I'm sick-n-tired of anything in parallel

آقا جان… متحول شدیم رفت پی کارش… الان احساس نوزاد  تازه متولد شده‌ای را دارم… دوستان زحمت کشیدند و بیش از دویست کامنت برای دو پست قبل گذاشتند… اینهم نتیجه کلی:

آقا جان… ما ملت شریفی هستیم… همه ما متعهد به اصول و اخلاقیات هستیم… ما همه وفادار به یک عشق، در آن ِ واحد باقی خواهیم ماند…. ما همه گل و بلبلیم… حالا یک گروه معدودی (در حد یکی دو نفر در این دویست کامنت) هستند که آدمهای مجرم و کثیف و بی نزاکت و بی تربیتی هستند… جز جیگر بگیرتتان… حالا من هم به محض دیدن هر کدام از این بی‌تربیتها، بلاشک با یک حرکت، روده‌شان را از درونشان بیرون میکشم و با همان روده دارشان میزنم… اصلا نمیگذارم دهانش را باز کند و توجیهات احمقانه خودش را بیرون بریزد… حالا هم به تک تک شماهایی که بی‌تربیت هستید، توصیه میکنم تا دیر نشده طلاق بگیرید… یا اصلا صادقانه بروید جلوی شوهرتان و اعتراف کنید…اصلا هم نترسید… مثلا به او بگویید که ببین اصغر… من از تو خسته شده‌ام…دلم را زده‌ای…  تازگی‌ها هم عاشق “ممد” شده‌ام… طلاق میخواهم… شوهرتان هم سیگاری میگیراند و سری تکان میدهد و آرام میگوید: شناسنامه‌ها کجایند؟ برویم و من تو را یه عشقت برسانم… نمه اشکی هم چشمهایش را خیس خواهد کرد…

خلاصه من متحول شدم… من از هیج کدام از این بی‌نراکتها نمی‌پرسم که چرا این خبط را مرتکب شدی… به فلان جای اسب فلانی…توجیه میکنند فلان فلان شده‌ها… همه‌شان از یک قماشند…  اصلا اینها مثل قاتل می‌مانند… قاتل، قاتل است… باید قصاص شود… من هم نادانی کردم و داشتم روابط موازی را به وضوح گسترش میدادم… مردم را تشویق به آن میکردم…

البته ما که همه خوبیم… این بی‌نزاکتها هم خیلی محدودند… عددی نیستند… ما سفتیم… ما محکمیم… دلمان هم عمرا نمیلرزد… مرگ هم برای همسایه است… مراقب باشیم چرخ کالسکه سیندرلا از روی پایمان رد نشود خدای نکرده….

مخلص کلام اینکه… این مشکل در واقع اصلا وجود خارجی ندارد و اگر هم کسی دچارش شد، او را به مجازاتش میرسانیم… بدون تعلل…

*****

آقا حیف خودمان و وقتمان نیست که گیر داده‌ایم به این موضوع بی‌اهمیت؟ فراموشش کنید…شرمنده که درگیر آن  شدید…بیایید یک موضوع مفرح برای پست بعدی من پیدا کنید… من هم دعایتان میکنم…

پ.ن)خواندن آخرین کامنت پست قبل فراموش نشود.

پ.ن) اشتباه برداشت نشود… کامنت گذاری در هر زمینه ای از شیر مادر حلال تر است…نهراسید فرزندانم…

حرفتان را بزنید.

آین آهنگ را هم گوش کنید… ضرر ندارد… فرض کنید که این آهنگ را همسر قانونی تان برایتان دارد میخواند… ممنون از  فرستنده… (دانلود از اینجا)

روابط موازی – این را هم بخوانید

خب… پست قبلی، بیشتر از چیزی که فکرش را میکردم گرم شد…یک جورهایی “ته” هم گرفت… حالا هم برای اینکه، “ته دیگ” به خورد مردم ندهم، میخواهم یک نتیجه گیری  بکنیم و در ِ  این دادگاه را ببندیم…! مطمئنم خیلی‌ها حوصله خواندن همه کامنتهای آن پست را ندارند… در حالی که به عقیده من ارزشش را  دارد… حالا هم سعی میکنم همه نتیجه ها را توی یکی دو پاراگراف به سمع و نظرتان برسانم… البته به من این حق را بدهید که آنطوری که دوست دارم از حرف مردم نتیجه بگیرم و آن را به نظرات خودم بچسبانم…در هر حال شما که پول دامین ِ گفت و چای را که نمیدهید…از جیب نازنین من دارد میرود! پس خودخواهی من را ببخشید…

