در راستای پست قبلی، تصمیم گرفته ام که ورزش کنم. اگر زندگی مان مطابق همین روال ادامه پیدا کند، به زودی شکممان میزند بیرون و خر بیاور و باقالی بار کن… تنها اشکال کار اینجاست که نمیدانم چه ورزشی را انتخاب کنم. من قدیمها میدویدم… یک جورهایی ارزان ترین ورزش موجود است… هیچ وسیله و ابزار خاصی نمیخواهد… کفشت را پا میکنی و راست دماغت را میگیری و شروع میکنی به دویدن تا جایی که جانت از هفت سوراخ بدنت بزند بیرون… به همین راحتی… تنها اشکالش این است که ورزش ِ عبثی است. هیچ هدف و گلی در آن وجود ندارد.
قدیمها که اهواز بودیم، شبها ،گاهی وقتها میدویدم… ملت انگار دیوانه دیده بودند… “هو” میکردند… متلک میگفتند…شیشکی میکشیدند…بعضی وقتها هم خیلی جدی میشدند و دنبالم می افتادند… انگار کارناوال بود…هیچ وقت هم نفهمیدم چرا دویدن ِ یک آدم، برایشان اینقدر جالب است… خب به حمداله این مشکل، حداقل اینجا وجود ندارد… ملت ِ اینجا، از آن ور بام افتاده اند… بعضی هایشان، سرشان را بزنی، تهشان را بزنی توی خیابان ول اند و دارند میدوند… همین امروز صبح… دمای هوا، نزدیکی های صفر کلوین بود… نیتروژن توی هوا منجمد میشد… آنوقت گله گله آدمها، ساعت هفت صبح، آمده بودند برای دویدن…مسخره نیست؟ وسوسه شده بودم که پیاده شوم و با عصایی به جان یکیشان بیافتم و تا میخورد، کتکش بزنم که دیگر هوس دویدن در این هوا را نکند… شانس آوردند و اینجا مملکت امنی است و کسی قفل عصایی توی ماشینش نگه نمیدارد…
گاهی وقتها به سرم میزند که بروم بدن سازی… خوبی بدن سازی این است که اگر پی اش را بگیری، ظرف چند مدت، عضله های جور واجور میزند بیرون… بعد هم یک تی شرت سفید استرچ میپوشی که چسب ِ بدنت باشد (از همین هایی که نوک می می هایت مثل پونز میزند بیرون)… بعد هم میروی عرض اندام و ولچرخی توی خیابان… تا هر جنس مخالفی که ببینتت، غمزه ای کند و دلش برود و نفس در حلقومش گیر کند…خب به من چه؟ من که زن و بچه دارم… پس دور این یکی را هم خط میکشم…
یک جایی به تان گفته بودم که گاهی وقتها از اینکه سایزم small است، عذاب میکشم…اگر حداقل M هم بودم، باز جای شکرش باقی بود…لارژ پیش کش تان… گو اینکه خوب که فکرش را میکنم، هر کسی که گوشه ای از این دنیا را لرزانده و نام خودش را در تاریخ ثبت کرده، سایزش اسمال بوده… هیتلر… نرون… پس خیلی نگران نیستم و امیدوارم من هم یک جایی را به زودی بلرزانم… بگذریم…خواستم بگویم یکی دیگر از گزینه هایم، فوتبال امریکایی بود… اما بابت سایزم، امکان ورود به آنجا را ندارم… اگر بازیکن های فوتبال آمریکایی را از نزدیک دیده باشید، میفهمید من چه میگویم… کوچکترین آنها، بدون اغراق، به اندازه یک یخچال ساید بای ساید سامسونگ است… قطر انگشت شستشان کمی کمتر از قطر گردن من است. حالا فکرش را بکن، یک همچون دیوی، سپر و کلاه خود هم بپوشد و برود توی زمین برای بازی… قبل از هر بازی باید وصیتم را بنویسم و یک پلاک هم که اسمم رویش باشد، بیاندازم گردنم که اگر رفتم زیر یکی از این تانک ها، جسدم قابل شناسایی باشد…
خلاصه نمیدانم چه ورزشی انتخاب کنم… پاتیناژ ورزش خوبی است… فقط اگر قرار باشد پارتنرت، یکی از آن خانم های قلمی باشد ، که من نمیتوانم حواسم را جمع کنم… لابد دم دقیقه هم میخواهد بیایید روی شانه هایم و بالانس قدرتی بزند… نخواستیم… مشکل شرعی دارد…
میشود یک دوچرخه ثابت گذاشت توی خانه… جلوی تلویزیون… یک بطری آب پرتقال هم بگیری دستت و یک حوله هم گردنت…مثل این فیلمها… بعد نرم نرمک پدال بزنی… هم راحت است هم بی درد سر…فقط اشکالش این است که نسبت دوچرخه ثابت به خانه ما ، مثل نسبت کرگدن است به قفس قناری… جا نمیشود…
آقا اصلا نخواستیم… ورزش نمیکنیم… فوقش شکم در می آوریم… فوقش از در رد نمیشویم…در عوض بیشتر ازمان حساب میبرند… فعلا که دوره دوره گردن کلفتی است….بگذار تا گردنمان کلفت شود…



