خب… پست قبلی، بیشتر از چیزی که فکرش را میکردم گرم شد…یک جورهایی “ته” هم گرفت… حالا هم برای اینکه، “ته دیگ” به خورد مردم ندهم، میخواهم یک نتیجه گیری بکنیم و در ِ این دادگاه را ببندیم…! مطمئنم خیلیها حوصله خواندن همه کامنتهای آن پست را ندارند… در حالی که به عقیده من ارزشش را دارد… حالا هم سعی میکنم همه نتیجه ها را توی یکی دو پاراگراف به سمع و نظرتان برسانم… البته به من این حق را بدهید که آنطوری که دوست دارم از حرف مردم نتیجه بگیرم و آن را به نظرات خودم بچسبانم…در هر حال شما که پول دامین ِ گفت و چای را که نمیدهید…از جیب نازنین من دارد میرود! پس خودخواهی من را ببخشید…
الیته نتیجه گیری در این مورد خیلی ریسکی است…درست مثل راه رفتن روی زمینی است که گله به گله اش، دغال داغ ریخته اند و باید با احتیاط پایت را جاهایی بگذاری که نسوزی… هر حرکت خطایی هم روزگارت را جزغاله میکند…
اول از همه بگویم… کامنتها را که خواندم، بدون اغراق بگویم که “افسرده” شدم… خودم را جای “آرایه نوعی” گذاشتم… احساس کردم یک لشکر آدم تا دندان مسلح روبرویم قرار گرفته…خشمگین و البته بیرحم… کسانی که خودشان را کاملا زره پوش کردهاند تا ذرهای از درونشان هم دیده نشود…
اول آن دسته از کامنت گذارهایی که مجرد هستند… به عقیده من این دسته آدمها، مثل شناگرهایی هستند که هنوز شنا نکردهاند… تئوری شنا را خوب بلدند… میدانند که اگر توی آب پریدند، باید با دست و پایشان خودشان را روی آب نگه دارند… نباید سرشان برود زیر آب… اما این دسته آدمها هنوز حتی نوک انگشت شست پایشان را هم توی آب نکردهاند تا لااقل دمای آب را تجربه کنند… سرد است؟ گرم است؟… مثالهایی از تجاربشان با دوستان جنس مخالفشان زدهاند… مقایسه دوست های قبل از ازدواج با همسر، همان مصداق مقایسه گودرز و شقایق است…هیچ سنخیتی با هم ندارند… پس مجردهای عزیزی که روابط موازی را کوبیدید…صبر کنید تا اولین شیرجه خودتان توی استخر…
اما متاهلین عزیز…آنهایی که روابط موازی را “کثافت کاری”، “تهوعآور”، “انحطاط اخلاقی”، “خوی حیوانی” صدا کردید… خیلی بیانصافید… سریع قضاوت کردید… و بدتر اینکه همه را به یک چوب راندید… بگذارید آرایه را برای مدتی بفرستیم مرخصی و من از مثالهایی که از نزدیک میشناسم استفاده کنم…
بیایید و خودتان را جای خانم “میم” بگذارید… خانم “میم” نزدیک به ده سال است ازدواج کرده است… همسر خوب و مهربان و نظیفی هم دارد… تنها اشکال آقای همسر این است که ده سال است که با خانم “میم” نزدیکی نکرده است… دلیلش هم برای من نامعلوم است… همسر آقای میم، چیزی به اسم بوسه در قاموسش جایی ندارد… اما خانم “میم” را در حد مرگ دوست دارد… خانم “میم” امروز تشنه است…مهمترین غریزهاش (از روی خودخواهی کس دیگری) نادیده گرفته شده است… خانم میم، مادر و پدری دارد که به شدت به آنها وابسته است… طلاق خانم میم، برای آنها شوک شدیدی خواهد بود… خانم “میم” مجبور است محافظهکار باشد…صورتش را با سیلی سرخ نگه دارد… خانم میم یک شخصیت واقعی است و دست ساخت ذهن من هم نیست… حالا شما متاهلین “بیدرد”… بگوئید ببینم اگر جای خانم میم بودید چه کار میکردید؟ راست و حسینی بگوئید…شعار هم ندهید… طلاق؟ آدم موازی؟ یا مثل هویج مینشستید تا چروکهای صورتتان یکی پس از دیگری کل جوانیتان را به یغما ببرد؟
