هذیان

حضور شما عرض کنم که احتمالا به یک آنفولانزای مرغی، خوکی، گاوی یا به طور کلی چیزی که به حیوان و حشم ربط پیدا میکند، مبتلا شده ام… احتمالا خشم خدا گریبانگیرم شده، از بس که به ملت گیر بیخود دادیم و به آنها خندیدیم… به هر حال…شدیدا ضعف دارم و با یک فوت نقش بر زمین میشوم… از آن مواقعی است که دوباره یاد نعمت سلامتی افتادم و حکما بعد از بهبودی، از یاد و خاطره پاک میشود تا مریضی بعدی…

کمی تب و آب بینی و عطسه و گهگداری هم از این سرفه هایی که آدمهای عملی میکنند، چاشنی این موهبت، به خورد من داده شده است… دکتر هم نخواهم رفت چون اینجا دکترها از آزمایش ایدز، تشخیصشان را شروع میکنند تا اینکه برسند به اثبات سرما خوردگی جزئی بنده… خلاصه اینکه دستی دستی کار میدهند انگ بی ناموسی میزنند به آدم…

یک دوست قدیمی، هفته دیگر، پیش ما خواهد بود… دیدن آدمهایی که از ایران می آیند و بوئیدن آنها خالی از لطف نیست… ولو اینکه بعد از ۳۶ ساعت پرواز، تنشان بوی کلم پخته بدهد… اما باز هم به آغوش کشیدنشان لذت دارد… کلا اینجا اول پائیز یکی پیشت باشد خیلی خوب است… میدانید که پائیز را دوست ندارم… یعنی از آن روزی که مادر بزرگ رفت و بساط کرسی و قصه غول و پری و اینها را با خودش برد، پائیز هم سر لج افتاده با ما… افه می آید و همیشه خودش را برایمان میگیرد تا دلمان بگیرد… لشکر کلاغ های سیاه و نفهمش را میفرستد تا نوک تک تک کاجها، خانه بسازند و با هر قار قارشان خطی روی دلمان بیاندازد…

احساس میکنم که تبمان بالا رفته هذیان می گوییم… اگر از زیر دست این ویروس بی پدر، زنده بیرون آمدیم، باز مینویسیم و به ریش ملت میخندیم و فلانمان هم حسابشان نمیکنیم… ها؟

