یاس فلسفی

امروز حدود ساعت دو عصر بود که به یک یاس فلسفی عمیق مبتلا شدم. جان خودتان نخندید. خیلی جدی دارم میگویم. حالا این یاس فلسفی چه هست و ماهیتش چیست، دقیقا نمیدانم. حالا احتمالا خانم ها بهتر میتوانند این شرایط من را درک کنند. هر چه نباشد هر از چند گاهی دچارش میشوند. اما حالا چرا این ماجرا برای یک مرد اتفاق افتاده، خدا میداند. به هر حال… ساعت دو ظهر، دو قلپ از چای دم نکشیده نکبتی را سر نکشیده بودم که اتفاق افتاد. یک لحظه احساس “آویزان” بودن به من دست داد. جان شما اصلا حس خوبی نیست! حس کنی که هیچ چیز و هیچ کسی نمیتواند خوشحالت کند. تمام اهداف کوتاه مدت و بلند مدتی که داری، بشود مثل یک طرح روی ماسه ها که یک موج بزند و همه را با خودش ببرد…انگار که نه انگار چیزی وجود داشته باشد. تجربه اش کرده اید؟ ما که کردیم (تجربه را)… همچون موقعی حس نوشتن به آدم دست میدهد(همان ساعت دو عصر را میگویم نه الان)… دوست داشتم تمام فیهاخالدون خودم را بریزم وسط… همه اسرار و رازها و حماقتها و چیزهایی که گفتنشان به جان آدم بسته است… اما صادقانه بگویم که ت*مش را نکردم که بنویسم. دو دقیقه بعدش گفتم که این چه شِکری بوده که من خوردم و وبلاگ زده ام و آدرسش را به همه فک و فامیل و دوست آشنا داده ام؟ آدم پایش را داخل این قفس مجازی میگذارد که پشت یک هویت قلابی قایم بشود برای روز مبادا… دقیقا برای یک روزهایی مثل امروز ساعت دو عصر… خودم یک جایی، قدیمها، یک پست نوشته بودم و به خودم بالیده بودم که با اسم راستکی خودم مینویسم و گفته بودم که داداش، فلان دارم این هوا… امروز فهمیدم که چه غلطی کرده ام… حالا آمدم و درستش کنم، به خودم گفتم ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است…در اینجا را تخته میکنم و میروم یک جای دیگر مینویسم به یک اسم قلابی… مثل غضنفر قلیِ جواد پور سیستانی… آنوقت کولاک میکنم… دروازه دهنم را باز میکنم و میگذارم هر چه دل تنگش میخواهد بگوید… دلش خواست داد بزند، عربده کشی کند، فحش بدهد، الواطی کند یا حتی اگر پا داد، گریه هم بکند… نیم ساعتی با این فکرها دلخوش بودم… رفتم توی بلاگر که یک پست غصه آمیز خداحافظی بنویسم و دل همه را آنچنان به درد بیاندازم که خیلی ها بروند و خودکشی کنند… اما نتوانستم… نه اینکه دلم برای شما بسوزد… نه به جان خودم!! فقط احساس مردی را پیدا کردم که دارد به همسرش خیانت میکند… داشتم به گفت و چای خیانت میکردم…لامصب این رادیو جوان هم داشت این آهنگ چاوشی را پخش میکرد که میگفت خیانت و اینها… خلاصه نشد…
بگذریم…لودگی بس است…آقا جان… احساس کردم که دوست دارم یک پست صوتی اینجا بگذارم اما بلد نیستم… یعنی بیایم با صدا نخراشیده خودم، یک گپی با شما بزنم و همین نیمچه آبروی خودم را به فلان بدهم… اما گفتم که بلد نیستم چطور توی بلاگر ام پی تری بگذارم… کسی بلد هست؟ اگر بلدید بیاید و به من هم بگویید…حدیث داریم که اگر کسی چیزی به کس دیگر یاد بدهد، او را بنده و غلام خود کرده است…شما یاد بدهید، ما هم میشویم بنده و غلام شما…قبول؟
مورد بعد… در راستای این یاس عمیق فلسفی که در روح و جان ما رسوخ پیدا کرده است، دنبال یک آدمی میگردم که با او یک چند روزی بروم سفر عکاسی… یک جایی توی همین آمریکای جهانخوار باید باشد… شرایط خاصی هم نمیخواهد داشته باشد جر اینکه اینقدر سعه صدر داشته باشد تا اخلاق مزخرف من را تحمل کند…همین… میدانم که هیچ کس به فلانش هم این درخواست را حساب نمیکند…اما حالا اگر کسی ما را به فلانش حساب کرد، آدرس ایمیل من، بالا سمت چپ قابل رویت است… یک ایمیل بزند تا قرارش را بگذاریم.
حالا میبینید این یاس فلسفی چه ها میکند؟ مثل تب کنگو میماند… چرند آفرینی میکند…
بدون نظر در “یاس فلسفی”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.