عزیز دل من… راه حل جامعی وجود ندارد… چه بسوزد و بسازد…چه خیانت کند…چه پدر و مادر را له ولورده کند… هر کدامشان، یک جایی از او را جریحه دار میکند…
از طرف دیگر…یک دوستی توی کامنتش نوشته بود که ” عشق حساب و کتاب نداره”… اگر اینجا بود یک ماچ گنده از او میگرفتم… آقا جان… عشق مثل زلزله است… نه قابل پیشبینی است و نه شدتش معلوم است… مثل زلزله خانمان برانداز هم هست… حالا پا بشوی و بروی سراغ یک زلزله زده و با آجر توی سرش بگوبی که “خاک بر سرت که خانه خراب شدی”… بله… شما امکان دارد که خانهتان از بتن باشد… اما خانم “میم” که خانهاش از خشت است، چه کار کند؟ گناهش گردن کیست؟
خانم “میم” یک روز میگفت که برای یک سمینار به یکی از کشورهای حاشیه خلیج رفته… پنج روز آنجا بوده… مردی (پسری؟) به او ابراز علاقه کرده… به قول نغمه (یکی از کامنت گذاران)، حرفهایی به او زده که هیچ گاه از زبان همسرش نشنیده… میگفت کاری نکردیم… رفتم به اتاقم… تا صبح گریه کردم… کدام یک از ما توان مقابله با این طور زلزلهای را داریم؟
بله… شما امکان دارد روزی یک بوسه تحویل بگیرید…برنامه شبهایتان هم سر جایش باشد… دور یک میز که مینشینید، چهار ساعت حرف مشترک با همسرتان داشته باشید… اما همه مثل شما این دنیای سیندرلایی را ندارند… دنیای شما صورتی است و مال یکی دیگر خاکستری… خانهاش را روی سرش خراب نکنید…
خیلی از کامنتگذاران گزینه طلاق را چاره کار میدانند… به هر حال من و شما ایرانی هستیم و من هیچ کاری به قانون و شرع هم ندارم…فقط شما کمی واقعبین باشید… گیرم که خانم “میم” طلاق گرفت…بعد چه؟ آقایونی که اینجا را میخوانند… اگر همسایه خانم “میم” باشید، از فردای روز طلاق ِ خانم میم، چه فکرهایی توی سرتان جوانه میزند؟ جان ِ من صادق باشید…لازم نیست اینجا بگویید… پیش خودتتان… طلاق “دشوار” است… در ضمن اگر کسی “بچه” داشت چه؟ به همین راحتی باز هم میگوئید طلاق؟
در ضمن آدم همیشه امکان دارد در انتخابش اشتباه کند… اما فرصت آدم در استفاده از “لذت عاشقی” محدود است… خلاصه خیلی ماجرا پیچیده است… مجددا هم شفاف سازی کنم… من قصد رواج روابط موازی را ندارم… هنوز سر حرفم هستم… از این کار اکراه دارم و نمیپسندم… اما یک طرفه هم به قاضی نمیروم… خلاصه اینکه خیلی به زور بازویتان ننازید…به قول آن دوستی که سریال “او یک فرشته بود” را مثال زد، امکان دارد خودتان هم دچارش بشوید… از ما گفتن…
بعد نوشت: بچه ها! میگم بیایید و حین دعوا، این آهنگ رو گوش کنید که روحیه هاتون بالا بره…ممنون از نفیسه عزیز بابت آهنگ (دانلود از اینجا)