کمی “جمعه نگاری” کنم تا دلم شاید کمی خنک شود… نمیدانم چه سری در این جمعهها نهفته است که سیستم آدمها را (یا که لااقل من را) کن فیکون میکند. میگویند هر نفرتی، یک ریشه در گذشته آدم دارد. نمیدانم حالا ریشه این انزجار از کجا است… شاید از مدرسه…اینکه جمعهها همیشه خبر از شنبهای میدادند که باید سر صبح خبردار روی صف بایستی..تا مدیری، ناظمی، پرورشی چیزی بیاید و موهایمان را چک کند که نکند از یک بند انگشت بلندتر باشد… که اگر بود تهدیدمان میکرد که پروندهمان را میزند زیر بغلمان که برویم بیخ دل ننهمان بنشینیم…البته این یک فرضیه است… شاید درست نباشد… چون من از اول هم از این تهدیدها نمیترسیدم… پشتم گرم ِ پدرم بود… کار مدرسه، گیرش بود و لاجرم احترام من در مدرسه نگه داشته میشد… خدا پدرم را نگه دارد…
شاید هم یک شکست عشقی خانمانسوز داشتهام که جمعهای رخ داده باشد… اما نه! ندارم… من کلا یک بار در جوانی عاشق شدم… یادم میآید که یک دوشنبهای در مهرماه شروع شد و یک سه شنبهای در آذرماه تمام شد… داستانش را نگفتهام برایتان… آخر هر کسی (مخصوصا هر مردی) برای خودش یک “راز” دارد… که دلش نمیخواهد آن را برملا کند… نه اینکه بترسد…نه جانم!…فاش نمیکند که ارزشش کم نشود… این رازها درست مثل عکسهای پولوراید میمانند… رمز بقای آنها، تاریکی است و پستو… بیاوری در ملا عام، نور میخورند و کمرنگ و کمرنگتر میشوند… تا اینکه از یادت بروند… لوث میشوند… اما شکست عشقی هم، مزه خودش را میدهد… در کنار همه درد اولیهاش، عاقبت افتخارآمیزی دارد… مثل زخم چاقوست… وقتی میخوری، دردت می آید و میسوزد… اما دو صباح بعدش، فقط جایش میماند و کمی گوشت اضافه… هر وقت نگاهش میکنی، ته دلت غنجی میرود که عجب شجاعتی کردم و عاشق شدم… گاهی وقتها هم یک طرف ِعاشقی، نمیفهمد که طرف دیگر ماجرا چقدر اسیرش است… اینطوری مزهاش باز هم بیشتر میشود… روز خداحافظی، که یک غروب احمقانه است، خیلی راحت شانهاش را بالا می اندازد و مثلا پشت تلفن میگوید “ما که رفتیم…” و نمیفهمد دم دستت، عزیزت دارد میمیرد و الان چقدر نیازش داری که مرهم این روزهایت باشد…تو هم که آدم ِ اصرار نیستی… فقط مثل بز اخفش سری تکان میدهی و میسپاریاش به خدا… تو میمانی و یک راز “یک نفره” که هیچ کس را در آن شریک نمیکنی…
خب که چه؟ این اتفاقها هیچ کدامشان جمعه که نیفتاده است…. پس این جمعهها چه مرگشان است؟





و اما راجع به مردن ..خوب معلومه که ادم از مردن میترسه…چون مردن رو” عدم “میدونه و” وجود” رو دوست داره..و این فقط به خاطر اموزش بدیه که به ما دادن راجع به مرگ/منهم از اوناییم که از مردن از مرحله ی پذیرایی در قبرش میترسم چون کلا از جای تنگ و تاریک متنفرم ..فکر کن حالا همراه با نوازش هم باشه..!!..همش دنبال یه راهیم که یه جورایی قبرم برق داشته باشه..!!البته یه روشهایی داره ولی من کجا و اون کارا کجا؟!!…خلاصه آش خالته…بخوری پاته نخوری پاته…یه روز همچین میان از گوشمون میگیرن میبرن که عمرا بتونیم فکرشم کنیم..اما خداییش احتمالش هست که بعد از شب اول عادت میکنیم/!!
و اما راجع به جمعه هات…اینکه دلگیره اره راس میگی…و اینکه راز و عشقو اینات ..حال کردم با این تیکه..: ” آخر هر کسی (مخصوصا هر مردی) برای خودش یک “راز” دارد… که دلش نمیخواهد آن را برملا کند… نه اینکه بترسد…نه جانم!…فاش نمیکند که ارزشش کم نشود… این رازها درست مثل عکسهای پولوراید میمانند… رمز بقای آنها، تاریکی است و پستو… بیاوری در ملا عام، نور میخورند و کمرنگ و کمرنگتر میشوند… تا اینکه از یادت بروند… لوث میشوند”……………خیلی عالی بود…اتفاقا اینروزا رسمه تازه براش یه عالمه داستانهای تخیلی میسازن و از طرف یه دیییییییو میسازن و به خورد خواننده ها میدن و شماره طرفم میدن دست تمام ۶ میلیارد جمعیت که مزاحمش بشن…./احتمالا مد عوض شده !!ولی بهترینش اونیه که شما فرمودید…
اینهمه وقته که میخونمت
به نظرم میرسه تو یه چیزکی تو مایه های کروموزوم یا شایدم یه رگ توی مغز یا چنین موارد پیش پا افتاده ای بیشتر از مابقی آدما داری!!!
