پدر من اصولا مرد انعطاف پذیر، آسانگیر و مهربانیست. البته این خصوصیاتش در همه امور خانوادگی صدق میکند، الا در مسائل مربوط به رانندگی… حین رانندگی، اگر راننده، کسی غیر از خودش باشد، محیط ماشین، چیزی شبیه پادگان “عجب شیر” میشود که میگویند خروسها هم در آن تخم میگذارند… ایشان در رانندگی بسیار مقرراتی هستند و اصولا معتقدند که هیچ گناه صغیره ای در رانندگی وجود ندارد و همه انحرافات، گناه کبیره به حساب می آیند و مستوجب عِقاب…پلیس راهنمایی و رانندگی در ایران بعد از پنجاه سال فهمید که ماشینها باید بین خطوط رانندگی کنند، نه روی خطوط…. یا اینکه فهمیدند که کمربند ایمنی چیزی سوای از کمربند شلوار است و بستن آن هم خالی از مزایا نیست…با این حال پدر من از چهل سال پیش، این کارها را میدانست و مهمتر اینکه اجرا میکرد… در جمع اگر شما پشت فرمان بنشینید و پدر من هم بغل دستتان، باید شش دانگ حواستان را جمع کنید که خطایی نکنید… بدون زدن راهنما نپیچید…زور زیاد به موتور ماشین وارد نیاورید…. دور موتور از ۳۵۰۰ دور در دقیقه بیشتر نشود….پشت تابلوی ایست حتما یک توقف دو ثانیه ای بکنید ( یکی دیگراز مواردی که پلیس ایران هنوز به درکش نرسیده)… وگرنه ارتکاب هر یک از جرمهای بالا، عواقب سنگینی به همراه دارد…. محرومیت از رانندگی، توبیخ و هزار چیز دیگر… حالا اگر با سرعت غیر مجاز برانید، لایی بکشید یا تیک آف کنید که عاقبتتان با کرام الکاتبین است…
اینها را نوشتم که بگویم با همه این احوال، پدر من از رانندگی پسرانش، هیچ شانسی نیاورده است…علی الخصوص من که ابدا شانس نیاورده است… سابقه خیلی بدی در رانندگی پیش ایشان دارم و سیاهی پرونده ام با هیچ چیزی برطرف نمیشود. همین بوده که الان هم اگر کنار دستم بنشیند، بلاشک چشمهایش را میبندد و خودش را به خواب میزند تا از حوادث اطراف بی خبر بماند…
یادم می آید دوازده ساله بودم… یک مزدای ۹۲۹آبی داشتیم…ماشین خوبی بود… عضو خانواده بود… قرب داشت… حالا فکرش را بکن که روز اول عید، بعد از تحویلِ سال، قصد کردم پدرم را سورپرایز کنم… کادوی عید که برایش نخریده بودم…گفتم اینطوری از خجالتش در بیایم… سوار ماشین شدم و روشنش کردم و توی همان حیاط شروع به عقب و جلو کردن ماشین کردم… نفهمیدم چه شد…احتمالا یک لحظه جای گاز و ترمز قاتی شد و با سرعتی حدود ۴۰ کیلومتر کوبیدم به دیوار خانه… تا نزدیکی های آشپزخانه، ماشین پیشروی کرد… طول ماشین بدجوری کوتاه شده بود… کمی در هایش هم باز نمیشد…اتفاق بود دیگر…
سال بعد ش هم یک بار سر ظهر آمدم ماشین را ببرم توی کوچه و جلوی بیتا و لیدا و آلاله یک پزی بدهم و دو تا تیک آف و دستی بکشم … اما فقط توانستم صندوق عقب ماشین را بیرون ببرم…باقی ماشین با دیوار بغل یکی شد…اینبار عرض ماشین کم شد… آنقدر محکم و صدا دار به در کوبیدم که پدر فکر کرده بود دوباره جنگ شروع شده و صدام پشت در خانه است…
خلاصه همین کارها را کرده بودم که رانندگی من برای پدرم یک فوبیا شده بود.. یا مثلا همین برادرم… سر ظهر ماشین را برده بود تا شیر بخرد…وسط راه تا کمر رفته بود توی داشبورد تا نوار ساندرا پیدا کند… بعد هم از جاده منحرف شده بود و کوبیده بود به دو تا ماشین و هر سه تا ماشین را با خاک یکسان کرده بود… بعدا فهمیدیم راننده های آن ماشین ها، دو تا از دبیرهای دبیرستانش بوده اند…. فکر کنم همان دو درس را برادرم تجدید شده بود… نمیدانم چرا؟
البته من راننده بدی نیستم… فقط تجارب خطرناکم را کمی زود شروع کرده ام.. یک بار هم ماشین را توی سرازیری پارک کردم…فقط یادم رفت ترمز دستی را بکشم… پیاده که شدم، ماشین رفت… پدرسگ خیلی تند هم میرفت… از وقتهایی که گاز میدادم، هم تندتر میرفت… کوبید به جدول و ایستاد…کل شاسی مثل پرانتز شده بود… از جلو که به ماشین نگاه میکردی، ماشین رویش آنطرف بود و یک جای دیگر را نگاه میکرد (فهمیدید چطور یعنی؟)…
در هر حال خیلی اشکالی ندارد… انسان جایز الخطاست… اشتباه میکند… تصادف میکند… خود شما هم همینطورید… راننده که به دنیا نیامده اید…. اینقدر کوبیده اید این و آن ور تا راننده شدید (البته اگر شدید).



