دیشب علی وارد خاک اینجا شد… سه سالی میشد که ندیده بودمش… بزرگ شده! آمده اینجا دکترا بخواند… هفت هشت سالی از من کوچکتر است… انگار همین دیروز بود که توی حیاط خانه بابا بزرگ گل کوچیک میزدیم… چثه آنچنانی نداشت اما به غایت تیز و بز بازی میکرد و خیلی هم جر زن بود…. عین دروازبان عربستان… آخر هر بازی هم معمولا از حرصمان یک فصل کتکش میزدیم… حقش بود… حالا همین علی، امروز با یک خروار ریش و سبیل جلوی روی من نشسته… باور بزرگ شدن آدمها کمی سخت است… به علی میگویم سربازی را چکار کردی جانور؟ میگوید پانزده میلیون جرینگی کوبیدم تخت سینه نظام وظیفه، پاسپورتم را دادند و آمدم… به خودم میگویم این قیمت نصف دیه آدمیزاد است…یعنی زنده علی، نصف مرده او ارزش دارد…. یک جای کار میلنگد… وگرنه دانشگاه اینجا حاضر نمیشد ۱۰۰ هزار دلار برایش هزینه کند… پس نظام وظیفه قیمت علی را نفهمیده حتما…بهتر…
تا حدی هیجان زده بنظر میرسید… حق هم دارد…در این وضع اسفبار اقتصادی، بورس شدن کار پدرحضرت فیل است… یاد قبولی دانشگاه خودم اقتادم… یاد اینکه برای کنکور، من فقط یک سال وقت داشتم… لعنت به نیمه دومی بودم… فکر میکردم اگر امسال قبول نشوم، باید بروم سربازی… بعد از سربازی هم که آدم پشتش باد میخورد و حاضر نیست لای کتابها را باز کند… تا ته ماجرا را هم خیالبافی میکردم… فکر میکردم، سربازیم را که تمام کنم، برمیگردم خانه… بعد مثلا میشوم انبار دار کارگاه ساخت شترگلوی سنگ مستراح ایرانی… مثلا هفتاد کیومتری اهواز …وسط بیابان… متشخص ترین آدمی هم که هر روز، کارش به من میخورد مثلا اوس جاسم توالت فروش باشد… یک سال بعد هم دختر همان اوس جاسم را به نکاح خودم می آورم… از همان دخترهایی که سبیل دارند… و دو اتاق جنب کارگاه اجاره میکنم و شش تا بچه و دیزی و آفتابه و قلیون و شترگلوی مستراح….
خلاصه تا اینجای ماجرا را میخواندم… البته خیالی هم نبود… کار که عیب نیست…. تا شقایق هست زندگی باید کرد…نه؟…وجدانا نه…
به هر حال دیدن علی خیلی خوب بود… البته میدانم که حتما الان حال و روز مادرش خیلی خوب نیست…درست مثل مادر خودم… حتما دچار همان تناقض کلاسیک میشود… از یک طرف خوشحال است و احساس میکند که آینده پسرک کمی روشن تر شده است…. یک جای دیگر این دنیای خاکی را هم میبیند و میفهمد که آدمهای دیگری هم هستند که یک جورهای دیگری فکر کنند… از یک طرف هم ناراحت است…دوری و دلتنگی و جای خالی و اینها… اینکه از فردا روی میز نهار یک بشقاب کمتر میگذارد…. سخت است…
اما زندگی همین است… یعنی زندگی برای همه ما ایرانی ها میتواند اینطور باشد… یک دوراهی که هیچ کدامش دلت را خنک نمیکند… یک چوب دو سر طلا… دوستی داشتم که میگفت مهاجرت ما مثل یک میله فلزی است که یک سرش از داغی قرمز شده و آن سرش هم سرد است ..از آن بالا می افتد و سر سردش تا فیها خالدون ماتحت مهاجر میرود… آن سرش هم آنقدر داغ است که هیچ کس نمیتواند بگیرد و بکشدش بیرون…. راست میگفت… وقتی مهاجر شدی، دیگر هیچ جای این دنیا آرام نمیگیری…
بگذریم… یکی دوهفته پیش، خیلی تصادفی فهمیدم که یک وبلاگ نویس ایرانی توی شهر ما زندگی میکند… خیلی تصادفی تر، گذرم به نزدیکی های محل کارش خورد و طی یک تصادف مهلک دیگر، موفق به دیدنش هم شدم…بعد از مدتها، این اولین باری بود که همینطوری از سر دوستی با یک نفر یک جا می نشستیم و گپ می زدیم… قبلا هر کسی را که میدیدیم بابت این بوده که یا چیزی به او بدهیم یا اوچیزی به ما بدهد ( گیر ندهید… منظور از چیز، مثلا کتاب و سی دی و انبر دست و اینهاست)… خلاصه خوب بود… شب برگشتیم منزل و به همسرمان گفتیم که امروز با یک خانمی توی کافی شاپ، ” دیت” گذاشتیم… خیلی روشنفکرانه شانه انداخت بالا و گفت عزیزم اشکال ندارد…. آن شب شام مالیده شد…
تا یادم نرفته این را هم بگویم که این دوست جدید هم، مثل علی آمده اینجا درس بخواند… من که خیلی میترسم… اگر یک روزی اینها نخواهند برگردند ایران، داستان چه میشود؟ به جان خودم مکافات میشود…