تنگ پنج

هر کاری، بار اولش توی ذهنت میماند… نگاه اول…بوسه اول… پس گردنی اول… برای همین، شغل اول هم به خوبی یادت میماند… حداقل برای من که اینطور بوده… شما را نمیدانم… طوسی که زنگ زد و گفت یک کار برایم پیدا کرده، کیفور شدم… خوشحال از اینکه خیلی زیاد خیابان ها را گز نکرده ام… اما این کار برایم خاطره شد… خلاصه اش اینطور میشود:
یکم تیر ماه: امروز ، روز اول تابستان و روز اول کاری من است. بعد از ۹ ساعت سفر با قطار، ساعت سه صبح به محل پروژه رسیدم. موقع پیاده شدن جمعیت زیادی توی ایستگاه ایستاده بودند. گویا یک درگیری قبیله ای بوده و هفت نفر آدم کشته شده اند. مش رمضان میگوید دعوا سر ” دو تا بزغاله” بوده… به هر حال استقبال تکان دهنده ای بود… تا پنج صبح، زنگ خوابگاه را زدم تا بالاخره یکی در را از رویم باز کردن… کارم را از امروز شروع خواهم کرد.
پنج تیر ماه: به محیط کاری کمی عادت کرده ام. هوا خیلی خرکی گرم است. یک دما سنج توی کارگاه داریم که تا ۶۰ درجه را بیشتر نشان نمیدهد. جیوه داخل دماسنج، تقریبا تبخیر شده است. اینجا ساعت ده صبح به بعد، تمام آب بدنت از هفت سوراخت به بیرون تبخیر میشود و درست شبیه انگوری میشوی که آبش را بکشند و کشمش بشود… روزی یک بشکه دویست و بیست لیتری آب میخوریم اما فقط دو لیترش را میش.ا.شیم…
پانزدهم تیر ماه: از خوابگاه تا محل پروژه نیم ساعت پیاده روی دارد… از یک تونل که قطار از آن عبور میکند هم رد میشویم… امروز تصادفا، ما و قطار با هم وارد تونل شدیم… من پاپیون کردم…تا حالا با قطار فیس تو فیس نشده بودم… خودمان را مثل تاپاله به دیوار تونل چسباندیم… به خیر گذشت…بعدها مش رمضان داستان سید قاسم را گفت که توی همین تونل قطار به او کوبیده و طرفهای تهران پیاده اش کرده است… زندگی سخت است.
بیست و سوم تیر ماه: امروز قرار است ساعت دو، بچه های انفجار، یک قسمتهایی از کوه را منفجر کنند… گویا کار :تی ان تی” گذاریشان زود تمام شده بود و بی خبر ساعت ۱۲ آتش کرده اند… یکی از بلدوزر ها زیر آوار مانده بود…وقتی بیرونش آوردند، تقریبا به اندازه یک فولکس قورباغه ای شده بود… قرار شد بچه های انفجاری چند روزی بروند منزل استراحت کنند… حاجی (رئیس کارگاه) دستور داد گوسفند بکشند… گیرشان نیامد، زدند به حساب تا بعدا…
بیست و نهم تیر ماه: اینجا، جاده ماشین رو ندارد… تنها وسیله چرخداری که رد میشود، قطار است… گاومان زائیده و پل “تل زنگ” مشکل پیدا کرده…قطار هم نمی آید…معنی و مفهمومش این است که مواد غذایی هم برایمان نمیرسد… امروز سیب زمینی خوردیم… با نان… در ضمن اینجا درمانگاه هم ندارد… اگر شکممان درد بگیرد، هیچ غلطی نمیتوانیم بکنیم…
پنجم مرداد: امروز هم سیب زمینی خوردیم… احساس پشندی بودن میکنم… هنوز ریل درست نشده است… امروز با یک تا کارگر میرویم بالای کوه که کمی نقشه تهیه کنیم… اسمش یوسف است… هیکل درشتی دارد… سبیل هم دارد به این کلفتی… امیدوارم که پشم و پیله حسابی و صورت آفتاب سوخته و بوی گند عرق و سر و وضع خاکیم، مانع از بر باد رفتن عصمتم شود… میگفت آخرین بار، با اسب برادرش این کار را کرده… به هر حال به خیر گذشت…
دهم مرداد: حقوقمان را نداده اند… قطار هم هنوز نیامده و ما کماکان داریم سیب زمینی میخوریم… امروز وزیر نیرو با هلیکوپتر آمد سر پروژه برای بازدید… بعد از یک ماه و نیم، یک آدم تمیز دیدیم…خیلی با پروژه حال میکند… انگار مال بابایش است… به همه یک ساندیس دادند ویک تی تاپ… احساس میکردم چلوکباب میخورم… وزیر نیرو برگشت تا شب را پیش زن و بچه اش باشد…
دوازدهم مرداد: امروز قطار آمد… شب “غذا” خوردیم… یک عقرب پدرسگ کنار بشقابم جولان میداد… با کفش کشتمش… امروز آبها قطع شدند… حمام بی حمام… همه بچه بوی گه میدهند… مجبوریم با کفش بخوابیم تا بوی جورابها مسمومان نکند… نان حلال در آوردن خیلی کار بیخودی است…
بیستم مرداد: هوا مثل کوره آجر پزی، گرم است… امروز خبر دادند که “مش ماشا اله” توی رودخانه غرق شده است… یک مرد ۵۰ ساله بود که چند تخته ای کم داشت و تنها وسیله شاد کردن روستا بود…که آن هم رفت… کلی دمغ شده ایم… میرویم مراسم ترحیمش… به هر دو نفر یک دیس برنج میدادند و یک تکه گوشت بز… از بشقاب و قاشق و چنگال هم خبری نیست… پارتنر من، یوسف میشود…لامصب دستش به اندازه یک بیل لودر میماند… تا تصمیم بگیرم که از کجا شروع به خوردن کنم، یوسف ترتیب برنج و گوشت را داده… من و مورچه ها از ته مانده غذا، سیر میشویم… تف به این سوراخ تنگ رزق و روزی که همه جا شورش را درآورده است…
یکم شهریور: مدیر پروژه از تهران برای بازدید می آید… آن روز آشپز ترکانده و گوشت هم به غذا اضافه کرده است… هنوز آب نداریم… قیافه همه مثل رابینسون کروزئه می ماند… موهایم درست مثل سیم ظ

رف شویی شده اند… مدیر پروژه میگوید این ماه هم حقوق نداریم… تف به روزگار… مدیر پروژه خوابش نمی آید و تا صبح برایمان خاطره میگوید… از بس خمیازه میکشم، دهانم پاره شده است… توی روح مدیر پروژه..

