مایکل شوماخر

پدر من اصولا مرد انعطاف پذیر، آسانگیر و مهربانیست. البته این خصوصیاتش در همه امور خانوادگی صدق میکند، الا در مسائل مربوط به رانندگی… حین رانندگی، اگر راننده، کسی غیر از خودش باشد، محیط ماشین، چیزی شبیه پادگان “عجب شیر” میشود که میگویند خروسها هم در آن تخم میگذارند… ایشان در رانندگی بسیار مقرراتی هستند و اصولا معتقدند که هیچ گناه صغیره ای در رانندگی وجود ندارد و همه انحرافات، گناه کبیره به حساب می آیند و مستوجب عِقاب…پلیس راهنمایی و رانندگی در ایران بعد از پنجاه سال فهمید که ماشینها باید بین خطوط رانندگی کنند، نه روی خطوط…. یا اینکه فهمیدند که کمربند ایمنی چیزی سوای از کمربند شلوار است و بستن آن هم خالی از مزایا نیست…با این حال پدر من از چهل سال پیش، این کارها را میدانست و مهمتر اینکه اجرا میکرد… در جمع اگر شما پشت فرمان بنشینید و پدر من هم بغل دستتان، باید شش دانگ حواستان را جمع کنید که خطایی نکنید… بدون زدن راهنما نپیچید…زور زیاد به موتور ماشین وارد نیاورید…. دور موتور از ۳۵۰۰ دور در دقیقه بیشتر نشود….پشت تابلوی ایست حتما یک توقف دو ثانیه ای بکنید ( یکی دیگراز مواردی که پلیس ایران هنوز به درکش نرسیده)… وگرنه ارتکاب هر یک از جرمهای بالا، عواقب سنگینی به همراه دارد…. محرومیت از رانندگی، توبیخ و هزار چیز دیگر… حالا اگر با سرعت غیر مجاز برانید، لایی بکشید یا تیک آف کنید که عاقبتتان با کرام الکاتبین است…

اینها را نوشتم که بگویم با همه این احوال، پدر من از رانندگی پسرانش، هیچ شانسی نیاورده است…علی الخصوص من که ابدا شانس نیاورده است… سابقه خیلی بدی در رانندگی پیش ایشان دارم و سیاهی پرونده ام با هیچ چیزی برطرف نمیشود. همین بوده که الان هم اگر کنار دستم بنشیند، بلاشک چشمهایش را میبندد و خودش را به خواب میزند تا از حوادث اطراف بی خبر بماند…

یادم می آید دوازده ساله بودم… یک مزدای ۹۲۹آبی داشتیم…ماشین خوبی بود… عضو خانواده بود… قرب داشت… حالا فکرش را بکن که روز اول عید، بعد از تحویلِ سال، قصد کردم پدرم را سورپرایز کنم… کادوی عید که برایش نخریده بودم…گفتم اینطوری از خجالتش در بیایم… سوار ماشین شدم و روشنش کردم و توی همان حیاط شروع به عقب و جلو کردن ماشین کردم… نفهمیدم چه شد…احتمالا یک لحظه جای گاز و ترمز قاتی شد و با سرعتی حدود ۴۰ کیلومتر کوبیدم به دیوار خانه… تا نزدیکی های آشپزخانه، ماشین پیشروی کرد… طول ماشین بدجوری کوتاه شده بود… کمی در هایش هم باز نمیشد…اتفاق بود دیگر…

سال بعد ش هم یک بار سر ظهر آمدم ماشین را ببرم توی کوچه و جلوی بیتا و لیدا و آلاله یک پزی بدهم و دو تا تیک آف و دستی بکشم … اما فقط توانستم صندوق عقب ماشین را بیرون ببرم…باقی ماشین با دیوار بغل یکی شد…اینبار عرض ماشین کم شد… آنقدر محکم و صدا دار به در کوبیدم که پدر فکر کرده بود دوباره جنگ شروع شده و صدام پشت در خانه است…