الیته نتیجه گیری در این مورد خیلی ریسکی است…درست مثل راه رفتن روی زمینی است که گله به گله اش، دغال داغ ریخته اند و باید با احتیاط پایت را جاهایی بگذاری که نسوزی… هر حرکت خطایی هم روزگارت را جزغاله میکند…

اول از همه بگویم… کامنتها را که خواندم، بدون اغراق بگویم که “افسرده” شدم… خودم را جای “آرایه نوعی” گذاشتم… احساس کردم یک لشکر آدم تا دندان مسلح روبرویم قرار گرفته…خشمگین و البته بیرحم… کسانی که خودشان را کاملا زره پوش کرده‌اند تا ذره‌ای از درونشان هم دیده نشود…

اول آن دسته از کامنت گذارهایی که مجرد هستند… به عقیده من این دسته آدمها، مثل شناگر‌هایی هستند که هنوز شنا نکرده‌اند… تئوری شنا را خوب بلدند… میدانند که اگر توی آب پریدند، باید با دست و پایشان خودشان را روی آب نگه دارند… نباید سرشان برود زیر آب… اما این دسته آدمها هنوز حتی نوک انگشت شست پایشان را هم توی آب نکرده‌اند تا لااقل دمای آب را تجربه کنند… سرد است؟ گرم است؟… مثالهایی از تجاربشان با دوستان جنس مخالفشان زده‌اند… مقایسه دوست های قبل از ازدواج  با همسر، همان مصداق مقایسه گودرز و شقایق است…هیچ سنخیتی با هم ندارند… پس مجردهای عزیزی که روابط موازی را کوبیدید…صبر کنید تا اولین شیرجه خودتان توی استخر…

اما متاهلین عزیز…آنهایی که روابط موازی را “کثافت کاری”، “تهوع‌آور”، “انحطاط اخلاقی”، “خوی حیوانی” صدا کردید… خیلی بی‌انصافید… سریع قضاوت کردید… و بدتر اینکه همه را به یک چوب راندید… بگذارید آرایه را برای مدتی بفرستیم مرخصی و من از مثالهایی که از نزدیک می‌شناسم استفاده کنم…

بیایید و خودتان را جای خانم “میم” بگذارید… خانم “میم” نزدیک به ده سال است ازدواج کرده است… همسر خوب و مهربان و نظیفی هم دارد… تنها اشکال آقای همسر این است که ده سال است که با خانم “میم” نزدیکی نکرده است… دلیلش هم برای من نامعلوم است… همسر آقای میم، چیزی به اسم بوسه در قاموسش جایی ندارد… اما خانم “میم” را در حد مرگ دوست دارد… خانم “میم” امروز تشنه است…مهمترین غریزه‌اش (از روی خودخواهی کس دیگری) نادیده گرفته شده است… خانم میم، مادر و پدری دارد که به شدت به آنها وابسته است… طلاق خانم میم، برای آنها شوک شدیدی خواهد بود…  خانم “میم” مجبور است محافظه‌کار باشد…صورتش را با سیلی سرخ نگه دارد… خانم میم یک شخصیت واقعی است و دست ساخت ذهن من هم نیست… حالا شما متاهلین “بی‌درد”… بگوئید ببینم اگر جای خانم میم بودید چه کار میکردید؟ راست و حسینی بگوئید…شعار هم ندهید… طلاق؟ آدم موازی؟ یا مثل هویج مینشستید تا چروکهای صورتتان یکی پس از دیگری کل جوانیتان را به یغما ببرد؟

عزیز  دل من… راه حل جامعی وجود ندارد… چه بسوزد و بسازد…چه خیانت کند…چه پدر و مادر را له ولورده کند… هر کدامشان، یک جایی از او را جریحه دار میکند…

از طرف دیگر…یک دوستی توی کامنتش نوشته بود که ” عشق حساب و کتاب نداره”… اگر اینجا بود یک ماچ گنده از او میگرفتم…  آقا جان… عشق مثل زلزله است… نه قابل پیش‌بینی است و نه شدتش معلوم است… مثل زلزله خانمان برانداز هم هست…  حالا پا بشوی و بروی سراغ یک زلزله زده و با آجر توی سرش بگوبی که “خاک بر سرت که خانه خراب شدی”…  بله… شما امکان دارد که خانه‌تان از بتن باشد… اما خانم “میم” که خانه‌اش از خشت است، چه کار کند؟ گناهش گردن کیست؟

خانم “میم” یک روز میگفت که برای  یک سمینار به یکی از کشور‌های حاشیه خلیج رفته… پنج روز آنجا بوده… مردی (پسری؟) به او ابراز علاقه کرده… به قول نغمه (یکی از کامنت گذاران)، حرفهایی به او زده که هیچ گاه از زبان همسرش نشنیده… میگفت کاری نکردیم… رفتم به اتاقم… تا صبح گریه کردم… کدام یک از ما توان مقابله با این طور زلزله‌ای را داریم؟