پنجم شهریور: احساس میکنم که آدم بد دهنی شده ام… همه چیزی از دهانم بیرون میآید… یک جورهایی لذت میبرم از فحش دادن… حالا اگر با “ک” شروع بشوند که چه بهتر… تنها راه تخلیه عصبانیت در این کوهستان خشک است… البته بجز مستراح صحرایی کارگاه… البته مستراح خوبی نیست…امروز حین برنامه، باد، در پارچه ایش را از جا کند و با خودش برد… من ماندم و یک کار نیمه تمام… دیگر این چیزها مهم نیست… از یوسف هم نمیترسم…
پانزدهم شهریور ماه: دیگر به اینجایم رسیده است… مش رمضان تنبانمان را کنده… دم به دقیقه حضور و غیاب میکند… نصف شب می آید توی خوابگاه تا همه را سرشماری کند… امروز با مادرم بعد از دو ماه تلفنی حرف زدم… میگفت کار چطور است… میگفتم توپ… عالی… توی دلم از وزیر نیرو تا یوسف را فحش میدهم…
بیستم شهریور: انفجاری ها یک بار دیگر فول زدند… اشتباهی تی ان تی کار گذاشتند… کل توپولوژی منطقه تغییر کرد… کل مسیر پروژه هم عوض شد… انفجاری ها را به صورت دائمی فرستادند مرخصی… توی راه یرگشت، وسط تونل باز هم قطار آمد…آمدم برگردم دیدم یوسف پشت سرمان است… ترجیح دادم بروم زیر قطار… که نرفتم البته…
بیست و پنج شهریور: کاملا از شکل آدمیزاد خارج شده ام… بعد از چند هفته رفتم حمام… ریش هایم بلند شده و تا نزدیکی های نافم آمده اند… همه را تراشیدم…رنگ صورتم مثل آسفالت سیاه شده است… تصمیم گرفته ام که استعفا بدهم… میروم به حاجی بگویم… رمضان میگوید حاجی، صبح استعفا داده و رفته…
بیست و ششم شهریور: سوار قطار میشوم… چون بلیط ندارم، توی راهرو سرپا میمانم… انگشت شستم را از پنجره بیرون میدهم و حواله پروژه و رمضان و یوسف و همه عوامل در صحنه میکنم…
بیست و نهم شهریور: تلفنی با مدیر پروژه حرف میزنم… پولم را میخواهم… آدرس میدهد که بروم و پولم را بگیرم… شب وقتی به مادرم گفتم که قرار را توی یک ماست بندی توی شهرک اکباتان گذاشته بود و صاحبش هم مدیر پروژه بود، از خنده ضعف رفت…
بعد نوشت: گفت و چای، دوسالش تمام شد و وارد سه سالگی شد… هنوز چند سالی مانده تا به بلوغ برسد…

Smoky Dream

همان آدم میگفت، چشمهایم را می بندم و فکر میکنم که الان دوست دارم کجا باشم، چه کار کنم و صدای چه کسی توی گوشم زنگ بزند… مثلا دلم از این آسمان خراش های بلند را میخواهد… من هم یکی از طبقه های بالایش باشم… مثلا طبقه صدم…. شب باشد و بیایم توی بالکن… همه شهر زیر پایم باشد و از ماشینها فقط رد قرمز چراغ هایشان را ببینم… باد خنک پاییز بخورد توی صورتم و همه بچگی هایم را به من برگرداند… سیگاری بگیرانم و دودش را مخلوط هوای تمیز کنم… دوست دارم بروم توی خیال و هیچ چیزی بیدارم نکند، مگر همان دستهای ظریف که قایمکی دور کمرم حلقه بزنند… پاورچین آمده باشد تا صدایش را نشوم…که نکند ذره ای از لذت این هیجان کم شود… صورتش را بچسباند به کمرم و محکم بو بکشد…زمزمه کند زیر لب که چقدر این بو را دوست دارد… آنقدر این را یواش بگوید که فکر کنی برای خودش گفته و نه دل خوشکنک تو… بعدش هم بگذارد تا سکوت همه جا را پر کند… سکوتی که گهگدار با صدای یک بوسه شکسته میشود و دوباره سکوت…

میگفت چقدر خوب است آنوقتهایی که همه خون بدنت، توی گوشها و سرت میپیچد و داغ میشوی…لرزش خفیفی می افتد به جانت… تنت سست بشود و انگشتهایت حتی تحمل نگهداشتن آن سیگار را هم نداشته باشد… اینکه دستهای پیچیده دور کمرت کم کم بیاید بالا، روی سینه ات، که ببیند این قلب چقدر تند میزند… بعدش هم شانه هایت را بگیرد و بچرخاند… که در چشمهایت ببیند آنهمه تب و تاب را… میگفت تو نمیفهمی که زنده شدن یک رویا چقدر کیف دارد… یا ببینی که رد سرخ لبی، گوشه یقه سفید پیراهنت را نشان کرده باشد… همان نشانی که تو را میتواند رسوا کند… چقدر این رسوا شدنها را دوست دارم… اینکه همیشه تنت بوی یکی دیگر را بدهد…

میگفت آخر سر هم که سیگارت، به فیلتر میرسد، دودهای آخرش به دورش میپیچد و کم کم از جلوی چشمهایت فراریش میدهند… و هر چه میکنی که دودها را با دستت کنار بزنی، خیالش هم کمرنگ تر میشود… همیشه آخرش همینطور تمام میشود…

پی نوشت: گمان بر این میرود که عمر این نوشته بر میگردد به حدود ۱۲ سال پیش… آنروزهایی که از پنجره اتاق خوابگاهمان، برج های اسکان دیده میشد و همیشه آرزو میکردیم که یکی از این بالکنهای دود گرفته روزی مال ما شود… که نشد… نوشته، مال همان شبهایی است که لبه پنجره مینشستیم و یک پایمان را آویزان میکردیم و سعی میکردیم که آنچه درون دارد میگذرد را روی کاغذ بیاوریم تا شاید عبرت آیندگان شود… که نشد…