خلاصه همین کارها را کرده بودم که رانندگی من برای پدرم یک فوبیا شده بود.. یا مثلا همین برادرم… سر ظهر ماشین را برده بود تا شیر بخرد…وسط راه تا کمر رفته بود توی داشبورد تا نوار ساندرا پیدا کند… بعد هم از جاده منحرف شده بود و کوبیده بود به دو تا ماشین و هر سه تا ماشین را با خاک یکسان کرده بود… بعدا فهمیدیم راننده های آن ماشین ها، دو تا از دبیرهای دبیرستانش بوده اند…. فکر کنم همان دو درس را برادرم تجدید شده بود… نمیدانم چرا؟

البته من راننده بدی نیستم… فقط تجارب خطرناکم را کمی زود شروع کرده ام.. یک بار هم ماشین را توی سرازیری پارک کردم…فقط یادم رفت ترمز دستی را بکشم… پیاده که شدم، ماشین رفت… پدرسگ خیلی تند هم میرفت… از وقتهایی که گاز میدادم، هم تندتر میرفت… کوبید به جدول و ایستاد…کل شاسی مثل پرانتز شده بود… از جلو که به ماشین نگاه میکردی، ماشین رویش آنطرف بود و یک جای دیگر را نگاه میکرد (فهمیدید چطور یعنی؟)…

در هر حال خیلی اشکالی ندارد… انسان جایز الخطاست… اشتباه میکند… تصادف میکند… خود شما هم همینطورید… راننده که به دنیا نیامده اید…. اینقدر کوبیده اید این و آن ور تا راننده شدید (البته اگر شدید).

کجاست؟

این روزها چقدر جای یک نفر که نگرانم باشد، خالیست. یک نفری که نگرانِ نگران شدنش نباشم… اصلا دوست داشته باشی که نگرانت باشد… از همین آدمهایی که وسط روزهای شلوغ و خاکستری، بی هوا به تو زنگ بزند که فقط خودت را به یاد خودت بیاندازد… که فقط از آن طرف خط بگوید چطوری؟

از همین آدمهایی که وقتی شب ها خسته روی کاناپه به خواب میروی، با تُک پا بیاید بالای سرت و پالتویش را بیاندازت رویت که نکند سردت شود… بعد دو دقیقه ای بماند بالای سرت و خوب تماشایت کند… تو هم بدانی که آنجاست و صدای نفسش را حس کنی، اما خودت را به خواب بزنی… قند در دلت آب شود که تا صبح قرار است با بوی پالتوی او بخوابی…

از همین آدمهایی که روزهای سیاه را به امید شبهای سفیدش، سپری کنی… این روزها، جای این آدم خالیست…

بر باد رفت

از دکتر ها خوشم نمی آید. محیط بیمارستان و مطب، کاملا من را یه قعر یاس فلسفی پرتاب میکند و اساسا فلسفه وجودی حیات خودم را زیر سوال میبرد. حالا اگر دردی، مرضی چیزی داشته باشی باز منطقی به نظر می آید که خودت را در دام دکتر بیاندازی… اما این “چک آپ” سالانه دیگر چه صیغه نامیمونی است؟ ماجرا از اینجا شروع شد که من امروز نوبت چک آپ سالانه داشتم… از شب قبلش با اینکه میدانستم قرار نیست هیچ حادثه خاص و غیر خاصی بیافتد، اما یک جورهایی “غم باد” گرفته بودم…مهربان شده بودم…یاد گناهان کرده و نکرده خودم افتادم… زردی برگهای پائیز را حس میکردم وخلاصه شاعر شده بودم… سر صبح هم پاشدم و با شکم گرسنه رفتم کلینیک… حالم از این پرستارهای بیخیال به هم میخورد… طرف داشت آنطرف جان میداد، آنوقت پرستار بالای سرش خیلی ریلکس مثلا دارد با دوستش از ماجرا دیشب حرف میزند…

در هر حال رفتم و خودم را معرفی کردم و دو کرور فرم پر کردم و هزار تعهد دادم که هر بلایی سرم بیاید، حقم است و دندم نرم، میخواستم نیایم دکتر و اینها… یک پرستار ترکه ای سیاه، مدارکم را گرفت و کمی زیر و رویشان کرد و آخر سر هم من را به اتاق آزمایش برد و گفت همین جا باش تا دکتر بیاید…

