بیا بالا…باغت آباد

موسیقی هم عجب داستان غریبی است…. اصولا به عقیده من معجزه است… یک چیزی توی مایه های ید ِ بیضا و عصای موسی و بلکم آنطرف تر… من خودم خیلی اهل آهنگ گوش دادن و اینها نیستم… اما دیروز رفته بودم یک فروشگاهی که هدفونهایش را حراج کرده بود و آنها را به قیمت یک دهم ِ باد معده می فروخت (کنایه از کمی قیمت)… جو گیر شدم و یکی خریدم… اینقدر ارزان بود که دم صندوق، خودم شرمنده شدم و خواستم به صندوق دار یک انعامی چیزی بدهم که البته قبول نکرد… دارندگی و برازندگی… خلاصه امروز هدفون را آوردم سرکار و داخل سوراخ مورد نظر فرویش کردم (مفسده نکنید…منظور جلوی کیس کامپیوتر است)… الان هم دو ساعتی است که لا ینقطع دارم از رادیو جوان آهنگ گوش میدهم… به ولای علی موسیقی معجزه است… آقا به فراخور آهنگ، حال و روزم عوض میشود… شاد میشوم…غمگین میشوم… شاعر میشوم…و خلاصه همه “مود” های موجود را امتحان کرده ام… اساسا تبدیل انرژی ها به همدیگر را میتوانی ببینی…مثلا انرژی صوتی صدای شهرام شپ پره، وارد گوشهایم میشود و از آنطرف در پاهایم به انرژی مکانیکی تبدیل میشود و خودش را به صورت لگدهای ریتمیک نشان میدهد… نخندید جان من… این یک واقعیت است… باور کنید…

قبلا ها سر کار وقتی میدیم که همکارهایم، هدفون روی گوششان است و هر کدام یک حرکت و ادا اصوالی در می آورد، باورم نمیشد که دست خودشان نیست… یکی احساس میکرد که خیلی cool شده است و یقه پیراهنش را سر پا میکند… یکی چشمهایش خیس اشک میشد… یکی موس را مثل میکروفون میگرفت و لب خوانی میکرد که مثلا , Let’s go to bed! I Love You… اما امروز فهمیدم که بدجوری موسیقی آدم را میگیرد و اینها دست خودشان نیست…

همین مراسم عزاداری خودمان را یک نگاهی بیاندازید… اگر موسیقی و ریتم ِ آن را حذف کنید، چیزی از آن باقی نمیماند… نوحه خوان، چنان با موسیقی بلوایی برپا میکند که کل حضار احساس میکنند که باید الان خودشان را جر واجر کنند و بروند بغل دست متوفی… اگر طرف بیاید و همینطور بی موسیقی از فضایل مرحوم بگوید، هیچ کس به فلان جایش هم حساب نمیکند و دریغ از یک قطره اشک…

توی این کشورهای به اصطلاح پیشرفته که دیگر ترکانده اند… یک چیزهای مثل “آی پاد” اختراع میکنند که کل هیکلش اندازه یک خرمگس متوسط الجثه است و دو میلیون آهنگ در آن جا میشود… همین است که هر تین ایجر و جوانی را که میبینی، یک سیمی از یک جایش در آمده و درست رفته توی گوشش و دارد “هد” میزند… کلا همه را سرخوش کرده اند و مشنگ… کار درستی هم به نظر می آید…هر چه آدمها کمتر فکر کنند و سرشان به موسیقی بیشتر گرم باشد، خطرشان هم کمتر است…

پشت فرمان ماشین که دیگر واویلاست… رسما اگر دی جی الیگیتور را پشت فرمان گوش بدهی، شرط میبندم که پدال گاز و ترمز را مثل نمد آن زیر میکوبی… آنهایی که پشت فرمان آهنگ گوش میدهند، اتمسفر بر آنها غلبه میکنند که خودشان را کمتر از “بَت مَن” به حساب نمی آورند … پس خیلی سخت نگیرید اگر دیدید یک نفر سوار جوانان گوجه ای شده و شیشه ها را پائین آورده و رسما انگار کنسرت جواد یساری را دارند روی داشپورت طرف اجرا میکنند و او هم مثل مار لای باقی ماشینها لایی میکشد… بنده خدا جو گیر شده…دست خودش نیست…

این را بگویم و بروم… همه چیز لامصب در این دنیا ریتم دارد… هر چیزی را که بجنبد و صدایی بکند، یک ریتمی و روندی برای خودش دارد… از خش خش برگهای زیر پایتان بگیر برو تا صدا باد و آب و رعد و اینها… شاید شما اینها را بدانید…اما من تازگی کشفشان کرده ام… و برایم مهیج هستند…. برای همین است که از دست خواننده های در پیت وطنی و غیر وطنی خلاص شده ام و خودم را سپرده ام به صدا وز وز مگس ها که سگشان شرف دارد به آنها…

پینوشت: شاید سلیقه من و شما یکی نباشد. اما به عقیده من، استواری قلم نثر این آدم، گاهی ستودنی است.

بدون نظر در “بیا بالا…باغت آباد”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.