بله… شما امکان دارد روزی یک بوسه تحویل بگیرید…برنامه شبهایتان هم سر جایش باشد… دور یک میز که مینشینید، چهار ساعت حرف مشترک با همسرتان داشته باشید… اما همه مثل شما این دنیای سیندرلایی را ندارند… دنیای شما صورتی است  و مال یکی دیگر خاکستری… خانه‌اش را روی سرش خراب نکنید…

خیلی از کامنتگذاران گزینه طلاق را چاره کار میدانند… به هر حال من و شما ایرانی هستیم و من هیچ کاری به قانون و شرع هم ندارم…فقط شما کمی واقع‌بین باشید… گیرم که خانم “میم” طلاق گرفت…بعد چه؟ آقایونی که اینجا را میخوانند… اگر همسایه خانم “میم” باشید، از فردای روز طلاق‌ ِ خانم میم، چه فکرهایی توی سرتان جوانه میزند؟ جان ِ من صادق باشید…لازم نیست اینجا بگویید… پیش خودتتان…  طلاق “دشوار” است… در ضمن اگر کسی “بچه” داشت چه؟ به همین راحتی باز هم میگوئید طلاق؟

در ضمن آدم همیشه امکان دارد در انتخابش اشتباه کند… اما فرصت آدم در استفاده از “لذت عاشقی” محدود است… خلاصه خیلی ماجرا پیچیده است… مجددا هم شفاف سازی کنم… من قصد رواج روابط موازی را ندارم… هنوز سر حرفم هستم… از این کار اکراه دارم و نمیپسندم… اما یک طرفه هم به قاضی نمیروم… خلاصه اینکه خیلی به زور بازویتان ننازید…به قول آن دوستی که سریال “او یک فرشته بود” را مثال زد، امکان دارد خودتان هم دچارش بشوید… از ما گفتن…

بعد نوشت: بچه ها! میگم بیایید و حین دعوا، این آهنگ رو گوش کنید که  روحیه هاتون بالا بره…ممنون از نفیسه عزیز بابت آهنگ (دانلود از اینجا)

روابط موازی، ضربدری ، متنافر و غیره

قبل نوشت:کامنت دانی این پست را بستم… اگر نظری دارید، پست جدید هم مرتبط به همین موضوع است… اگر نظری هم ندارید که هیچ…

تازگی‌ها احساس میکنم که من خیلی آدم “امل” و “ببوئی” هستم… به قول شما جوانها، خیلی سیب‌زمینی… حالا ماجرا چیست… آرایه خودمان را که میشناسید؟ برداشته و یک پستی نوشته که دل ِ هر آدم صاحبدلی را به آب می‌اندازد… پست طولانی و مفصلی است و نمیدانم  شما حوصله خواندنش را دارید یا نه… من که دو بار آن را خواندم… الان هم نه نمیخواهم آن را تائید کنم و نه میخواهم شمشیرم را از رو ببندم و خدای نکرده جوابی بدهم… به هر حال آرایه  بسیار جسورانه نظراتش را نوشته و من رسما به او افتخار میکنم…

خلاصه ماجرا اینطور میشود که هر زن و شوهری بعد از یک مدتی، برای همدیگر عادی میشوند… اینجاست که برای اینکه طرفین دلمرده و دلزده از زندگی نشوند، میروند و با یک نفر دیگری روابطی را برقرار میکنند (که لزوما روابط مورد نظر، زیر شکمی نیستند…)  البته بدون اینکه پایه و اساس زندگی قبلی را متزلزل کنند… آرایه مثال خودش را زده که مانی (همسر قانونی‌اش) را دوست دارد… مرد زن و زندگی و کار است… اما  گفته که او و مانی از یک تبار و ریشه نیستند…  به همین خاطر هم نمیتواند (نه اینکه نخواهد) عشقش را خرج مانی کند… همین شده که بار نیازهای عاطفی خودش را روی دوش امید انداخته است… کسی که احساسات آرایه را میتواند لمس کند… یک رابطه موازی برای تقسیم نیازها…

این پست ( و البته این پست) آرایه را که خواندم، فقط یک نتیجه توانستم بگیرم… اینکه از حالا به بعد خودم را میتوانم جزو “نسل قبلی” بدانم… یعنی من قدیمی شده ام و قدیمی فکر میکنم… خیلی سعی کردم که روشنفکر باشم، منطقی باشم و به بیان بهتر، مطابق نیاز جامعه امروز فکر کنم… اما شرمنده…نتوانستم… این ماجرای روابط موازی را تازگی‌ها زیاد میشنوم… توی وبلاگها…یا هر وقت مسافری چیزی از ایران می‌آید، با خودش کلی از این ماجراها دارد و تعریف میکند…