به هر حال که خوندنت لذت بخشه!
جمعه ها یک درد مشترکی دارند ، یک مدل خاص تفاهم است که همیشه بین آدم ها وجود دارد ، تازه می توانی بپرسی جمعه های تو هم پدر سگند؟ و شک نکنی که می گوید آری و تو خواهی گفت ، عجب تفاهمی
و این است احتمالاً دلیل ناجور بودن جمعه ها.
یعنی اونجا هم جمعهها دلگیره؟…ببین نخندیها من فکر می کردم اونجا یکشنبهها اینجوریه:))…
قربون یو
این الناز راست میگه ها!چرا اونجا هم جمعه ها اینطوره؟مگه یه شنبه تعطیل نیست؟
از اون ور منم نمیدونم این لامصب چی داره مخصوصا اگه غروبش باشه!بر پدرش!حالا بیا و ببین که اصلا هر کاری کنی انگار ماتم دنیا تو دلت خونه کرده و بیرون برو هم نیست
اره حتی بعد از ۱۵ سال هنوز وقتی قیافه و صدای مدرسی مجری چی بود مجله سیاسی هفته رو میبینم یاد شنبه وروپوش مدرسه شسته نشدم ومشق های ننوشتم می افتم .اضافه کن زمستون دلگیر وادم های دلمرده و هراسان زمان جنگ
بار اولمه ولی فکر کنم مشتری شدم یه باره ۵ تا پستت رو خوندم . بی تکلف و بی سانسوری
جمعه ها یک دلگیریه بدی دارند، برای همه همین جورند، یک درد مشترکی نهفته ست توی این جمعه های پدر سگ که من هنوز کشف اش نکرده ام!
جمعه فقط واسه ی تو دلگیر نیست. فکر می کنم واسه اکثریت اینجوری باشه. من خودم همیشه از جمعه ها متنفر بودم ( مخصوصا غروباش که کل آدمو به هم می ریزه )
درباره ی عشق هم باید بگم خودم تجربه نکردم ولی با حرفات موافقم. اما اونجا که گفتی شاید اینقدر بز باشی که اصرار نکنی. به نظرم ربطی به بز بودن یا نبودن نداره به مرام آدما بستگی داره. من اگه باشم اصرار نمی کنم. چون میگم اگه طرف می خواست میموند. هیچ وقت نمیشه کسی رو به زور مجبور کرد که آدمو دوس داشته باشه. حتی اگه از درون نابود بشم بازم لال میشم و به اون هیچی نمیگم. رفتی میره حالا هر چقدر اصرار کنیم و دوست دارم .. دوست دارم راه بندازیم.
خلاصه اینکه به راستی جمعه ها پدرسگ می باشند و عشق هم جیزززز می باشد :دی
موفق باشی همیشه می خونم وبلاگتو
ایشالا خدا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاش کم نکنه. خیلی گلن مامان و باباها
من نه تنها جمعه ها که تعطیلات عید و تابستان و … را هم دوست ندارم
راست گفتی ها. اگر یک نفر از من بپرسد تا حالا عاشق شدی، میگم نه. که اگر بگم آره، باید بگم کی و چه جوری و کجا. پس فقط میگم نه تا هیچ وقت عکسش سیاه نشه
جالبه که اکثرا مزه یه عشق نافرجام یکطرفه رو چشیدن.
والا این جمعه ها غم و غصه دارد
به خصوص در غروبش
پس شکست عشقی هم در پرونده ات داری !
من لینکتون کردم .
پاینده باشی .
کاش می شد چیزی برات بنویسم…
و چقدر سگ موجود مظلومی است !
توی این مورد که گفتی پایان افتخارآمیز شکست عشقی کاملا باهات موافقم.حس عجیبی داره ولی فکر می کنم به آدم یه اعتماد به نفس خاصی می ده.
واینکه راستش من هم نمی دونم مشکل این جمعه ها با بشر چیه!؟
Man ba Elnaz movafegham, inja yekshanbahash ghamgine,,…Joomeha khoobe, hame ham migan happy friday:D
درود بر تو دوست من
من یه شعر دارم از شاهین نجفی( در بلاگم )
از تو می خوام بیایی و نظرت و دیدت رو درباره موضوع شعر برام بگی
اینکه تو چه دیدی درباره زن در جامعه ایرانی داری؟؟؟
من هیچ وقت دلتنگی جمعه ها رو حس نکردم ( حالا نگی چه قدر پرته) و همیشه آخرشب یکهو می گم وای ! تموم شد
هیچ وقت هم یک راز مردونه نداشتم!
با این وجود از نوشته ات خیلی خوشم اومد( به قول خود مثل بز اخفش)..چرا؟
صرفا مزخرفن. از اون اول دبستان شروع شد که جمعه یعنی پایان خوشی و شروع یه هفته شکنجه گاه به اسم مدرسه و تا حالا ادامه داره که جمعه تنها پیامش اینه که هرهر از فردا واسه یه هفته دیگخ باید بری سر کار!!!!
احتمالاً مجبور میشم لینکت کنم و بیام و این پستهای بلندت رو بخونم بااین طرز نوشتنت…
پسر خیلی ی ی ی خوب مینویسی :*