Last moment

گفته بودم که همیشه از آسمان خراش ها خوشم می آمده…پس دوباره هم میگویم… از بالاترین طبقه آنها… آنجایی که یک سر و گردن از همه بالاتری و مطمئنی چشم هیچ کسی از پنجره های فراخش، به داخل نگاه نمیکند… همان پنجره هایی که غروبهای پائیزی، پشت آنها می ایستی و افق آبی و نارنجی را میبینی… میدانی که آنجا بین شب و روز دعواست… و میدانی تا کمی دیگر، شب برنده مبشود…

همیشه از بالاترین طبقه آسمان خراش ها خوشم می آمده… همان جایی که صدای شهر، دیگر به آدم نمیرسد… همانجایی که گوشه اش یک شومینه باشد که بسوزد با همان یک گُله جا یرای نشستن من و تو که ببینیم طنازی آتش را…

حالا دیگر شب پیروز میدان است و پرچم پر ستاره اش را روی سقف آسمان پهن کرده… همان ستاره هایی که تنها شاهدِ تنهایی امشب من و تو هستند… یا که مهتاب که نور نقره ایش را از همان پنجره های فراخ به داخل تابانیده و عیشمان را تکمیل کرده است…

همیشه آسمانخراش ها را دوست داشته ام… با تو و شرابی که زیر نور نقره ای ماه، دیگر سرخ نیست… که تا صبح مزه مزه شان کنم و دعا کنم که سحر نیاید…

از فرط بیکاری

همان نسیم بیجان که پَرِ جامه تو را بالا داد، در دل ما طوفان بپا کرد… خدا لعنت کند هر چه نسیم خنک را…

مجرم سیصد دلاری

یک مدتی است که مثل کنه گیر داده ام به ماجراهای رانندگی و ول کن هم نیستم. فکر کنم یکی باید بیاید و جدایمان کند. من هم نمیخواهم اینقدر تند به تند این وبلاگ را به روز کنم ، اما ماجراست دیگر…پیش می آید… اگر هم تا داغ است، ننویسی، بیات میشود و از دهان می افتد.

گلاب به روی ماهتان، این هفته پلیس جریمه ام کرد…. بابت سرعت غیر مجاز… البته به عقیده من که مجاز بود…اما عقیده افسر با من کمی فرق داشت و با وقاحت تمام جریمه کرد. باور کنید من راننده خلافکاری نیستم. توی کل عمر ده پانزده ساله رانندگی ام، کلهم دو سه باری بیشتر جریمه نشده ام.

بار اولش خوب یادم مانده… با همسر رفته بودیم نامزد بازی…اوائل آشناییمان بود…. رفتیم پارک ملت…خوب سرم داغ بود و همانجا ماشین را روبروی در پارک ملت،زیر مطلقا ممنوع، جلوی آن بستنی فروشی معروف پارک کردم…(همان که بستنی قیفی میدهد که طولش دو برابر دسته کلنگ است- هنوز هم هست؟)… رفتیم پارک و دو ساعت بعد برگشتیم… پلیس جریمه را نوشته بود و گذاشته بود زیر برف پاک کن… حقیقتش نمیشد جلوی شریک آینده زندگی ام، کم بیاورم…خیلی ریلکس و با یک حرکت سریع از زیر برف پاک کن درآوردمش… حتی به رقمش هم نگاه نکردم…انداختمش روی صندلی عقب و خیلی تودماغی و آرتیستی گفتم… فدای سرت عزیزم…روزی بیست تا از اینها میره زیر برف پاک کن ما… اما توی دلم غوغا بود که ای بدبختی…شانس گردن شکسته ما را میبینی؟

یک بار هم داشتیم میرفتیم اهواز…پدرم بغل دستم نشسته بود و من هم مثل آدم (متشخص) رانندگی میکردم… با سرعت مجاز… شاید هم کمی زیر مجاز…نزدیکی های بروجرد افتادیم پشت یک نیسان که به اندازه یک خاور بار زده بود و با سرعت کمی بیشتر از توقف کامل میراند…ارتفاع ماشینش از طولش بیشتر شده بود و مثل علم عباس، چپ و راست میرفت… خلاصه تا نزدیکی های خرم آباد پشت این شازده علاف بودیم…نهایتا پدر دستور داد که بابا جان سبقت بگیر از این فلان فلان شده… گفتم خط ممتد است…گفت این یک بار عیب ندارد… آقا من هم از خدا خواسته زدم دنده دو و مثل جیمز باند سبقت گرفتم… چهل متر جلوتر پلیس نگه ام داشت… خلاصه یک جریمه خوبی هم آنجا شدیم… نیسان هم با همان سرعت ازمان رد شد… و تا نزدیکیهای اهواز پشتش بودیم و تخمه میشکاندیم…

در ایران مبلغ جریمه، یک رقم مشخصی است که پلیس بر اساس تعرفه یا باد شکم، برایت مینویسد و تو هم میروی بانک و پرداختش میکنی و قال قضیه را میکنی. اما داستان در این بلاد کمی فرق دارد…پلیس جریمه ات میکند اما قیمت نمیدهد… به تو یک تاریخ میگوید که بروی دادگاه… خود مادر مرده اش هم می آید…آنجا هر دویتان جلوی قاضی زور میزنید که برنده شوید…خلاصه بدبختی و علافی و گرفتاری دارد…طرف یک جوری گفت این تاریخ باید بیایی دادگاه که انگار به نابالغ تجاوز کرده ایم… حالا کمی بیشتر از سرعت مجاز رانده ایم …حدود دو برابر… آدم که نکشته ایم… تازه مطمئن هم هستم که بروم دادگاه، برنده هم نمیشوم…پول را هم باید بدهم… مبلغش هم کم نباید باشد…یک برآورد کلی که کنی، باید حدود ۳۰۰ دلاری پیاده بشوم…مخلص اینکه اسم دادگاه که می آید، درون لرزه میگیرم… هر چقدر هم به خودم تسلی میدهم که این دادگاه واقعی نیست، افاقه نمیکند… تاریخ دادگاه هم وسط زمستان است…دوهفته قبل از تولدم… شبها هم خواب میبینم که سی و چند تا شمع را پشت میله های زندان فوت میکنم و پلیس و قاضی برایم کف میزنند… در هر حال دم همه شما گرم… پولهایتان را بگذارید روی هم و بفرستید اینور که هم اکنون منتظر یاری سبز (؟) شما هستیم…