من در عالم وبلاگنویسی، آدم تازهکاری هستم و در مقایسه با خیل عظیم سینیورها، هنوز جونیور به حساب میآیم … اما در همین مدت کم، دهانم آسفالت شده است… ملت! زندگیام را به من برگردانید…
قبلا توی هر محفلی که مینشستم و بحث اعتیاد و مواد مخدر وسط میآمد، جای من آن بالای منبر بود و همیشه هم ابرام و اصرار میکردم که ترک اعتیاد ابدا کار سختی نیست و اگر آدم از نظر شخصیتی، موجود ساخته شدهای باشد، میتواند به راحتی آن را ترک کند… اما خدا امروز توی کاسهام گذاشته است… آنهم بدجور… درست حس یک آدم تریاکی ِ “عمل بالا” را دارم که هر روز هفده هجده ساعتی پشت منقل نشسته است و کلمه دود میکند… همان چند ساعت هم که خواب هستم، کابوس آن را میبینم…
یک سیکل احمقانهای روی زندگی مجازی من سایه انداخته است که به هیچ وجه من الوجوه نمیتوانم از آن جدا بشوم… اول وبلاگت را چک میکنی تا ببینی چند تائی کامنت گرفته ای… بعد سری میزنی به هفت هشت تا آدرس ایمیلی که داری و هر کدامشان کاربرد خودشان را دارند… فارغ که شدی میروی سراغ گودر خواندن.. ببینی امروز چند نفر “لایکت” کردهاند؟…بعد هم تو چند نفری را “لایک” میکنی… سه تا آفلاین مسنجرت را جواب میدهی… سر میزنی به هفتصد تا لینکی که گوشه وبلاگت مدام بالا و پایین میشوند… و چهار تا کامنت برایشان میگذاری… فیس بوک و توئیتر ….بعد هم سری به فتوبلاگت میزنی…بعد چک میکنی چندتا بازدیدکننده داشتی؟ آی پی های آنها را کنترل کنی… ببینی چه کسی لینکت کرده است… همزمان ِهمه این کارها، یک گوشه ای از فکرت هم دارد مدام مثل یک لوکوموتیو ذغالی کار میکند تا سوژه پست بعدیات را پیداکند… این سیکل که تمام شد، دوباره روز از نو روزی از نو… همه این اتفاقات در حالی میافتد که پشت پنجره اتاقت، خورشید هست، آب هست، آسمان آبی هست…و مهمتر اینکه زندگی واقعی هم هست… و این تو هستی که دائم زیر چشمهایت گود می افتد و خودت هم فرسوده میشوی…
گاهی وقتها میبینم که یک وبلاگ نویس، پست پر سوز گدازی مینویسد که ” اگر بار گران بودیم، رفتیم”… اولین کاری که میکنم این است که حسودی میکنم… درست احساس کسی را دارم که زندان است و حکم آزادی هم سلولیاش، آمده باشد… گو اینکه مطمئنی که دو صباح دیگر دوباره برمیگردد! در ِ وبلاگ را که تخته میکنی، با اولین پیام ِ یکی از خواننده هایت که قربان و صدقهات رفته، بند دلت شل میشود و مثل خر آسیاب به سر همان زندگی “صفر و یک” برمیگردی…
بدبختی ماجرا این است که این زندگی مجازی، روی زندگی حقیقی آدم هم بد جوری اثر گذار است… همه چیز را با دنیای پشت مانیتور قیاس میکنی… همچین که یک نفر را دیدی، بعد از سلام کردن، کرم به تنت میافتد که ببینی طرف وبلاگی، گودری چیزی ندارد؟ که زود این رابطه فیزیکی را به رابطه مسخره مجازی تبدیل کنی… اینترنت هم که همه جا مثل پشکل روی زمین ریخته … میروی روستای دارقوز آباد، نوک کوه که از همه چیز خلاص شوی، زرتی میبینی موبایلت آنتن میدهد و اینترنت هم دارد… میزنی و خودت را دوباره به فلان میدهی… همیشه هم یک نسبت معکوس بین زندگی حقیقی و مجازی آدم حکمفرماست… هر وقت دیدی یک وبلاگ نویس، چراغ وبلاگش خیلی روشن است و حیات در آن بدجوری در رفت و آمد است، بدان که چراغ زندگی واقعی آن آدم -در آن لحظه- خیلی روبراه نیست…چون به هر حال توان آدم محدود است و یک جا بیشتر نمیتواند انرژی صرف کند… یا مجازی یا حقیقی و نه هر دو!
حالا نمیدانم که من فقط اینطور دو آتشه هستم یا همه گیر است… کاش وقتی یک کسی تصمیم گرفت از این دنیای مجازی فوت کند و به دنیای “آدمها” برگردد، همه برایش کف و سوت و اینها بزنند و دعای “برو که دیگه برنگردی” را بخوانند…
خیلی ها هنوز توی این دنیا هستند که “ایمیل” ندارند… هنوز صبحانه شان را با روزنامه میخوانند و نه با لپ تاپ… وقت ناهارشان را به جای اینکه از این سایت به آن سایت بپرند و خزعبلات بخوانند، راحت لنگهایشان را میاندازند روی میز و چرتی میزنند… وخلاصه چیزی برای “چک” کردن ندارند… و نهایتا اینکه ملت! به فنا رفتیم به خدا….