یک اتاق چهار در پنج با در بسته… همه جای دیوارهایش هم پوستر زده بودند و انواع واقسام بیماری های لاعلاج و با علاج را روی آنها توضیح داده بودند… از زکام خودمان بگیر برو تا جذام… ته هر پوستر هم یک جمله اخلاقی نوشته بود با این مفهوم کلی که ” ببین چک آپ سالانه خوبه؟ اگر مبتلا باشی و خودت ندانی، ما به تو میگوییم”… خلاصه داشتم خودم رابا در و دیوار سر گرم میکردم تا وقت بگذرد و من زودتر خلاص شوم… دو دقیقه بعد دکتر آمد… در را بست…دکتر درشتی بود… یک نیم نگاهی به من می انداخت و یک نیم نگاهی به پرونده ام…انگار دزد گرفته بود… بعد شروع کرد به سوال کردن… از حالت خوب است شروع کرد و رسید به رژیم غذایی و گلاب به روتون چند بار میروم مستراح و پدر و مادرم چند سالشان است و اینها… همه جزئیات زندگیم را پرسید…فکر کردم دختری چیزی دارد و میخواهد بیاندازدش به من… که البته کور خوانده و من عمرا دختری که پدرش دکتر است را نمیگیرم…همه زندگی میشود استرس..لابد هر از چندگاهی که میخواهد زهر چشمی از داماد بگیرد، یک آمپولی چیزی حواله آنجایمان میکند…

مخلص…طرف کلی سوال جواب کرد… بعد هم سینه اش صاف کرد و با وقاحت تمام گفت من میروم بیرون و دو دقیقه دیگر می آیم… تو هم لباسهایت را کلهم دربباور و بزن به چوب لباسی…. چشمهایم را تنگ کردم و گفتم جان؟ امیدوار بودم که زبانش را نفهمیده ام و منظورش چیز دیگری بوده…مثلا شاید گفته این چوب لباسی را ببر خانه برای خودت و لباسهایت را به آن آویزان کن…. اما نه..خیلی جدی دوباره همان حرف اول را تکرار کرد… آخر مگر من با دکتر شوخی دارم؟ مگر قبلا همدیگر را دیده ام؟ ما توی زندگی همین یک کار را نکرده ایم…اصلا تنها نقطه قوت ما همین بوده…توی همین هاگیر و واگیر دکتر از اتاق بیرون رفت… چاره ای نبود… یکی یکی درشان آوردیم…. شدیم درست مثل همان روز اولی که پایمان را به این کره خاکی گذاشتیم… البته قبل از اینکه زائو لای ملحفه بپیچاندمان… اصلا احساس خوبی نبود… میدانید اصلا آدم بدون لباس احساس امنیت نمیکند… چه خوش گفته آن شاعر که حجاب مصونیت است… من الان میفهمم… هر نسیم خنکی که از تهویه اتاق به تنت میخورد، احساس غریبی به آدم میدهد…

یکهو دکتر آمد… معاینه اش را از چشمها شروع کرد… نور انداخت و اینها…رسید به گوش و دماغ و دهن و گلو و سینه … این گوشی و دم دستگاهش را همه جا میکرد… دکتر گفت بخواب روی تخت… ناخود آگاه گفتم are you sure? خیلی محکم گفت اره… صدای قلبم را چک کرد… کمی آمد پایین…کلیه و معده و اینها را هم چک کرد…. بعد هم ]………..[(خودتان را جر واجر هم کنید نمیگویم بعدش چکار کرد و چه شد- خواننده باید عاقل باشد)

خلاصه معاینه ما تمام شد… همین بس که بگویم که دیگر چیزی برای باختن نداریم… آقای دکتر برای ما شد “دکی جون”…شاید هم “دکی بلا”… اصلا نمیدانم این دکترها چطور میتوانند توی چشم مریضهایشان نگاه کنند؟ من که عمرا بار دیگر مطب این مردک نمیروم….حداقل بار بعد میروم پیش یک دکتر زن…اصلا پیرزن…که خیالم راحت باشد… در هر حال روز خوبی نبود… نروید چکاپ…فوقش آدم از قانقاریا میمیرد…صد شرف دارد به این کارهای بی ناموسی…نه؟