این وسط یک سوال خیلی ساده برای من پیش آمده… چرا ایران در این روابط موازی اینقدر پیشرو است؟ من آدم دنیا دیده‌ای نیستم… فقط چند کشور محدود را دیده‌ام و الان هم چند سالی است که در کشوری زندگی میکنم که به عبارتی مهد “آزادی” در روابط انسانی است… چرا مردم اینجا نسبت به مردم خودمان اینقدر کوته فکرند؟ نمیگویم که در آمریکا روابط موازی وجود ندارد…دارد… اما همه متفق القول این کار را اینطور صدا میزنند: CHEAT …تقلب…

آرایه یک جایی اشاره کرده که اگر همسر آدم نتوانست بار عاطفی‌ او را به دوش بکشد، نباید زندگی چندین ساله را از بین برد و گزینه جدایی و طلاق را انتخاب کرد… این دقیقا چیزی است که در هیچ جای دیگر دنیا، به وفور ایران پیدا نمیشود…

فکر میکنم کمی دارم جبهه گیری میکنم… این اصلا چیزی نبود که دلم بخواهد… اول داستان هم گفتم که من با این ماجرا کنار آمده‌ام که “من قدیمی فکر میکنم”….نیازهای آدمها “به روز” میشوند… پس من برای دیگران نمیتوانم حکمی بدهم…

در کامنتهای پست قبلی آرایه، یک زنی گفته: ده سال است که ازدواج کرده است…یک بچه دارد… با مردی رابطه دارد که او هم دو فرزند دارد… همه جور رابطه ای هم با هم دارند… در آخر هم ذکر کرده که این رابطه دوم، نقش بسیار مثبتی روی زندگی اصلی‌ام داشته و نشاط را به من برگردانده و باعث شده مشکلاتم کمرنگ تر بشوند و  بهتر به همسر و فرزندم رسیدگی کنم… این کامنت را بیست بار خواندم… باز هم نفهمیدم چطوری این معجزه رخ داده؟ … در این شکی ندارم که شروع هر عشقی، نشاط آور است… همه دنیای آدم را رنگی میکند… ته دل آدم دائم غنج میرود… یاد و فکرش انرژی میدهد… اینها را هر کسی که یک بار تجربه‌اش کرده باشد، میفهمد… اما تا چه مدت این ماجرا ادامه دارد؟ به عقیده من درست مثل ماجرای یک کبریت است… اولش یک گلوله آتش دارد… اما کمی که گذشت، قطعا خاکستر میشود… پس بعد از خاکستر شدن هر عشقی، سراغ بعدی برویم؟

اینهایی که گفتم، واقعا همه برای من سوال هستند و هیچ تعصبی به رد یا  قبولشان ندارم… فقط بگویم که من به عشق افلاطونی و نیمه گمشده و  Sole mate  و این چیزها هم ابدا اعتقادی ندارم… حالا هم خیلی وارد جزئیات ماجرا نمیشویم… حتما شما خیلی در این مورد میدانید و من هم لابد خیلی خزعبلات دیگر میتوانم بنویسم… اگر بحث این پست گرفت، آنرا ادامه میدهیم… اگرهم نگرفت هم که هیچ…

بعد نوشت:  من مجددا میگویم که من نه با آرایه موافقم و نه مخالف… پس لطفا ما دو نفر را دو طرف جبهه قرار ندهید… دیگر اینکه اگر با نظر کسی موافق نیستید، لزومی ندارد که به او بی احترامی کنید…. شرط رسیدن به نتیجه، نگه داشتن حرمتهاست … ولکن هر گونه بی احترامی به آرایه، منجر به سانسور میشود…

من سعی میکنم توی نظرات، هر چیزی را که دوست داشتم، بولد کنم و با هر چه مخالف بودم، خط روی آن بکشم… عین خودخواهی…

بعدنوشت دیگر: این  جمله آرایه، قسمتی از جواب او به یکی از کامنتهایش  است… آن را طلا میگیرم :

“…منو بگو اومدم برای باز کردن یه موضوع همه گیر و واقعی توی جامعه؛ از خودم شروع کردم و خودمو مثال زدم…”

آخر نوشت: کامنت دانی این پست را بستم… اگر نظری دارید، پست جدید هم مرتبط به همین موضوع است… اگر نظری هم ندارید که هیچ…