ میزدیم…
ساعت دو بعد از ظهر.. گرسنه و تشنه…آفتاب داغ عسلویه… یک خر سیاه کتک خورده و خالو که اعصابش متلاشی است…میگوید مهنس، آنطرف یک چشمه است …برویم آب بخوریم… ما را میبرد لب آب… باور کردنش سخت است، یک چشمه آب وسط این کوه خشک… کنار آب، روی شکم میخوابم و مستقیم از آب میخورم… کنار من خر سیاه است که دقیقا همین کار را میکند… تا حالا با خر از یک لیوان آب نخورده بودم… احساس بدی نداشتم…
چند ساعت بعد کار تمام شد و برگشتیم… دلم برای خر سیاه میسوخت… بابت ارضای اصلی ترین غریزه اش، کتک سختی خورده… یک جورهایی همدرد بودیم با خره… پول خالو را دادیم…برگشتیم تهران… نقشه را دادیم به کارفرما… و تا امروز که پنج سال از ماجرا گذشته هنوز پولش را نتوانسته ایم بگیریم… اما بالاخره یک روز میگیریم… اما بیچاره از خر سیاه…




