Last moment

گفته بودم که همیشه از آسمان خراش ها خوشم می آمده…پس دوباره هم میگویم… از بالاترین طبقه آنها… آنجایی که یک سر و گردن از همه بالاتری و مطمئنی چشم هیچ کسی از پنجره های فراخش، به داخل نگاه نمیکند… همان پنجره هایی که غروبهای پائیزی، پشت آنها می ایستی و افق آبی و نارنجی را میبینی… میدانی که آنجا بین شب و روز دعواست… و میدانی تا کمی دیگر، شب برنده مبشود…

همیشه از بالاترین طبقه آسمان خراش ها خوشم می آمده… همان جایی که صدای شهر، دیگر به آدم نمیرسد… همانجایی که گوشه اش یک شومینه باشد که بسوزد با همان یک گُله جا یرای نشستن من و تو که ببینیم طنازی آتش را…

حالا دیگر شب پیروز میدان است و پرچم پر ستاره اش را روی سقف آسمان پهن کرده… همان ستاره هایی که تنها شاهدِ تنهایی امشب من و تو هستند… یا که مهتاب که نور نقره ایش را از همان پنجره های فراخ به داخل تابانیده و عیشمان را تکمیل کرده است…

همیشه آسمانخراش ها را دوست داشته ام… با تو و شرابی که زیر نور نقره ای ماه، دیگر سرخ نیست… که تا صبح مزه مزه شان کنم و دعا کنم که سحر نیاید…

بدون نظر در “Last moment”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.